پنج شنبه , آذر ۱ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان هزار چم / پارت ۳۱ رمان هزار چم
کانال عاشقي

پارت ۳۱ رمان هزار چم

ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺍﻳﻦ ﺑﺎﺭ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﺷﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺗﻨﺪﯼ ﺑﺎ ﻭﺯﻳﺮش ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﻛﺮﺩ،
به ﺣﻜﻤﺖ ﺍﻳﻦ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺑﺎﻭﺭ ﻧﺪﺍﺷﺖ و
ﻭﺯﻳﺮ ﺭو انداخت زندان!
ﻓﺮﺩﺍﯼ اون رﻭﺯ ﻃﺒﻖ ﻋﺎﺩﺕ ﺑﻪ ﺷﻜﺎﺭ ﺭﻓﺖ، ﻭﻟﯽ این بار ﺑﺪﻭﻥ ﻭﺯﻳﺮ ﺑﻮﺩ؛
ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺷﻜﺎﺭ ﺑﻮﺩ،
ﻛﻪ یه عده ﻣﺮﺩ ﺑﻮﻣﯽ گرفتنش ﻭ خواستن ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺭو ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺪﺍﻳﺎﻧﺸون ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ کنند!
ﻭﻟﯽ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻗﺮﺑونی کردن، ﻣﺘﻮﺟﻪ شدن ﺩﺳﺖ پادشاه زخمیه،
و اونا فقط برای خداشون قربونی ﺳﺎﻟﻢ ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﻧﻘﺺ می‌خواستن،
ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻫﻤﻴﻦ پادشاه ﺭو ﺁﺯﺍﺩ کردن! ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺑﻪ ﻗﺼﺮ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﻭ پیش ﻭﺯﻳﺮش توی ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺭﻓﺖ ﻭ ﻗﻀﻴﻪ ﺭو ﺑﺮﺍش ﻧﻘﻞ ﻛﺮﺩ
ﻭ ﮔﻔﺖ: «ﺣﻜﻤﺖ ﺑﺮﻳﺪﻩ ﺷﺪﻥ ﺩﺳﺘﻢ ﺭو ﻓﻬﻤﻴﺪﻡ،
ﻭﻟﯽ ﺣﻜﻤﺖ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺭﻓﺘﻦ ﺗﻮ ﺭو ﻧﻔﻬﻤﻴﺪﻡ!»
ﻭﺯﻳﺮ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ: «ﺍﮔﺮ ﻣﻦ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﻧﺒﻮﺩﻡ ﺣﺘﻤﺎً ﺑﺎ ﺗﻮ می اومدم شکار ﻭ ﻣﻦ ﻛﻪ ﺳﺎﻟﻢ ﺑﻮﺩﻡ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺷﻤﺎ ﺣﺘﻤﺎً ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ می‌شدم!»

برگشتم و شروع کردم نیشگون گرفتن شکمش و با خنده گفتم:

_ وای!
وای!
فکر کن جای پادشاهه،
حاج امیر شکم قلمبه منو آدم خوارا می گرفتن!

قهقهه می زند؛

_ آره صد کیلو گوشت واسه چند ماهه قبیله بس بود!

شکمش را می بوسم و می گویم:

_ قربونت بشم،
کى نی نیمون به دنیا میاد!

با اخم بلند می شود تا دنبالم کند و من سریع سمت سالن فرار می کنم….

*
فقط چشم هایم را بسته بودم، با همه دردی که جسم و روحم هم زمان متحمل می شد، سعی می کردم به خوبى نقش یک خواب عمیق را بازی کنم…

با اولین الله اکبر اذان از جایم برخاستم؛ مامان و حنا غرق خواب بودند، چادر سپید گل بنفشم را روی سرم کشیدم و پاورچین از اتاق خارج شدم.

جلوی در اتاقش که رسیدم کمی مکث کردم، باید تکلیفم را همین جا با خودم روشن می کردم، چند ثانیه فقط کافی بود که به این نتیجه برسم؛

” اگر فردایی بیاید و شهاب مرا در ازای آزادی اش نخواهد، من خواهم مرد!”

پس مصمم در زدم،
چند بار پشت سر هم در زدم؛
جواب نداد!
فکر کردم شاید خواب باشد، آرام در را گشودم، تختش خالی بود، گمان کردم در ایوان اتاقش مثل همیشه از سقف ها فرار کرده و زیر آسمان خالقش مشغول نماز است….

جلو رفتم، از پشت پنجره ایوانش سجاده اش را دیدم،
از اینکه آنجا هم نبود، جا خوردم.یک مرتبه حس کردم صدایی می شنوم، صدای یک آه غلیظ با بالا کشیدن بینی؛
وارد ایوان شدم، یک گوشه به دیوار تکیه زده بود و دستش را روی یک پایش که از زانو خم کرده بود گذاشته بود و سرش را هم روی همان دست گذاشته بود.
درد آلود ترین صحنه ای می شد از پهلوان چهارشانه هزار چم دید….

درست مثل یک شیر زخمی در حال جان دادن….!

ترسیدم…
از این که شیر دردمند امشب را به صبح نرساند، ترسیدم!
جلو رفتم، سرش را بالا نیاورد،
بینی اش گرفته بود و صدایش به سختی از سینه اش بیرون می آمد؛

_ واسه چی اومدی دختر؟

نگاهم نکرده بود،
از کجا فهمیده بود من کیستم؟!

شرمنده از جمله آخرم گفتم:

_ اومدم معذرت بخوام!

سرش را بالا می آورد،
در نور کمرنگ چراغ های باغ،
به وضوح چشم ها و صورت متورم و سرخش را می بینم.
دلم هزار تکه می شود و سرم را پایین می اندازم،
دور تر از او کنار سجاده اش می نشینم ، تسبیحش را بر می دارم و همانطور سر به زیر می گویم:

_ من…
من اصلا نفهمیدم چرا اون حرفو زدم!

تلخ می خندد و ناله می کند؛

_ این قدر روم سیاهه که امشب رویی ندارم پای اون سجاده وایسم!
روم نمیشه قنوت سمت آسمونش بگیرم!
این قدر مردودم توی امتحانش که شرم دارم ازش، بخوام حتی نگام کنه!
کی این جبارزاده این قدر جبار شده که یه مظلوم هوار بزنه از جبرش متنفره؟؟

ناله می کنم؛

_ حالمون خوب نیست!
همدیگرو واسه این حال ناخوشم که شده می شه بخشید!
شهاب رو ببخشید به خاطر من،
خودتون رو ببخشید به خاطر ما و همه!
منو ببخشید به خاطر…
به خاطر…

آب دهانم را قورت می دهم؛

_ به خاطر بچه ی شهاب!

