شنبه , آذر ۲۴ ۱۳۹۷
خانه / ۱۳۹۷ / آبان

بایگانی ماهانه: آبان ۱۳۹۷

رمان باده

رمان باده

رمان باده | سحر۶۷ هنوز باورم نمیشه بلاخره شدم زن امیر علی یزدانی شدم ….باده یزدانی یه نگاه به اتاق میکنم که از امشب میشه اتاق مشترک منو امیر اتاقی که با هزار بدبختی با قهر دعوا تونستم اونجوری که خودم دوست دارم بچینمش هرچند امیرعلی کلی باهم بحث کرد …

ادامه نوشته »

رمان باده پارت آخر

صدا زنگ خونه بلند شد رفتم ایفون جواب دادم هانیه بود در باز کردم . درورودیم باز کردم ارسلان دویدم امد جلو در هانیه از اسانسور امد بیرون ارسلان دوید بغلش هانیه نشست رو زانوهاش محکم ارسلان بغل کرد گفت : تو چرا روز به روز تپل تر میشی خوشگل …

ادامه نوشته »

رمان باده پارت ۱۲

امیرعلی یه نگاه بهم کرد گفت :حسش نکردم که دوستش داشته باشم …. چشمامو بستم گفتم : امیر..ولی من دارم حسش میکنم ..دوستش دارم .. امیرعلی : از من بیشتر که دوستش نداری … چشمامو باز کردم با خنده گفتم : حسود داری میشی تازه مثل من که به اینکه …

ادامه نوشته »

رمان باده پارت ۱۱

۱ماه گذشت …۱ماه من تو افسردگی به سر میبردم …نمیدونم چم شده بود …خودمم نمیدونستم چمه …فقط از امیرعلی فاصله میگرفتم …هیچ کششی نسبت بهش نداشتم …برعکس اون مهربون شده بود …میومد طرفم..با هام شوخی میکرد …میبردم بیرون ..میخندید … شیطون شده بود …مثل قدیم من که با پروی میگفتم …

ادامه نوشته »

رمان باده پارت ۱۰

گفتم : علیک سلام هانیه : مرض سلام خندم گرفتم لبمو گاز گرفتم گفتم : چته هانیه چی شده هانیه : بمیری فقط …فقط بمیری چرا گوشیت خاموش گوشیم دست امیر بود سیمکارت امیر تو گوشیم حالا کار مهمت چیه اینجوری داری بال بال میزنی هانیه : مرض بیشعور من …

ادامه نوشته »

رمان باده پارت ۹

وسایلای که از شهر خریده بودیمو داشتم تو یخچال جابه جا میکردم امیرعلی امد تو اشپز خونه گفت : باده غذای که خاله نسا درست کرده بزار یخچال برا فردا ناهار…برا شام جوجه کباب د رست میکنم سرمو تکون دادم گفتم: باشه مرغ ورداشت خودش خورد کرد خوابوندش تو ابلیمو، …

ادامه نوشته »

رمان باده پارت ۸

پیچیدم تو کوچه در پارکینگ زدم رفتیم تو ماشین پارک کردم عمه پیاده شد منم پیاده شدم رفتیم طرف اسانسور دکمه اسانسور زدم سوار شدیم رفتیم بالا در خونه با زکردیم رفتیم تو کلید ماشین گذاشتم رو جا کلیدی رفتم بالا تو اتاقم مانتو شالمو در اوردم خودمو پرت کردم …

ادامه نوشته »

رمان باده پارت ۷

ناهید شال انداخت رو سرش گفت : نه موهای صورتم تابلو تر میشه اشکالی نداره تا ۲ روز دیگه از دستشون راحت میشی ناهید با خنده روشو برگردوند گفتم : بیاید شام ناهید : من الان میام میز اماده میکنم من : نه امروز تو.. تو مرخصی عمه اماده کرده …

ادامه نوشته »

رمان باده پارت ۶

اخرم طاقت نیاورد ساعت ۶ که شد بهم گفت زنگ بزنم بهت خودشم شمارتو گرفت زد رو اسپیکر گوشی داد بهم خودتم که شنیدی وقتی گفتی میخوای بری خونه خاله زهرا چه جوری عصبی شد سرت داد زد . یه لبخند مسخره زدم گفتم :الان امدی اینجا که منو راضی …

ادامه نوشته »

رمان باده پارت ۵

گفت : علی این کیه امیر علی هنوز با وحشت میخ من بود نگاشو ازم گرفت گفت : خدمتکارمونه خدمتکارمون با تعجب داشتم امیر میدیم که اصلا” سرشو بلند نمیکرد نگام کنه دختره سرشو تکون داد رفتم دوباره نشست کنار امیر رو تخت دستشو انداخت دور شونه امیر پسر با …

ادامه نوشته »