شنبه , آذر ۲۴ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان اسطوره

رمان اسطوره

پارت آخر رمان اسطوره

با عصبانیت گفت: -یعنی منو فقط واسه همین می خوای؟ شقیقه ام را مالیدم و گفتم: -من کی گفتم تو رو می خوام که واسه این باشه یا هر چیز دیگه؟ چشمانش مثل گربه کمین کرده می درخشید..از خشم…از حرص… -بهتر از من سراغ داری؟ برای لحظه ای گذار شاداب …

ادامه نوشته »

پارت ۱۲ رمان اسطوره

چشمانم می سوختند…بد می سوختند… -به خاطر دانیار…به خاطر اینکه تو رو هم از دست نده باید تحمل کنی…تو که جنگیدن رو خوب بلدی…یه بار دیگه به خاطر دانیار بجنگ و برگرد…تو باید سلامت جسمت رو به دست بیاری و اون سلامت روحش رو…باید به جفتتون کمک کنی…این وظیفه توئه …

ادامه نوشته »

پارت ۱۱ رمان اسطوره

-ریخت و قیافه خودت رو ندیدی..! خندید…! -من مریضم مثلاً…! ساعد قطورش را فشار دادم و گفتم: -منم برادر مریضم… مکث کردم و سپس آهسته گفتم: -مثلاً…! پنجه ام را میان انگشتان بی جانش گرفت و گفت: -خوب میشم…نگران نباش…! دستش را از آرنج خم کردم و چانه ام را …

ادامه نوشته »

پارت ۱۰ رمان اسطوره

نفسی تازه کرد و ادامه داد: -خلاصه اینکه…دختر جماعت اگه حواسش نباشه…به فنا رفته..خصوصا توی محیط بسته ایران..با فرهنگ خاص و سنتی ما…!تو ایران اگه لغزیدی خدا هم نمی تونه به دادت برسه…پس باید حواست رو جمع کنی…مطالعه کنی…خودت رو بشناسی..جنس مخالفت رو بشناسی…نیازهای خودت رو بفهمی…نیازهای اونو بفهمی…تفاوت ها …

ادامه نوشته »

پارت ۹ رمان اسطوره

-کجاست؟ هنوز خودکار دستش بودو هنوز خط می کشید.کمی جلوتر رفتم.کاغذ پر بود از خطوط درهم و نا مفهموم. -یه خانومی اومد اینجا…نمی دونم چی شد که زمین خورد و سرش شکست.آقای حاتمی بردنش بیمارستان. ابروهایم بی اختیار بهم چسبیدند. -چی؟ سرش پایین بود. -تماس گرفتن و گفتن مشکلی پیش …

ادامه نوشته »

پارت ۸ رمان اسطوره

-من با تو چیکار کنم دختر؟ کمی قدمهایم را تند کردم..نزدیکش شدم ولی تا خواستم صدایش بزنم…پایش روی پوست موزی لغزید و میان زمین و آسمان معلق شد…نفهمیدم چطور دست بردم و بازویش را گرفتم و چطوری در آغوشم جا خوش کرد…اما اندام دخترانه و لرزانش..خاطره ای محو و آشنا …

ادامه نوشته »

پارت ۷ رمان اسطوره

میان خنده گفتم: -اینقدر ادا در نیار تبسم…دیره… کمی سکوت کرد و گفت: -اینجا یه راه آب داره…میشه رو این؟ برق از چشمم پرید…پشت در ایستادم و گفتم: -بیا بیرون ببینم…می خوای زندگی مردم رو به گند بکشی؟ همچنان داد می زد: -چطور بیام بیرون؟ سر بچه اومده…الانه که شونه …

ادامه نوشته »

پارت ۶ رمان اسطوره

تبسم هم نشست و گفت: -برو بابا…مهندس مهندس..فکر کردی الان فارغ التحصیل بشی چه خبره؟بهت می گن بیا بشو سرپرست فلان کارگاه یا مسئول پروژه فلان طرح عظیم؟کار کو خنگ خدا؟همه اینایی که تو دانشگاه می بینی فقط اومدن اینجا که یه مدرک مهندسی بگیرن و تو فامیل پزش رو …

ادامه نوشته »

پارت ۵ رمان اسطوره

در حالیکه هنوز می خندید گفت: -نه بابا…اینا خیلی بچه ن…اما بچه های با نمک و جالبین…در عین شیطنت حجب و حیای قشنگی هم دارن…حد و حدود می شناسن…نجابت و شرافت سرشون میشه…از اون دسته گوهرایی که خیلی نایاب شده…! طعنه مستقیمش را گرفتم و زیرلب گفتم: -اما به نظرم …

ادامه نوشته »

پارت ۴ رمان اسطوره

چقدر امروز از دستش عصبانی شده بودم…حتی سرش داد زده بودم…از اینهمه مظلومیتش حرصم گرفته بود…حرفهایشان را همه شنیده بودم…دلم می خواست محکم تر از خودش دفاع می کرد…حتی توی گوش سلطانی می زد..نه آنطور مظلومانه…نه آنطور آرام و مودبانه…امروز پشت در اتاق…وقتی صدای گریه اش را شنیدم…یاد دانیار افتادم…یاد …

ادامه نوشته »