بهت زده فقط نگاهم می کند؛

_ رحم کنید!به یه چند هفته ای که قراره یه عمر بابا نداشته باشه!

چه دروغگوی رذل و منفوری شده بودم!
صدایش می لرزید؛

_ تو…
تو…

مابقی حرفش را خودم گفتم:

_ حامله ام!

دستش را روی سرش می گذارد و با وحشت می گوید:

_ یا قمر بنی هاشم!
اون آمپولا!اون قرصا؟!

_ خودمونم تازه فهمیدیم!
اما بهم قول دادیم خوب ازش مواظبت کنیم،
شهاب خیلی خوشحال بچش بود،
می خواست واسمون خونه بگیره..
داشت همه چیو درست می کرد!
تو رو خدا کمکمون کنید!
شهاب رو از من و این بچه نگیرید!

دیگر هیچ نمی گوید و فقط در سکوت به آسمان زل زده است من هم کوله بار دروغم را جمع می کنم و روی دوشم می اندازم و از اتاق خارج می شوم و فقط زیر لب ناله می کنم؛

_ خدایا منو ببخش!
عصر هم گذشت.
شب هم آمد و دید در این عمارت، قرار نیست لَختی شادی نصیبش شود و رخت بر بست و رفت.

صبح ها هم پشت سر هم آمدند و دالى کنان رفتند.
پاییز کم کم داشت خود نمایی می‌کرد…
نبود….
نیامد…
پنج روز و پنج شب،
پنجاه سال به من بیچاره گذشت.

آقاجان هم مدام با مامان تماس می گرفت که برگردد؛
بیشتر ماندنش در خانه داماد صورت خوشی ندارد.
مامان بیچاره هم درمانده فقط دست زیر چانه اش می زد و تماشایم می کرد، بعد که نگاهش می کردم برای اینکه رد غمش را گم کند، لبخند می زند و همراه لبخندش، چروک هایش فریاد می زند کویر وجود این زن، طاقت طوفان شن دیگری را ندارد…

بایرام که خبر داد عمو جلالم جلوی در منتظر مامان و حنانه است، دیدم که لب های سفیدش لرزید،
حالا مثل یک طفل به دامانِ طفلش پناه آورد و من مادرِ مادرم شدم…

_ ریحانه چی کار کنم حالا؟
نرم؟ نه؟
برم بهشون بگم؟

چادر مشکی اش را از رخت آویز برداشتم و روی سرش کشیدم.

_چیو بگی مامان؟

حتی اداى این واژه هم برایش سخت بود.
کارش را راحت کردم و خودم گفتم:

_ طلاق؟
من دیگه قرار نیست طلاق بگیرم مامان.

دیگر پلک نزد.

_ چی؟ یک هفته است شوهرت گم و گوره، هر بلایی هم خواسته سرت آورده؛ این از کجا در اومد؟

بالاتر از سیاهی که رنگی نبود. با بغض گفتم:

_ گم و گور نیست، واسه بدهی مالی زندانه.
حاج امیر قول داده میارتش بیرون.

محکم به صورت خودش سیلی زد.

_ زندان؟ همین یه رقمش کم بود فقط.
مرتیکه …

دستم را مقابل دهانش گذاشتم.

_ نگو مامان، نگو!
برو دست حنا رو بگیر و برو.
دیدی که آقاجان گفت خودتم نمیای حنا رو بفرست بیاد،
بهونه نده دستشون.
برو مامان، منم کم کم کلاسام شروع می شه.
شهابم میاد همین روزها،
از اول شروع می کنیم. همه چی درست می شه.

با حرص و افسوس سر تکان می دهد.

_ درست نمی شه! مگه عموت درست شد که شوهرت درست شه؟
مردی که دست بزن داره درست نمی شه.
همین ده، دوازده روز پیش، زینت رو با وجود دو تا داماد گرفت زیر مشت و لگد.
هنوز آقاجانت رو ندیدی چه طور محکم می زنه توی سر خانم جان؟
پیرزن تا چند روز جا به جا می‌افته.
بابات خدا بیامرز با همه سخت گیریش این عادت بد رو نداشت.

هم شرمزده ام، هم عاصی.

_ بابا هم روحتو کتک می زد مامان!
فکر می کنی اون زمان که جوراب شیشه ای گلدارتو که دوستش داشتی رو پاره کرد، دردش از مشت و لگد کمتر بود؟
اون روز که کتاباتو گذاشت دم در گفت این داستان عاشقانه ها، زن رو دریده می کنه، کمتر از کمربند بود؟
اون زمان که فهمید لباسی که دوختی رو ازت با یه قیمت خوب خریدن و ممکنه طعم استقلال مالی به مزاجت خوش بیاد، اون طور هوار می زد، کمتر از تو سری های آقاجان بود؟
مامان اینکه اجازه نداشتی تا سر کوچه بری،
اینکه بی اجازش حق نداشتی یه جوراب و شورت واسه خودت بخری و حساب ریال به ریالت رو داشت، کتک نبود؟
مامان، بابا کتک نمی زد اما قاتلت بود.

حالا نوبت چشیدن سیلی از مادرم بود، که اشک می ریخت و می گفت:

_ دستش از دنیا کوتاهه،
اینا رو نگو.

خواستم بگویم، دست ما را هم قبل رفتنش از حیات و دنیا و همه چیز کوتاه کرد و رفت اما
چشم های بارانی و متعصب مادرم این اجازه را نداد…

هر شب دیر به خانه می آمد و یکراست به اتاقش می رفت و به آیجان می سپرد که کسی سراغش نرود.

حاج امیر گذشته نبود، اصلا دیگر حاج امیر نبود!
انگار کسی روحش را از بدنش صید کرده بود،
قلاب انداخته بودند و روحش را مثل یک ماهی از اقیانوس وجودش بیرون کشیده بودند…

الناز مدام در ساختمان خودش بود. عزیزه خاله جان و شهداد هم از من انگار فرار می کردند.

طاقتم طاق شده بود، روی پرسیدن هم نداشتم اما هر طور که بود به اتاق عزیزه خاله جان رفتم.
چادر نماز گل گلی اش سرش بود و کش مقنعه تیترونش را پشت سرش انداخته بود. با خجالت پرسیدم:

_ می خواستید نماز بخونید خاله؟

با سر جواب مثبت می دهد و قصد قامت بستن دارد که با التماس صدایش می کنم.

_ خاله جان!

