شنبه , آذر ۲۴ ۱۳۹۷
خانه / رمان / جلد دوم رمان اسطوره

جلد دوم رمان اسطوره

پارت آخر جلد دوم اسطوره

لرزیدم…تمام تنم می لرزید. -آخه خدا…نسل دایناسورا رو منقرض کردی که به جاشون آدم بیاری؟حیف نبود؟ زندایی جیغ کشید. -نه..نریزین…خاک نریزین… پوزخند زدم. -بذار بریزن زندایی…خاک قدرشناس تره…می دونه کی به مهمونیش رفته..این خاک…می دونه چقدر مدیون این مرده…می دونه این مرد واسه هر سنگریزه ش چقدر عرق ریخته و …

ادامه نوشته »

پارت ۱۴ جلد دوم اسطوره

-پیر خودتی بچه. دهانم را شستم…بیرون رفتیم…کنار هم دراز کشیدیم…شانه ها مماس هم…دستها روی شکم..چشمها مات سقف… -خیلی اذیتت کرد؟ چه زجری می کشید از بهم پاشیدن زندگی من…! -نه اونقدری که به تو حق بده با دایی تندی کنی. -….. تنم را بیشتر به تنش چسباندم…وقتی کنارم بود آرامش …

ادامه نوشته »

پارت ۱۳ جلد دوم اسطوره

-چه اشتباهی کردم…چه ریسک بدی کردم…داشتم می کشتمت…نزدیک بود بمیری… خدایا تو کمک کن…تو یک راهی پیش پایم بگذار…تو به دادم برس…تو به دادش برس…تو انتقامش را بگیر…تو دادخواهی کن… کمرش را ماساژ دادم…شانه هایش را مالیدم…اما زبان لعنتی نمی چرخید…ذهنم یاری نمی کرد…اصلاً چه می توانستم بگویم؟ کنارم زد …

ادامه نوشته »

پارت ۱۲ جلد دوم اسطوره

همیشه حرفهایش نگرانم می کرد..همیشه… -باشه. -خوبه…واقعیتش من به دانیار حق می دم…تو شرایط بدی قرار داره…این شرایط بد رو تو هم با یه مثال ساده می تونی درک کنی..فکر کن دانیار عاشق شادی بوده…شادی بهش جواب رد می ده…بعدش میاد از تو خواستگاری می کنه…تو با وجود اینکه می …

ادامه نوشته »

پارت ۱۱ جلد دوم اسطوره

-باشه…نمیشه…خودت رو اذیت نکن. کیفم را برداشتم…نمی خواستم آنجا باشم. -فقط اگه بدونی اون راهی که دانیار در موردش حرف می زد همینه و اون دیگه حاضر نیست به این شکل دوستی ادامه بده…بازم همین جواب رو می دی؟ چانه ام لرزید…دانیار بی معرفت…دانیارِ… -آره. اینهمه آرامش و خونسردی را …

ادامه نوشته »

پارت ۱۰ جلد دوم اسطوره

-می مونم تا بهتر شین. دستش را روی پایم گذاشت و هیچی نگفت. -دایی؟ -جانم؟ -اون قضیه منتفیه…باید بهتون می گفتم که اینهمه راه رو تا اینجا نیاین. -اما نگفتی. نمی توانستم توی چشمانش نگاه کنم. -فراموش کردم…ببخشید. فشار ضعیفی به پایم داد. -فراموش نکردی پسر خوب… نیم خیز شد. …

ادامه نوشته »

پارت ۹ جلد دوم اسطوره

-منو ببین…! چشمان بازیگوش و هیجانزده اش را به صورتم دوخت…شمرده و محکم گفتم: -دختر مهندس بزرگمهر…یا همون مهتا…توی پروژه هایی شرکت می کنه که پدرش حضور داشته باشه…تنها نمی ره..این یک! کسی جرات نمی کنه به دختر پیمانکار چپ نگاه کنه..این دو…!مهتا جاهایی می ره که نزدیک شهره و …

ادامه نوشته »

پارت ۷ جلد دوم اسطوره

چشمکی زد و گفت: -تا حالا پیش نیومده بود واسه کسی احترام قائل باشی… بس بود دیگر…پشتم را کردم و جواب ندادم. -از اون مهمتر..تا حالا پیش نیومده بود از کسی تعریف کنی… چشمانم را روی هم فشار دادم…عجب غلطی کرده بودم. -تازه از اونم مهمتر…تو کل بیست و نه …

ادامه نوشته »

پارت ۶ جلد دوم اسطوره

دستانم را برداشتم و راست نشستم.دسته سمت دیگر را هم گرفت و گفت: -برو… دوچرخه دیگر نمی لرزید و کج نمی شد.با خیال راحت پدال را چرخاندم و گفتم: -وای چه کیفی داره. -حالا دست راستت رو بذار روی فرمان. گذاشتم…دوچرخه کمی منحرف شد…اما دانیار کنترلش کرد… -خوبه…همینجوری ادامه بده…آها..آفرین..حالا …

ادامه نوشته »

پارت ۵ جلد دوم اسطوره

لبم را از داخل گاز گرفتم.آخر این مرواریدهای اطراف مردمک سیاهش کار دستم می داد.آخرین فشار را به دستش دادم و گفتم: -تا من یه سیگار می کشم…این چندتا مسئله رو حل می کنی..درست..بدون غلط…! لرزش چانه اش هم شروع شد. -باشه. دلم می خواست به جای به عقب راندن…جلوتر …

ادامه نوشته »