سه شنبه , مهر ۲۴ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان باغ سیب

رمان باغ سیب

پارت آخر رمان باغ سیب

وقتی تماس بعد ازچندین بوق پی درپی بی پاسخ قطع شد ،از سر ناتوانی ایستاد ، خم شد و دست روی زانو هایش گذاشت، حالتی مثل رکوع ، با صدایی بلند ،گفت: 《 چیکار کنم خدایا ….. جواب نمیده !》 گلی خانوم با رنگ و رویی مانند کچ دیوار از …

ادامه نوشته »

پارت ۲۱ رمان باغ سیب

《 این جا انگار ساخته شده برای عروسی … آرزومه عروسی تنها پسرم رو توی خونه ای بگیرم که به دنیا اومده 》 افسانه هم به حرمت دل و زبان مهربان حاج خانوم ، در آرزو هایی که به ولخرجی منتهی می شد را بست و قرار شد تا عروسی …

ادامه نوشته »

پارت ۲۰ رمان باغ سیب

«شما دوتا چه مرگتونه… آبرومون رو بردید واسه چی افتادید به جون هم …!؟ » نزاع آن دو چیزی نبود که از چشم خانواده ی گیسو دور بماند …. گیسو در حالی که از ترس رنگ به رو نداشت هراسان نیم خیز شد تا به تراس برود اما گلاب خانوم …

ادامه نوشته »

پارت ۱۹ رمان باغ سیب

برای به دست آوردن گیسو باید از هفت خوان رستم رد می شد و کفش آهنی به پا می کرد ،لباس رزم می پوشیدو به میدان کارزار می رفت ….! اولین خوانش هم گلاب خانوم بود پیرزنی خوش رو که همیشه ی خدا لبخندی نمکی روی لبش بود و چارقد …

ادامه نوشته »

پارت ۱۸ رمان باغ سیب

« ماشالله ، هزار ماشالله ….. خانوم دکتر چقدر توی این کت و شلوار ملوس شدی ، شال شیری رنگ هم خیلی بهت میاد » گیسو معذب از تعریف و تمجید خانوم مشیری و زیر نگاههای خیره ی برادرش تشکر کوتاهی کرد .عزم رفتن داشت اما خانوم مشیری پیش دستی …

ادامه نوشته »

پارت ۱۷ رمان باغ سیب

مهرانگیز خانوم چتر آبی رنگش را که خیس بود را قدری تکان داد ،آب از روی تن صاف چتر شُره کرد و آن راگوشه ای گذاشت . سپس بال های چادرش را از دو سوگرفت ،قدری آن را هم تکان داد و روی صندلی روبرو ی میز فرهنگ نشست ،گفت: …

ادامه نوشته »

پارت ۱۶ رمان باغ سیب

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۱۸.۱۱.۱۶ ۰۳:۴۹] نگاه سرگرد مثل خنجر تیز و برنده بود و او در مسخره ترین حالت به همسر او فکر می کرد که چگونه به این چشم ها خیره می شود و برایش دلبری می کند!؟ ،باصدا ی سرگرد بار دیگرحواسش به سمت او برگشت…. …

ادامه نوشته »

پارت ۱۵ رمان باغ سیب

بوی نان تازه ، پنیر لیقوان و کمی گردو کنارش ، صدای قل قل کتری روی گاز و قوری بلوری که سخاوتمندانه چای خوش رنگ را به نمایش گذاشته بود و شکردان تپل و مپل روی میز و مادری که فنجان چایت را پر می کند. زیبا ترین منظره ی …

ادامه نوشته »

پارت ۱۴ رمان باغ سیب

گیسو موهای خیسش را که چیک چیک ازآن آب می چکید، پس زد و روی شانه ی چپش جمع کرد و تا جایی که جا داشت گوش هایش را روانه ی پذیرایی کرد …. گلاب خانوم تا ته ته حرفهای او را نگفته خواند و نگاهی به در بسته اتاق …

ادامه نوشته »

پارت ۱۳ رمان باغ سیب

« حالا من برات یک دو سه می کنم …. اول ، این تخم لَق رو خواهر عزیر و گرام تو، توی دهن ها شکست و گفت مهناز رو می خوان برای شازده قلابی شون خواستگاری کنن ! پس مرد باش و پای حرف خواهرت بمون ، حاج رضا که …

ادامه نوشته »