سه شنبه , آذر ۲۰ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان به خاطرخواهرم

رمان به خاطرخواهرم

رمان به خاطرخواهرم پارت آخر

    یوسف بار دیگر نگاهش را به کلتش دوخت …با تکان آرامی که شایا خورد نگاهم را به او دوختم که دستش را باز کرده بود و سعی در انجام دادن کاری بود …نگاهم را از او گرفتم وبه یوسف دوختم ..تا بتوانم حواسشان را به او که سعی …

ادامه نوشته »

رمان به خاطرخواهرم پارت ۱۳

    ✅ راوی داستان مجدد ستاره هست شایا:آماده ای سرم را بالا گرفتم و به مردم چشم دوختم…به مردی که می خواستم تمام خواسته هایم را به او بسپرم و حقیقتی را بگویم که روح را از تنم جدا کرد و خنده هایم را از من گرفت…خنده ای که …

ادامه نوشته »

رمان به خاطرخواهرم پارت ۱۲

    شایا:این چه ربطی به دوست عزیزتون داشت آهی کشیدم و با انگشتانم اخمهایش را باز کردم و نگاهش را به طرف خود برگرداندم -اینجا بحث بحثه آروینه شایا …این بچه داره خودش رو گم می کنه …این همه وقت کنارم بود درست شناختمش …رفتاراش ..این همه سکوتش … …

ادامه نوشته »

رمان به خاطرخواهرم پارت ۱۱

    در پاکت نامه را باز کرد ..پوزخندی بر روی لبهای هر دوی ما نشست آناهیتا:چه کثیف هم بوده این شخص که با آب دهانش چسبونده نفسش را بیرون داد و نامه را به طرفم گرفت …لبخند تلخی زد و خیره به پاکت نامه گفت اناهیتا:تو بازش کن نگاهم …

ادامه نوشته »

رمان به خاطرخواهرم پارت ۱۰

ّ ساشا:می دونستم خودتی … می دونستم … آناهیتا:چی می گی واسه خودت بازوی ساشا را گرفت و او را پس زد … قدمی به طرفم نزدیک آمد …. ساشا مچ دست آناهیتا را گرفت و آروم گفت ساشا:اون شب رو یادته آنی خانوم … همون شبی که هر دو …

ادامه نوشته »

رمان به خاطرخواهرم پارت ۹

  شایا با دیدن خنده ام لبخندی زد و اشاره کرد که از تراس خارج شوم … سرم را تکان دادم و از تراس خارج شدم که به انها ملحق شوم … همانطور به طرف پایین می رفتم …با شنیدن فریاد پر عصبانیتی قدم هایم ایستادم و نگاهم را به …

ادامه نوشته »

رمان به خاطرخواهرم پارت ۸

    پوزخندی زدم و استارت ماشین را زدم… ماشین روشن نشد…بار دیگر امتحان کردم …که شایا از بی توجهی ام با عصبانیت بلندتز غرید شایا:باز داری بچه بازی در می آری؟ با اخمی به طرفش برگشتم … کاش می تونست بفهمه دارم چه دردی رو تحمل می کنم … …

ادامه نوشته »

رمان به خاطرخواهرم پارت ۷

    احساس گناه و خیانت سرتا سر وجودم را در بر گرفته بود … غمگین تر از قبل نگاهش کردم و نالیدم -شایا بلند شو تکانی خورد …لبخندی بر روی لبش نشست و سرش را نزدیکتر آورد که یقه ی پیراهنش را گرفتم و سرم را برگرداندم که گفت …

ادامه نوشته »

رمان به خاطرخواهرم پارت ۶

    شایا:اینم مهتابم که ازش حرف می زدم چشمای قهوه ای تیره اش مشکوک شد .. لبش را کج کرد و دستش را جلو اورد و گفت -ساشا… دیگر شک نداشتم که خودش باشد …. نگاهی به اناهیتا و نرگس جون کردم که نگاهم به چشمان پر از نگرانیه …

ادامه نوشته »

رمان به خاطرخواهرم پارت ۵

    شایا:مهتاب بختیاری… تاریخ وفات … نفس کشیدن برایم سخت شده بود و با هر کلمه ی شایا نگاهم به عکس های من و مهتاب که بالای شومینه قرار گرفته بود از نگاهم می گذشت … عکس من مهتاب و آناهیتا … عکس مهتاب که با لبخندی به دوربین …

ادامه نوشته »