نگاهم می کند.
جلو می روم، روی تختش، کنار سجاده اش می نشینم و دستش را می گیرم و می گویم:

_ می شه یه لحظه بشینید؟

کنارم می نشیند.
سرم پایین است. زل زده ام به عکس کعبه روی سجاده اش. آرام می گوید:

_ بگو دختر!

_ می شه…
می شه با حاج امیر صحبت کنید؟
قرار شد شهاب آزاد شه!
من دوازده روزه ازش هیچ خبری ندارم.

آهی می کشد و من از این آهش بیشتر نگران می شوم. با نگرانی می پرسم:

_ کی آزادش می کنه؟
به خدا شهاب اون تو می پوسه،
یا حداقل ازشون بخواید واسم یه وقت ملاقات جور کنن، باید شهابو ببینم.

دست می کشد روی پایش و با صدای خسته می گوید:

_ والا دختر مگه نمی بینی حال و روز این بچه رو؟ اصلا مگه می شه باهاش حرف زد؟

_ شما … شما می تونید.
جواب شما رو می ده.

سه روز دیگر هم می گذرد.
عزیزه خاله جان هم جواب سوالم را پیدا نمی کند.

با شهداد درد و دل می کنم.
او از من هم کمتر می داند و بیشتر نگران می شود.

آیجان برایم آب قلم و ماهیچه می آورد.
مدام می پرسد چیزی هوس نکرده ام؟
یعنی حاج امیر از او خواسته مراقبم باشد؟

شرم دارم از این دروغ بزرگم و وحشت از اینکه دیگران هم بفهمند و دروغم بزرگتر شود و تعداد بیشتری منتظر بچه ای که نیست، باشند!

در پارکینگ و سر یک فرصت خوب، بالاخره سپهری را گیر آوردم.
با دیدنم یکه خورد و سریع می خواست برود.
گوشه کتش را گرفتم.

_ ش… شما می دونید شهاب کی آزاد می شه؟

سر پایین می اندازد.

_ خانم من یه راننده ام، اجازه ندارم دخالت کنم.

عصبی می گویم:

_ حالا شدی یه راننده؟؟
تا دیروز همه کاره حاج امیر بودی؟

هیچ نمی گوید. با صدای بلندتری می گویم:

_ چرا کسی به من حرفی نمی زنه؟ شهاب کجاست؟
چه بلایی سرش اومده؟
اصلا بهم بگو کجا حبسه؟ برم سراغش، من زنشم.

جز سکوت چیزی ندارد.
اشک می ریزم.

_ آقای سپهری، جون عزیزات، جون حاجی بگو چی شده؟؟؟

رنگ صورتش را می بازد.

_ خانم تو رو خدا قسم ندین،
حاجی صلاح بدونن حرف می زنن.

با حرص دست هایم را مشت می کنم و عصبی سمت نگهبانی می دوم.
بایرام با دیدنم یکه می خورد. داد می کشم.

_ سوییچ ماشینم رو زنگ بزن بیارن، باید برم بیرون.

بایرام سریع با عمارت تماس می گیرد.
سپهری التماس می کند.

_ خانم! خواهش می کنم.

_ خواهش می کنی چی؟ خواهش می کنی نرم سراغ شوهرم که توی حبس و تنهایی دیوونه شه؟

_ نه، صبر کنید حاجی تصمیم بگیره.

_ بسه هرچی تصمیم گرفت.
ده روز پیش قول داد شهاب آزاد می شه.

صدایش را از پشت سرم می شنوم.

_ یک هفته است آزاد شده!

وحشت زده بر می گردم.
چشم هایش از شدت بی خوابی خون افتاده و صدایش دورگه شده است.
خودم را کمی عقب می کشم.

_ این محاله!

به سپهری اشاره می کند.

_ دیر وقته سپهری، برو زن و بچه ات منتظرن.

مودبانه می گوید:

_ نه حاجی، گفتم نمیام امشب.

با اخم اما خیلی ریلکس می گوید:

_ بیخود گفتی!

صدای سپهری سرشار از نگرانیست.

_ حاجی حالتون خوب نیست، کاش امشبو می موندین بیمارستان.

دستش را به نشانه سکوت بالا می آورد و سپهری درجا ساکت می شود. بی اختیار می پرسم.

_ حالتون خوب نیست؟

جوابم را نمی دهد و در عوض می گوید:

_ بیا برو خونه، هوا سوز داره.

یک قدم جلو می روم و مظلومانه می پرسم.

_ شهاب آزاد شده؟
الان کجاست؟

می بینم که با سپهری هم زمان به هم نگاه می کنند.
نگرانی‌ام فزونی می گیرد.

_ حالش خوبه؟ تو رو خدا به من بگید چی شده؟

دست می گذارد روی شانه سپهری.

_ شب بخیر مرد!

بعد راهش را سمت عمارت می گیرد و هم زمان می گوید:

_ حالش خوبه.

دنبالش می دوم.

_ پس کجاست؟
اصلا از کجا معلوم آزاد شده؟ اصلا راست می گید؟

می ایستد و بر می گردد و با خشم نگاهم می کند.

_ من از دروغ و دروغگو بیزارم.

شرمنده می شوم اما تا جواب سوال هایم را نگیرم دست بر نمی دارم.

_ پس چیکارش کردین؟

زیر لب ” الله اکبر ” می گوید.
مشخص است از دستم حسابی کفری شده است.

التماس می کنم.

_ این نامردیه! حقمه بدونم!
این برزخ ندونستن حقم نیست.

نگاهم نمی کند و فقط می گوید:

_ رفت سفر، گفت احتیاج داره تنها باشه.

 

با وحشت می پرسم:

_ رفت؟؟؟ سفر؟؟؟؟ کجا؟؟
نخواست منو ببینه؟
این محاله!
دیگر صبرش تمام می شود.
برمی گردد و با خشم نگاهم می کند.

_ کاش بیدار شی، کاش بخوای که بیدار شی.

_ این … این یعنی چی؟

_ یعنی اینکه بهش گفتم محض سر سلامتی بچه ات که تو شکم مادرشه از اینجا میارمت بیرون،
وقتی که آزاد شد، گفت به بچه ام سلام ویژه برسونید.

صدای شکستن قلبم گوشم را فلج می کند.
دست روی قلبم می گذارم.

او هم ادامه می دهد.

_ گفت باید یکم دور باشه، گفت طاقت دیدن هیچ کس رو نداره. گفت نمی خواد هیچ کدوممون رو فعلا ببینه.

زار می زنم و زیر لبم ناله می کنم.

