پنج شنبه , آذر ۱ ۱۳۹۷
خانه / ۱۳۹۷ / آبان

بایگانی ماهانه: آبان ۱۳۹۷

پارت ۵۰ رمان هزار چم

      هوا تاریک شده است و گورخواب‌ها برگشته‌اند. هر کدام به داخل یک قبر سر می‌خورند. در تاریکی یا مشغول مواد می‌شوند یا به چه فکر می‌کنند، نمی‌دانم!  سکوت گورستان سنگین و هوا سرد است. یک به یک ، بنرهای پاره، تکه پتو‌های مندرس و تخته‌ چوب‌های نیمه‌ …

ادامه نوشته »

رمان حرارت تنت پارت ۲۲

  اخم که میکنه بدتر هول میشم و میگم : اومدن دنبالم ! اونوقت کیا ؟! دوستم ! کی ؟! آسو … آسو کیه ؟ کلافه میشم از سوالای پشت سر همش : باید برم … فردا پرواز دارم … پوزخند میزنه : با اجازه ی کی ؟ اخم میکنم …

ادامه نوشته »

پارت ۲۲ جلد دوم دیانه

    -باید بریم، هوا داره سرد میشه و شدت بارون بیشتر. سری تکون دادم. خواستم بلند شم اما همین که پام رو تکون داد صدای دادم بلند شد. اومد سمتم. -صبر کن، باید اول پاتو با چیزی ببندیم تا تکون نخوره. -اما … -اما چی؟ نگاهی به اطرافش انداخت. …

ادامه نوشته »

این مرد امشب میمیرد پارت آخر

  چه قدر دیر به هم رسیده بودیم، چه قدر دیر… حالا همان صداى جیر جیرک ها و پارس ناله وار سگ بهترین ملودى این عاشقانه بود یک لحظه هم از آغوش هم جدا نمیشدیم از هم انرژى میگرفتیم حال یلدا خیلى بهتر شده بود هر ٣ دراز کشیدیم بازوهایش …

ادامه نوشته »

این مرد امشب میمیرد پارت ۱۵

  آنقدر رفتیم که هوا تاریک شد در راه برگشت مسیر را گم کردیم باران شدت گرفته بود زیر یک تکه سنگ پناه گرفتیم تا باران بند بیاید ترسیده بودم خودم را که نزدیکش کردم باز دیوانه آنهمه جذابیتش شدم شوهرم بود!! در آغوشش بودم ولى چرا تا این حد …

ادامه نوشته »

این مرد امشب میمیرد پارت ۱۴

  با چاقوى میوه خورى به طناز حمله کرده بود مونا جیغ میزد خانم جان از حال رفته بود از بازوى طناز خون جارى بود خانم ملک وحشت زده حال نزدیک به سکته داشت چاقو را رها نمیکرد همه وحشت کرده بودند قدرتم تمام شده بود نفسم بالا نمى آمد …

ادامه نوشته »

این مرد امشب میمیرد پارت ۱۳

  _ آروم باش مرد قلبت داره سینه ات رو میشکافه مرا به حالت رقص در آغوشش تاب آرامى داد _ کل این شهرو این دنیارو اگه یه روز این قدر حقیر شه که واسه تو جا نداشته باشه ویرون میکنم اصلا غلط میکنه زمین بدون نفس هاى اونى که …

ادامه نوشته »

این مرد امشب میمیرد پارت ۱۲

  نمیدانست من خیلى وقت است مغز و احساسم پیر شده است … من از مردن و بدترین دردها هراس نداشتم تنها وحشت من فراموشى معینم بود… کار در کانون اصلاح و تربیت میان دختر هاى نوجوانى که شرایط سخت زندگى آنها را به سمت بِزِه کشیده بود گاهى مرا …

ادامه نوشته »

این مرد امشب میمیرد پارت ۱۱

  حرف آذر را نیمه گزاشت انگشت اشاره اش را به علامت سکوتت جلوى بینى اش نگه داشت _هیییس ادامه نده نیاز به توضیح نیست دیگه چیزى واسه درست کردن باقى نمونده که بخواین با توضیحاتتون درستش کنین راست میگفت!!! چیزى باقى نمانده بود خودکارش را از جیبش در آورد …

ادامه نوشته »