سه شنبه , آذر ۲۰ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان ارباب سالار

رمان ارباب سالار

رمان ارباب سالار

رمان ارباب سالار

  رمان ارباب سالار نویسنده: Leily خلاصه: داستان یه دختره… دختری که همیشه تنها بوده. مثل رمانهای دیگه، دختر قصه سوگلی نیست… ناز پرورده نیست… با داشتنِ پدر، هیچ وقت مهر پدری رو نداشته… همیشه له شده و همین له شدناش هیچ غروری رو برای اون باقی نذاشته… دختر قصه …

ادامه نوشته »

رمان ارباب سالار پارت آخر

  سهراب سرشو نزدیک سوگل برد…. سهراب:دخترِ قشنگیه… سرویس دهی‌شو نمیدونم اما دهن پر کنه… ببینید چی بوده که ارباب سالارو جذبِ خودش کرده!!!! داد زدم…. _ ازش فاصله بگیر عووووضی… گمشو عقب… کثثثثثافت. مگه منو نمیخوای؟؟؟؟!!!! نگاه کن جلو چشمات وایسادم ولش کن. سهراب:ببین اومدی و نسازی… با من …

ادامه نوشته »

رمان ارباب سالار پارت ۱۳

  “سوگل” یک هفته مونده بود که زایمان بکنم، یک هفته مونده بود… هم خوشحال بودم… هم ناراحت… خوشحال از اینکه بعد از نه ماه بچم به دنیا میاد و انتظارم بالاخره تموم میشه… نارحت بودم… چون بعد از این یه هفته معلوم نبود باهام چیکار میکردن!!! معلوم نبود میکشتنم!!! …

ادامه نوشته »

رمان ارباب سالار پارت ۱۲

  حسام:میدونم که متاهل نیستین. پس میدونست که به خودش از این جرعتا میداد. حسام:مقدمه چینی نمیکنم میخوام با مادرم مزاحم شم برای……. _ اقای محسنی شما چی میگین؟!!!! من متاهلم!!!! شما چشم نداری؟؟؟؟ نمیبینی من باردارم؟؟؟ خجالت بکش اقااااا، من تو عمرم این همه بی احترامی رو یه جا …

ادامه نوشته »

رمان ارباب سالار پارت ۱۱

  رام:خب جوابش چیه؟؟؟؟ دکتر:نگاه نکردم. ارام:واااا سامیار!!!!! خب نگاه کن دیگه. دکتر برگه ی ازمایشو از ارام گرفت و بازش کرد. داشت نگاهش میکرد، چند دقیقه گذشته بود اما هنوز جوابی نداده بود. _ دیدی دکتر، گفته بودم جواب منفیه، شما هم زیاد نگرد من مطمئنم جواب منفیه. دکتر …

ادامه نوشته »

رمان ارباب سالار پارت ۱۰

  فالگیر که یه زن میانسال بود اول به ارباب و بعد به ارام نگاه کرد. فالگیر:ها که میگیروم دختروم. بعد رو به ارباب گفت. فال گیر:قدم رو ای دو چشم مو گذاشتی ارباب سالار. ارباب سری تکون داد. فالگیر دست ارامو گرفت و به کف دستش نگاه کرد. فال …

ادامه نوشته »

رمان ارباب سالار پارت ۹

  ارام با بهت و ناباوری به ارباب نگاه کرد. ارام:فکر نمیکردم انقدر مزاحمتم ارباب. و بعد با گریه از اتاق رفت بیرون. ملوک السلطنه:ای وای که چیکار کردی سالار… و ملوکم از اتاق رفت بیرون. دوباره من موندم و ارباب و یه دنیا ترس. بعد از رفتن ارام و …

ادامه نوشته »

رمان ارباب سالار پارت ۸

  به نظرم اخم کردناشم شیرین بود!!!!! داشتم اتاقو تمیز میکردم که از حموم اومد بیرون و نشست رو صندلی تا موهاشو سشوار بکشم. دستگاه رو روشن کردم و شروع کردم به سشوار کشیدن. بعد از تموم شدنه کارم خواستم برم تا بقیه کارا رو انجام بدم که ارباب مانعم …

ادامه نوشته »

رمان ارباب سالار پارت ۷

  داشتم از خستگی میمردم و نای حرکت کردن نداشتم اما ارباب زنگ زده بود و باید میرفتم اتاقش. در و زدم و بعد از تعظیم پرسیدم. _ امری داشتین ارباب؟ ارباب:بیا ماساژ بده. چشمی گفتم و رفتم طرف ارباب و منتظر شدم تا ارباب لباسشو در بیاره. بعد از …

ادامه نوشته »

رمان ارباب سالار پارت ۶

  هااااا این چی میگه؟؟ _ چی میگی؟؟ فرزاد: اومدم تو رو از ارباب خواستگاری کنم اینو میدونی که یه خدمتکار میتونه خواستگار داشته باشه و ازدواج کنه شوکه شده بودم اینجا چه خبر بود؟؟ فرزاد چی میگفت؟؟ ارباب: خب پسر خواستت‌و گفتی و اما جواب…… چشمم چرخید سمت ارباب …

ادامه نوشته »