_ این محاله …
محاله…

اذان به “قدقامتش” رسیده بود و من قد قامت کرده بودم، برای یک‌بار دیگر ایستادن؛
یک بار دیگر منتظر ماندن؛
حتى یک عمر…
حتى یک عمر…

زل زدم به نور سبزی که از مسجد می آمد.
همان‌جا که دقایق پیش دیده بودمش، نشستم.

شهاب نفس نفس می‌زد.

کنارم ساکت ایستاده بود.
منتظر بود گریه کنم.
نگرانم بود که حالم بد شود.
اما من خم شدم و چند رازقی سپید خوش عطری، که روی زمین افتاده بود و حسابی تازه بود را برداشتم و لبخند زدم و قطره اشکم، شبنم شد روی گلبرگ رازقی…

با تمام وجودم بوییدمش!
عطر رازقی توام با عطر کهربا…

هر وقت تسبیح کهربایش را دست می‌گرفت، عطر دست هایش این می شد…

شمس من!
من برای مولانا شدن، زیادی ضعیفم.
رفتنت، شاعرم نمی‌کند.
رفتنت، مشاعیرم را به جنون بدل می‌کند.

کنار آب نشسته بودیم.
هوای هزار چم، آن روزها بهاری بود.
پاهایم در آب بود.
با چند سیخ، از مغازه عمو سیف بیرون آمد.

هول شدم و پرسیدم:

_ امیر! مطمئنی کسی این‌جا نمیاد؟
من این‌قدر راحت این‌جا نشستم؟

کنارم نشست.
گونه ام را بوسید و یک تکه جگر، از سیخ کند و در دهانم گذاشت.

_ نه عزیزم!
مگه دنیا چند تا دیوونه داره که بخوان دیوونگیشونو هوار این هزارچم کنن؟

سرم را روی شانه اش گذاشتم.

_ امیر بدون تو حتی دیوونگی هم بی رنگه.

نوازشم کرد و گفت:

_ اگه این طور باشه، یعنی رسم عشق رو خوب به جا نیاوردیم.

با دلخوری نگاهش کردم.

_ باز از اون حرفهای سخت زدی؟

آهی کشید و گفت:

_ برای عاشقی، پیاله و پیمونه لازم نیست.
این‌قدر باید از خودت خرج کنی، از وجود و احساست سرمایه بذاری، که حتی اگه قرار عالم و پرودگار به نبودنت بود؛ معشوق، لبریز باشه از عشق.
تموم نشه!
حد نداشته باشه.
وقتی بدون من، می‌گی دیوونگی هم بی رنگه،
یعنی اون‌قدر رنگ توی دنیات خرج نکردم که بعد خودم هم…

اشکم که چکید، دیگر دلش نیامد ادامه جمله اش را بگوید.
لبخند زد.
اشکم را پاک کرد و یک تکه دیگر جگر در دهانم گذاشت و گفت:

_ تو میای پاتک به کتاب های من می‌زنی، اصلا می‌خونیشون خانمم؟

با سر جواب مثبت دادم و مظلومانه گفتم:

_ همشو خوندم.

نگاهش به رودخانه بود و خودش هم مشغول خوردن شد.

_ این آخری رو چی؟

_کدوم؟ ملت عشق؟

با سر جواب مثبت داد.
من هم مثل شاگردی سرافراز در مقابل معلم، گفتم:

_ بله که می‌خونم.

_ کجاشی؟

سریع جواب دادم:

_ اونجاش که شمس رفته.
اونجا که قبلش به مولانا گفت:
بعدِ من، تو یه شاعر بزرگ می‌شی.

یک مرتبه دلم فرو ریخت.
هول شدم و گفتم:

_ اصلا کار خوبی نکرد رفت!
مولانا همه چیش رو پای شمس گذاشت.
حتی اعتبارش…
مولانا صوفی بزرگی بود.

لبخند زد و گفت:

_ شمس اومده بود که مولانا رو به جوهره اصلیش برسونه.
یه بار دیگه پس واجب شد کتاب رو با تمام قلبت بخونی، نه چشمات.
شمس باید می‌رفت، که مولانا، مولانااااا می‌شد.

دست در آب فرو برد و شروع کرد به خواندن.

چشم هایم را بسته بودم و هر بیت را که او می‌گفت، من، بی اراده پشت سرش زمزمه می‌کردم و صدای آب، عجب موسیقی متن بکری بود برای آرامش صدایش.

“صورتگر نقاشم هر لحظه بتی سازم
وانگه همه بت‌ها را در پیش تو بگدازم

صد نقش برانگیزم با روح درآمیزم
چون نقش تو را بینم، در آتشش اندازم

تو ساقی خماری یا دشمن هشیاری
یا آنک کنی ویران هر خانه که می سازم

جان ریخته شد بر تو آمیخته شد با تو
چون بوی تو دارد جان، جان را هله بنوازم

هر خون که ز من روید با خاک تو می گوید
با مهر تو همرنگم با عشق تو هنبازم

در خانه آب و گل بی‌توست خراب این دل
یا خانه درآ جانا، یا خانه بپردازم”

 

***
زندگی ام خلاصه شده بود در ایوانِ رو به دری که برای آمدن او، به رویم باز نمی شد…

از آب و غذا گذشته بودم و خیالم این بود قید هوا را هم بزنم…
هربار که تلفنم زنگ می‌خورد، مثل دیوانه ها چشم ها و گوش هایم را وعده می‌دادم که اینبار خود اوست…
شماره ناشناس بود!
با ذوق جواب دادم.

_ الو؟ الو؟

صدای هدی در گوشم می‌پیچد.

_ ریحانه؟

جیغ می‌کشم:

_ مگه نگفتم به من زنگ نزن؟

با بغض جواب می‌دهد؛

_ نگرانتم، مجبور شدم با شماره مامانم زنگ بزنم که جواب بدی.

_ نگران من نباش! دست از سرم بردار!
این تلفن نباید مشغول باشه،
ممکنه شهاب زنگ بزنه.

_ ریحانه، دو هفته از شروع ترم گذشته،
واقعا نمی‌خوای بیای؟

فریاد می‌زنم:

_ نه !
نمی‌خوام…

بعد گوشی را قطع می‌کنم، با صدای بلند گریه می‌کنم، سرم را به نرده های ایوان می‌چسبانم و ناله می‌کنم:

” فقط بهم یه زنگ بزن “

با صدای چند ضربه به در اتاقم، باز به خودم نوید می‌دهم که خبری از او آمده، منیره با گوشی تلفن وارد می‌شود.

_ مادرتونن خانم، می‌گن تلفن خودتون و اتاق رو جواب نمی‌دین.

