شنبه , آذر ۲۴ ۱۳۹۷
خانه / رمان / جلد دوم دیانه

جلد دوم دیانه

پارت آخر جلد دوم دیانه

    دلم تنهائی می خواست. با ریموت در و باز کردم. تا در خواست بسته بشه امیریل وارد حیاط شد. -مزاحم که نیستم … میدونم نیستم! سمت ساختمون راه افتاد. به ناچار در و باز کردم. وارد خونه شد. -چی شد اومدی اینور؟ روی مبل نشست. -بالاخره خواهر من …

ادامه نوشته »

پارت ۲۳ جلد دوم دیانه

    عصبی گوشه ی لبم رو به دندون کشیدم. پارسا: من و دوستام فردا که جمعه است به کوهنوردی میریم، اگه تمایل داشتین شما هم با ما بیاین. نگاه خیره ای بهم انداخت. همه قبول کردن. به ناچار قبول کردم. دیروقت از خونه ی هلیا برگشتیم. نهال رفت تا …

ادامه نوشته »

پارت ۲۲ جلد دوم دیانه

    -باید بریم، هوا داره سرد میشه و شدت بارون بیشتر. سری تکون دادم. خواستم بلند شم اما همین که پام رو تکون داد صدای دادم بلند شد. اومد سمتم. -صبر کن، باید اول پاتو با چیزی ببندیم تا تکون نخوره. -اما … -اما چی؟ نگاهی به اطرافش انداخت. …

ادامه نوشته »

پارت ۲۱ جلد دوم دیانه

  بالاخره بعد از یک هفته به تهران برگشتیم. کارهای رستوران اکثراً دست مونا بود واین باعث شده بود تا سرم خلوت تر باشه. نمیدونستم برم خونه ی پارسا یا نه! لباس مناسبی پوشیدم. دست بهارک رو گرفتم. پشت درشون مکثی کردم اما آخر زنگ رو فشردم. صدای خسته ی …

ادامه نوشته »

پارت ۲۰ جلد دوم دیانه

  نگاهم رو ازش گرفتم و با هول زدگی گفتم: -اوه، انقدر بزرگش نکن. -از چی فرار می کنی دیانه؟ با صدای زنگ گوشیم سریع بلند شدم. نگاهی به شماره ی هلیا انداختم. -جانم؟ -تو کجایی که در دسترس نیستی؟! -چیزی شده؟ تو چرا صدات گرفته؟ صدای هق هقش توی …

ادامه نوشته »

پارت ۱۹ جلد دوم دیانه

  هزار و یک سؤال توی سرم بالا و پایین می شد اما کسی نبود تا بهشون جواب بده. بهارک خواب بود. آروم روش رو پوشوندم و از اتاق بیرون اومدم. اینهمه اتفاق افتاد اما مادر پارسا هنوز روی ویلچرش به یه نقطه خیره بود. سمتش رفتم. چهره اش به …

ادامه نوشته »

پارت ۱۸ جلد دوم دیانه

  بعد از باز شدن در سریع وارد حیاط شدم. در سالن باز شد. امیرعلی اومد پیشوازم. -کجائی تو دختر خوب؟ نمیگی ما نگرانت میشیم؟ این پیرزن نگرانت میشه؟ -حق داری اما شرمنده، به تنهائی نیاز داشتم. امیرعلی لبخندی زد. در سالن رو باز کردم. -فقط دیانه … چیزه … …

ادامه نوشته »

پارت ۱۷ جلد دوم دیانه

  ماشین کنار دادگستری نگهداشت. چادرم رو کمی جلوتر کشیدم. دو تا سرباز زن دو طرفم راه می رفتن. وارد دادگستری شلوغ و پر سر و صدا شدیم. با دیدن مونا و امیرعلی کمی ته دلم گرم شد. امیریل هم کنار مادرش روی صندلی نشسته بود. سرم و پایین انداختم …

ادامه نوشته »

پارت ۱۶ جلد دوم دیانه

  -من قاتلم … من کشتمش … -آقای محسنی! امیریل ازم فاصله گرفت. -خانوم رو فعلاً ببرید بازداشتگاه. هراسون به امیریل نگاه کردم. -آروم باش، من هستم. اما من هستم امیریل هم باعث نشد تا کمی آروم بشم. خانومی اومد سمتم. پاهام بدون اینکه خودم بخوام همراه زن می رفت. …

ادامه نوشته »

پارت ۱۵ جلد دوم دیانه

  غزاله اتاقم رو نشون داد. وارد اتاق شدم. بدنم کمی درد می کرد. صبح بارون بند اومد. همراه پارسا و غزاله جایی که ماشین رو گذاشته بودم رفتیم. بعد از گرفتن پنچری ازشون خداحافظی کردم و سمت تهران حرکت کردم. چند روزی از اومدنم میگذشت. امروز قرار بود به …

ادامه نوشته »