سه شنبه , مهر ۲۴ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان باران بهاری

رمان باران بهاری

رمان باران بهاری

پشت میز کارم نشسته بودم و حسابهای این ماه کارخونه رو بررسی میکردم تا مشکلی نداشته باشه..به کارمندا نمیشه اعتماد کرد..زیاد جدی نمیگیرن کارو..گوشیم زنگ خورد..از رو میز برداشتمش نگاهی بهش انداختم..از خونه بود..سریع جواب دادم: -جانم؟ صدای گرم و مهربون مامانم اومد: -سلام دخترم.. لبخندی نشست رو لبام..تکیه دادم …

ادامه نوشته »