گوشی را از دستش می‌گیرم و با خشم می‌گویم:

_ برو بیرون…

همین کافی است که مامان بگوید:

_ الو ریحانه !

دوباره زار می‌زنم.

_ مامان!
آخ! مامان،
شهاب …
شهاب آزاد شده،
رفته مسافرت!
مامان رفته!
به من یه زنگم نمی‌زنه!
من واسش مهم نیستم!
اگه نیاد؟
مامان، اگه نیاد چی؟!!

پا به پای من گریه می‌کند.

_ بمیرم برای دلت دخترم،
اون شوهر واسه تو شوهر نمی‌شه!
بذار حاجی طلاقتو بگیره،
منم حق باباتو از آقاجان می‌گیرم، می‌ریم یه گوشه زندگی می‌کنیم.

چه قدر ترسو شده بودم، حتی از مامان هم جراتم کمتر شده بود آن روزها…

_ برگردم مامان؟
برگردم آقاجان و عمو یا می‌کشنم یا جوری اسیرم می‌کنن که از مردن واسم بدتر باشه،
مامان من از طلاق می‌ترسم!
من نمی‌خوام کل فامیل اون طوری نگام کنن،
مامان!! من شهابو دوست دارم،
دوستش دارم…

هق هقم اجازه‌ی ادامه‌ی صحبت را نمی‌دهد…

برای بار هزارم شماره سولماز خانم را می‌گیرم،
یا ریجکت می‌کند یا جواب نمی‌دهد،
این بار نذر شمع می‌کنم برای سقاخانه…

با حرص جواب می‌دهد:

_ عجب جونور کنه ای هستی تو دختر؟!
واسه چی اینقدر زنگ می‌زنی؟

ناله می‌کنم:

_ تو رو خدا قطع نکنید سولماز خانم!

_ چی کار داری اصلا؟؟

_ شهاب! شهاب کجاست؟
شما ازش خبر دارید؟

قهقهه می‌زند.

_ سراغ شوهرتو از من می‌گیری؟

_ خواهش می‌کنم، التماستون می‌کنم اگه چیزی ازش می‌دونید بهم بگید.

_ آره ازش یه چیز خوب می‌دونم،
بیا نشونت بدم.

هول می شوم.

_ کجا؟ کجا بیام؟ کی؟

بی حوصله می‌گوید:

_ تا یه ساعت دیگه خونم، دیر بیای منتظر نمی‌مونم.
بای.

اصلا نمی‌فهمم چه طور حاضر می شوم و چه طور ماشین را روشن می‌کنم، فقط وقتی به خودم می آیم که راننده‌ی تاکسی سمند هوار می‌کشد:

_ خدا از شما مایه دارا نگذره !
ماشین صفرمو داغون کردی.

هنوز دستم روی سرم است و زل زده ام به صندوق فرو رفته ماشینش!
نفسم به سختی بالا می آید ، درمانده تر از آنم که بتوانم حرکتی کنم، صدای او همیشه ناجی است.

_ آروم باش برادر، خسارتتو من می‌دم.

راننده هوار می‌زند:

_ مگه مثل روز اولش می‌شه؟ اصلا تو کی هستی؟

سرم را بالا می آورم، خودش است، دست می‌گذارد روی شانه‌ی راننده.

_ من ازت معذرت می‌خوام، حق داری، حق با شماست،
چشم…
می‌گم بچه ها یه ماشین صفر بهتون تحویل بدن، اینم مدارک و کارتم.

یکی از مردهایی که همراهش است را می‌بینم که از ماشین پشتی که ماشین خودش است، پیاده می شود و راننده را به او می‌سپارد و خودش نزدیک ماشین من می آید،
در را باز می‌کند و می‌گوید:

_ برو اونور من می‌شینم.

صدایم می لرزد، اما همه‌ی تلاشم را برای ادای این جمله می‌کنم.

_ من …
من باید برم جایی.

_ باشه هرجا خواستی می‌برمت،
نمی‌تونی پشت فرمون بشینی، حالت خوب نیست.

بدون آنکه پیاده شوم، خودم را روی صندلی کنار راننده کشاندم، پشت فرمان نشست، پوف کشید و الله اکبری گفت و هر دو دستش را روی صورتش کشید.

_ کجا برم؟

با شرم گفتم:

_ خونه‌ی سولماز خانم.

نگاهم نکرد.

_ شهاب اونجا نیست!

_ گفت..
گفت برم اونجا یه خبر ازش بهم می‌ده،
باید برم…

مدام زیر لب ” الله اکبر ” می‌گوید.

_ باشه، می‌ریم.

با ناله می‌گویم:

_ کمکم می‌کنید؟
کمکم می‌کنید پیداش کنم؟

صدایش می‌لرزد، اما دوباره نگاهم می‌کند.

_ کمکت می‌کنم باباجان،
کمکت می‌کنم…

_ راست می‌گید؟

_ کی بهت دروغ گفتم؟

شرمنده سرم را پایین می اندازم.

_ من ..‌
من مجبور بودم دروغ بگم بهتون.
‌‌
ماشین به حرکت در آمده است.

_ دیگه نمی‌گی!
قول می‌دی!

 

*
حلقه را کف دستم می‌گذارد،
موهای بنفشش را تابی می‌دهد و هم زمان که با عشوه به حاج امیر نگاه می‌کند، می‌گوید:

_ توی زندان وسایلشو که ازش گرفتن، اینم توش بود،
به درد من نمی‌خوره، گفتم شاید به درد زنش بخوره.

بهت زده به حلقه کف دستم نگاه می‌کنم،
حتی توان اشک ریختن هم ندارم، ممکن است هر لحظه سقوط کنم،
حس می‌کنم که او هم این را حس کرده است و به همین خاطر می آید و پشت سرم می ایستد و با یک لحن محکم رو به سولماز می‌گوید:

_ تموم شد؟ حالا سبک شدی؟
دیگه دست بردار…

لب هایش را به سبک همیشه‌ی خودش غنچه می‌کند.

_ وا؟؟؟ حاج امیر منظورتون چیه؟
بچه ام که آواره شد،
حالا من باید دست بردارم؟

هنوز زل زده ام به حلقه و اشکم می‌چکد و می‌پرسم:

_ شهاب کجاست؟

با طعنه و نفرت می‌گوید:

_ اونوقت که بهت گفت همینجا منتظرش بمونی، پا شدی رفتی هلک هلک جایی که نباید می‌رفتی، باید فکر امروزتو می‌کردی.

با دردمندی سر بلند می‌کنم و حاجی را نگاه می‌کنم، خشم در صورتش هویدا است، اما خود داری می‌کند.

_ تمومش کن خانم !
بریم ریحانه…

قهقهه می‌زند.

_ همه آبجی و خانمن !
نعوذبالله…
چه خوب راحت شدین باهم.

دستش را مشت می‌کند و لا اله الا الهى می‌گوید
و در حالی که دندان هایش را روی هم می‌ساید، می‌گوید:

_ اینبار حرف دهنت رو نفهمی، دیگه حرمت نگه نمی‌دارم.

سولماز ترسیده است و حسابی خودش را جمع می‌کند،
گوشه مانتویم را می‌گیرد و دستوری می‌گوید:

_ راه بیُفت!

می‌بینم که ماشین را رد می‌کند و پیاده راه می‌افتد.

ناله می‌کنم:

_ ماشین…

بدون اینکه برگردد، می‌گوید:

_ می‌گم بیان ماشینو بردارن، راه بیفت!

با بغض به سولماز خانم نگاه می‌کنم و برای بار آخر می‌پرسم:

_ شما …
شما می‌دونید شهاب کجاست؟ التماستون می‌کنم بگید!

اینبار فریاد می‌زند:

_ ریحانه بریم!!!!

این قدر صدایش جدی است، که جرات صبر ندارم و دنبالش راه می‌ افتم.
نگاه سولماز خانم سراسر نفرت و حسرت می شود پشت سرمان….

سر خیابان رسیده ایم…
می‌بینم که می ایستد و چند قدم عقب می‌رود و به دیوار پشت سرش که دیوار یک مهد کودک است، تکیه می‌دهد و دستش را روی کتف چپش می‌گذارد.

این اولین بار است که صورتش را تا این حد کبود می‌بینم، با وحشت جلو می روم.

_ شما…
شما خوبید؟

با سر جواب مثبت می‌دهد و بعد به جیبش اشاره می‌کند و در حالی که بریده بریده نفس می‌کشد، می‌گوید:

_ گوشیمو بردار یه زنگ بزن به سپهری.

دست هایم می‌لرزد، وقتی دست روی قلبش می‌گذارم تا گوشی اش را بردارم، دلم می‌خواهد دستم همانجا بماند ….

یتیمانه کنار دیوار مهد کودک منتظر سپهری نشسته ایم، با مظلومیت می‌گویم:

_ پول همراهتونه؟

چشم هایش بسته است.

_ کارتم رو بردار!

دوباره شبیخون می‌زنم به جیب روی قلبش، یک لحظه تپش شدید قلبش را احساس می‌کنم.

سوپر مارکت آن سمت خیابان را نشان می‌دهم و می‌گویم:

_ من .. من برم اونجا آب بخرم؟

آرام می‌گوید:

_ از خیابون داری رد می‌شی، مواظب باش!

کمی بعد بطری آب را مقابلش می‌گیرم.

_ یکم بخورید!

قبول می‌کند و بعد این که چند جرعه می‌نوشد، می‌گوید:

_ گفتی یکی هم بفرسته ماشینتو بردارن؟

_ بله گفتم.

_ چرا دیر کرد پس؟

_ حتما…
حتما ترافیک بوده.

درب مهد کودک باز می شود هر دو زل می‌زنیم به دختر بچه و پسر بچه هایی که با کوله پشتی های کوچک از در خارج می شوند….

دوباره صدایم می‌زند.

_ ریحانه؟

نگاهش می‌کنم.

_ بله؟

_ من پیداش می‌کنم،
هرجا باشه واست پیداش می‌کنم،
قول بده دیگه راه نیفتی اینور و اونور،
قول بده به هیچ کس التماس نکنی،
قسم بخور…

با بغض کنارش می نشینم.

_ قول می‌دم.

نفس عمیقی می‌کشد و زیر لب می‌گوید:

_درست می‌شه باباجان، درست می‌شه.

تا به حال شده است دلت بخواهد براى عبرتِ خودت، سرِ خودت را بزنى و بر بالاى دروازه‌ی روزگارت آویزان کنی؟

حال آن روزهایم همین بود…
دوست داشتم سرم را از تنم جدا کنم و بر بالای مرتفع ترین دروازه بیاویزم، تا هر بار به آن نگاه می‌کنم، بیشتر بترسم از حماقت این سر،
دست خودم را محکم بگیرم و از آن دروازه دورش کنم،
بگویم :
” دیوانه خوب نگاه کن! به زخم پیشانی این سر خوب نگاه کن!
به چشم های باز مانده و خشک شده به راهش، که کوره راهی بیش نیست خوب نگاه کن!
دور شو از این سر،
از این هوا،
از این روزگار،
حتی از این شهر…”

چند ضربه به درب اتاق، چشمانم را باز می‌کند،
دیگر منتظر نیستم بیاید و در بزند،
آرام می‌پرسم:

_ بله؟

آرامش صدایش می‌لرزاند دروازه‌ی شهر دلم را…

_ حاضر شدی باباجان؟
سپهری منتظره.

کلافه به آینه نگاه می‌کنم…
به بی رنگ ترین صورت دنیا.

برای بار چندم می‌پرسم:

_ نمی‌شه نرم؟

دوباره چند ضربه به در می‌زند و بعد می‌گوید:

_ توی آلاچیق منتظرم…
بیا حرف می‌زنیم، بعدش اگه نخواستی می‌تونی نری.

مقنعه ام را سر می‌کنم و کیفم را بر می‌دارم،
از دور می‌بینم که در فضای کوچک آلاچیق، کلافه قدم می‌زند.
جلو می‌روم، سریع سرش را بالا می آورد، انگار با دیدن کیفم خوشحال می شود، با لبخند می‌گوید:

_ می‌خوای حرف بزنیم؟

کیفم را زمین می‌گذارم و با یک حالت خسته می‌گویم:

_ اگه برم سر کلاس و هیچی نفهمم چی؟

جلو می آید کیفم را بر می‌دارد و می‌گوید:

_ چه سنگینه!
شونه ات درد می‌گیره.

بعد سمت ماشین می‌رود و در همان بین می‌گوید:

_ برى سر کلاس و هیچی نفهمی،
بهتر از اینه بشینی گوشه‌ی اتاق و هی فکر کنی و بازم هیچی نفهمی.

دنبالش می‌دوم.

_ یعنی من هیچی نمیفهمم؟؟

با خنده بر می‌گردد و لب گاز می‌گیرد، بعد اخم می‌کند.

_ دور از جون،
من معذرت می‌خوام.

سپهری با لبخند پیاده می‌شود.

_ سلام خانم، صبح بخیر.

دلم نمی آید لبخندش را بی پاسخ بگذارم.

_ سلام، ببخشید دیر شد.

امیررضا درب ماشین را باز می‌کند، کیفم را داخلش می‌گذارد و بعد رو به سپهری می‌گوید:

_ این دختر غرغرو‌یِ تنبل رو می‌بری دانشگاه، بعدم باهاش هماهنگ می‌کنی کلاسش که تموم شد، می‌بریش
مرکز.

با تعجب نگاهش می‌کنم.

_ مرکز؟

_ منم میام همونجا واست توضیح می‌دم.

سپهری با نگرانی می‌گوید:

_ حاجی می‌شه پشت فرمون نشینید؟
من جلدی بر می‌گردم.

دستش را روی سینه اش می‌کشد و با اخم می‌گوید:

_ خدا به همراهتون.

خدا حرفش را خوب گوش می‌کرد،
خوب به حرفش بود،
من خدا را کنارم خوب احساس کردم،
خوووب….

ظهر بود و خسته در نمازخانه‌ی دانشگاه بین دو نماز نشسته بودم و چه قدر دلم می‌خواست کمی دراز بکشم، هدی کنارم نشست.

_ قبول باشه حاج خانم.

خندیدم و بی اختیار سرم را روی شانه اش گذاشتم و چشمانم را بستم.

حد فاصل نمازخانه‌ی آقایان و خانم ها تنها یک پرده بود، نماز جماعت هم تمام شده بود و صدای صحبت آقایان را می شد راحت شنید،
یک صدای خنده دقیقا شبیه صدای خنده‌ی شهاب شنیدم، قلبم هُری ریخت.
سرم را از روی شانه هدی برداشتم، دوباره خندید،
خندید و من بغض کردم، قهقهه زد و من هق هق زدم،
هدی بیچاره حسابی ترسیده بود،
بلند شدم و مقابل پرده‌ی نماز خانه رفتم،
این قدر احمق بودم که امید داشتم شاید شهاب را ببینم…

به خودم که آمده بودم عدد سه آخر شماره اش را هم گرفته بودم.
بوق دوم سر نرسیده، جواب داد:

_ سلام علیکم.

_ سلام.

از همین یک سلام، حال خراب صدا و قلبم را می‌فهمد.

_ خوب نیستی؟

_ یه کلاسم مونده، می‌شه بیام خونه؟

_ اجازه لازم نیست خانم، شما خودت صاحب اختیاری، بگم بیان دنبالت؟

_ نه می‌خوام یکم پیاده بیام.

_ باشه فقط مواظب باش!

قبل از اینکه قطع کند، با نگرانی می‌گویم:

_ یه لحظه!

_ جان؟

_ اونجا…

_ کجا؟؟

_ همون که گفتید مرکز.

_ می‌ذاریم واسه یه روز که حالت بهتر بود.

_ آدرسشو بدین میام.

چند لحظه مکث می‌کند.

_ باشه واست می‌فرستم.

گوشه‌ی پیاده رو را برای پیاده رفتن انتخاب می‌کنم و هر چه جلوتر می روم،
خودم را بیشتر به دیوار می‌چسبانم و کم کم سایش بازویم به دیوار سیمانی را خوب احساس می‌کنم،
همه،‌ امروز برایم شبیه شهاب شده اند،
حتی چشم های ریز و براق پسرکی که اصرار دارد از او ادعیه بخرم هم شبیه برق چشم های شهاب شده است…

بغض می‌کنم و یک نادعلی می‌خرم و اشک مقابل چشمانم می‌رقصد.

_ نادعلی مظهر العجایب،
یا مرتضی علی ادرکنی …

دعا را به قلبم می‌چسبانم و اشک هایم را با بغضم قورت می‌دهم.

باران پاییز هم سراغم می آید و من زیر باران،
آرام و بی صدا آهنگی که این روزها مدام گوش می‌کنم را زیر لب نجوا می‌کنم.

“حالم بده، خونه شد بی تو ماتمکده،
به جای خالیت ماتم زده با رفتنت منو عذابم نده هرکی می‌رسه می‌گه خدا بد نده،
به شیشه بارون زده،
دوباره حالم بده،
نرو با رفتنت به من غم نده،
خدا یه کاری کن نره!
خدا بد نده، حالم بده…
تنهایی رو یادم نده، به این جدایی عادتم نده،
برات می میرم کارمم بده،
هی بد میارم این روزا ،
خدا تو بد نده، قبول !
من آدم بده،
تو کوچه نم زده،
درِ این خونه رو،
دوباره غم زده،
چشمامو ببین،
انگار بارون به صورتم زده،
خدا بد نده…
خدا بد نده…
خدا بد نده”

هق هق می‌زنم و به آسمان نگاه می‌کنم.

قطرات باران روی چشم هایم می‌چکد.

ناله می‌کنم:

” خدا بد نده…
اصلا مگه تو بدم می‌تونی به کسی بدی…
خدا جونم یه کاری کن نره….”

زودتر از حاج امیر رسیده بودم،
به محض ورودم به مرکز خیریه، خانمی به استقبالم آمد و راهنمایی ام کرد.

صدای گریه و ناله‌ی چند کودک در راهروی باریک ساختمان پیچیده بود،
خانم اسودی دستم را گرفت و با مهربانی گفت:

_ بریم اتاقم ازتون پذیرایی بشه، یا اول می‌خواید بازدید داشته باشید؟

می‌خواستم تشکر کنم که از اتاق انتهای راهرو، یک بچه با ظاهر عجیب خارج شد و بعد زمین خورد.

پرستاری پشت سرش دوید و گفت:

_ محمدعلی چرا اینجوری می‌دویی؟

پسر بچه سر بسیار بزرگی داشت و حالت لب و چشم هایش خیلی عجیب بود،
مشخص بود از نظر جسمی اصلا وضعیت خوبی ندارد، تاب نیاوردم و نگاهم را از کودک گرفتم و سریع از خانم اسودی پرسیدم:

_ اینجا کجاست؟

با تعجب نگاهم کرد.

_ خانم جبارزاده!
اینجا مرکز خیریه حاج آقاست،
برای بچه های مریض احوالِ بی سرپرست یا کم سرپرست.

بی اختیار جلو رفتم و وارد همان اتاقی شدم که محمد علی از آن خارج شده بود،
با وحشت به تخت های شبیه قفسی نگاه کردم که تعداد زیادی بچه با مشکلات خاص و دردناک در آن خوابیده بودند،
چند بچه وسط سالن راه می‌رفتند،
دعوا می‌کردند،
گریه می‌کردند…
قلبم تیر باران شده بود و منتظر بودم هر لحظه جان دهم.

با کشیده شدن گوشه‌ی مانتویم، سرم را چرخاندم، دختر کوچکی با پوست بسیار آسیب دیده که تاول های بزرگی داشت، با لبخند نگاهم می‌کرد،
از خودم خجالت کشیدم که از طفل معصوم ترسیدم.

خانم اسودی که متوجه حالم شد، دست نوازش بر سر دخترک کشید و گفت:

_ زهرا خانمِ ما، از بچه های پروانه ایه.

با تعجب فقط نگاهش کردم،
متوجه شد که منظورش را نفهمیدم، پرستار دیگر در گوشم گفت:

_ مریضی ایبی داره، یه بیماری پوستی دردناک!

لبخند زدم و آب دهانم را قورت دادم،
تلاش کردم دست روی سرش بکشم، اما متوجه شدم قسمت های زیادی از موهایش را بر اثر تاول های زیاد از دست داده است،
نتوانستم و از خودم حسابی شاکی شدم، فقط توانستم بگویم:

_ چند سالته زهرا؟

با انگشت های سوخته اش عدد شش را نشان داد.

بوی بتادین و الکل، با بوی ادرار و استفراغ فضا را در برگرفته بود،
پرستار دیگری از میان میله های تخت مشغول غذا دادن به پسر بچه ای ده ، دوازده ساله ای بود که مدام جیغ می‌کشید و غذایش را از عمد بیرون می‌ریخت،
خدایا اینجا دیگر کجا بود؟؟

اما خانم اسودی با عشق دور تا دور سالن را نگاه می‌کرد و گفت:

_ اگه حاجی نبود، من و این بچه ها آواره شده بودیم.

خانم میانسالی با تی و جارو وارد سالن می شود و بعد از سلام و احوالپرسی از خانم اسودی می‌پرسد:

_ خانم مدیر، تو رو خدا این وام من رو شما به حاجی بگو!

خانم اسودی لبخند می‌زند.

_ صبر کن امروز تشریف میارن چشم، می‌گم.

دختر بچه ای روی ویلچر با دست های بی جانش کف می‌زند و با همان زبان گنگش می‌گوید:

_آخ جون! حاجی، حاجی…

حالا همه بچه ها دست می‌زنند و می‌خندند، شبیه بچه های عادی نمی‌خندند،
شبیه بچه های عادی حرف نمی‌زنند،
خوشحالی نمی‌کنند،
کنترل آب دهانشان را ندارند،
اما چه قدر واقعی، چه قدر بهشتی می‌خندند…

خدای این بهشت هم بالاخره هبوط می‌کند،
حضورش در سالن، شادی بچه ها و پرسنل را هزار برابر می‌کند،
دست پر آمده است،
بچه ها از سر و کولش بالا می‌روند،
زهرا را در آغوش نوازش می‌کند و بارها می‌بوسد.
دست می‌کشد روی سر دختر ویلچر نشین.

_ شکیبای بابا، لپش اومده بالا.

شکیبا مشعوف کف می‌زند و هم خوانی می‌کند،
پسر بچه ای از بالای تختش می‌گوید:

_ تولد نسترنه.

حاجی بر می‌گردد و نسترن که یک دختر مبتلا به سندرم دان است را، با لبخند نگاه می‌کند.

_ پدر صلواتی، باز تو توی هفته دوبار تولد اعلام کردی؟

نسترن از خنده ریسه می‌رود،
برایم عجیب است که حاج امیر اصلا مرا نگاه نمی‌کند، انگار که اصلا من آنجا حضور ندارم، شاید هم خیال دارد مرا با دنیای جدید تنها بگذارد تا بهتر با خودم کنار بیایم!

رو به خانم نصرتی نظافتچی مرکز می‌کند و می‌گوید:

_ آهنگ شاد بذار خانم نصرتی!

بچه ها دست می‌زنند،
عجیب است این مرد که دست شکیبا را گرفته و کمکش کرده است از روی ویلچر بلند شود و همراهش برقصد، حاج امیری است که تمام شب نماز می‌خواند….

با موسیقی آذری همراه بچه ها سرمست می‌رقصد، بعد یک به یک برایشان بادکنک باد می‌کند،
کمک می‌کند چند پسر بچه‌ی نوجوان معلول را به حمام ببرند و به خانم اسودی به آرامی می‌گوید:

_ چندتا پرسنل آقا استخدام کن!
این بچه ها درسته معلولن، اما شرم و غیرت دارن، عذاب می‌کشن خانم حمامشون کنه.

سر تا پایش خیس شده است،
در حال خشک کردن موهای صادق رو به خانم نصرتی با لبخند می‌گوید:

_ شنیدم وام می‌خوای.

زن بیچاره با خوشحالی توام با شرم می‌گوید:

_ قبول می‌کنید؟ عروسی دخترمه،
قول می‌دم زود پس بدم.

حاج امیر خیلی جدی می‌گوید:

_ نه وام نمی‌دیم.

غم روی صورت خانم نصرتی می نشیند، حاج امیر بلافاصله می‌گوید:

_ واسه عروسی وام نمی‌دیم، هدیه می‌دیم!

خانم نصرتی غرق شادی، دست هایش را روبه آسمان می‌گیرد.

_ الهی خدا از آقایی و بزرگی کمت نکنه شیرمرد.

شیرمرد! فقط من نبودم که فهمیده بودم او شیرمرد روزگار است،
هر که او را می‌شناخت، این را از اعماق وجود درک می‌کرد.

کارش که کمی سبک شد تازه مرا نگاه کرد،
چشم های کهربایی اش پر از حرف بود، با لبخند چشم هایش را بست و این یعنی خیالت راحت…
راحت شد…
روحم …
زندگی ام،
خیالم،
همه با هم راحت شد،
بعد رو به بچه ها گفت:

_ بچه ها !
خاله ریحانه رو دوست دارید؟

همه باهم مرا نگاه کردند.

حاج امیر هم دوباره نگاهم کرد و گفت:

_ قراره یه روزایی بیاد اینجا واستون قصه بخونه.

با تعجب نگاهش کردم،
شکیبا با ذوق پرسید:

_ هزار و یک شبم می‌خونی؟

بی اختیار بغض کردم و جواب دادم:

_ هرچی که بخوای.

بعد چشم دوختم به یک جفت کهربای بارانی

کانال عاشقي

همچنین ببینید

پارت ۴۴ رمان هزار چم

  هیچ قایق کاغذى، هیچ اقیانوسی را در نوردیده و هیچ جنگى را نبرده است. …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *