شنبه , آذر ۲۴ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان بگذار آمین دعایت باشم

رمان بگذار آمین دعایت باشم

پارت آخر رمان بگذار آمین دعایت باشم

– من همیشه کشته مرده ی این شخصیت پدرانتون بودم. طنز رفته به خورد حرفام رو فهمید و و بیشتر شونم رو فشرد. جمشیدخان – بهتر نیست تو این شرایط شوخی نکنی؟ – شوخی ؟ زندگی من پره از شوخی این یکی هم روش. مامان – ببینم امشبو میتونی به …

ادامه نوشته »

پارت ۱۸ رمان بگذار آمین دعایت باشم

آذر هم ایرانه. ندیدمش و هیچ اشتیاقی انگار تو تنم نیست بابت این دیدن. به آرمانی که کمی دورتر از من به خواب رفته خیره ام. فردا مراسم جمع و جوری بابت ازدواج مامان و جمشیدخان تو اون خونه ی بی هیچ خاطره ی مثبتی برای من برگزار میشه و …

ادامه نوشته »

پارت ۱۷ رمان بگذار آمین دعایت باشم

– این اینجا چی کار میکنه؟ دنیا همان یک لحظه بود ، آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود حرکت دورانی دست راستم روی بازوی سمت چپم کمی از دردم کم میکرد و من فقط فکر کوروش بودم. صدای جمشیدخان هر لحظه بالاتر میرفت و من میون اون …

ادامه نوشته »

پارت ۱۶ رمان بگذار آمین دعایت باشم

– تو اینجا چی کار میکنی؟ از جام بلند شدم و به کوروشی که کنار کانتر با چشمای باریک شده رابطه ی میونمون رو در حال کشف بود ، نگاه کردم و اون انگار استیصال نگام رو دید که رو به اونی که نباید میبود گفت : دختر فرشته خانومه …

ادامه نوشته »

پارت ۱۵ رمان بگذار آمین دعایت باشم

– ایشالا میشه ، ما عروس میخوایم. تیام خندید و دست دورک انداخت و شهنام به من لبخندی زد و من انگار به این همه خوشبختی این زوج خو گرفتم. *********** سری که به بالشتک وان تکیه داده شده بود رو بالا کشیدم و چشم باز کردم و به اون …

ادامه نوشته »

پارت ۱۴ رمان بگذار آمین دعایت باشم

نگام به صیامی بود که تو درگاه فروشگاه با نیش باز در انتظار یه زد و خورد درست حسابی بود و من چطور این مرد رو از خر شیطون پیاده کنم؟ – تیام ولش کن. تو اون شلوغی کسی به این خشونت آروم تیام توجهی نداشت و من از این …

ادامه نوشته »

پارت ۱۳ رمان بگذار آمین دعایت باشم

– برگشت ، بریم خرید ، باهاش آرایشگاه هم برو ، بچم واسه موهاش وسواس داره. – برگشت همه کار واسش میکنم. – بابای خوبی شدی. – صیام همه چیزمه ، صیام نباشه میخوام دنیا نباشه. شقیقه چسبوندم به پوسته قلب مرد این روزام و نالیدم که… – چرابه پلیس …

ادامه نوشته »

پارت ۱۲ رمان بگذار آمین دعایت باشم

– هیچ کدوم ، با تاکسی اومدم. تو نگاش چیزی برق زد و من که رد شدم مچم گیر مشتش شد. – تو هم نشستی تو تاکسی و اومدی ؟ من بی غیرتم ؟ ساعت دوازده نصفه شب نشسته تو تاکسی ؟ چلاغ که نبودم می اومدم دنبالت ، مشکل …

ادامه نوشته »

پارت ۱۱ رمان بگذار آمین دعایت باشم

تیام – به خاطر یه سری از مشکلات مراسم رو گذاشتیم برای یه قرصت مناسب. پاشاخان ابرویی بالا انداخت و طرف گروه موسیقی دستی تکون داد و خیره به صورت من رو به تیام گفت : دوست دارم اولین رقصم رو با زن خوشگلت شروع کنم تیام. با لبخند پاشاخان …

ادامه نوشته »

پارت ۱۰ رمان بگذار آمین دعایت باشم

– بلیطمون هشت شبه. – مواظب صیام باش. – وای اگه نمیگفتی قرار نبود باشم. – چته امروز؟ – آخه تو…درک داشته باش ، من هنوز هیچ کاری واسه رفتن نکردم. – قانون من همین بود از روز اول ، منشی من باید تا هر ساعتی که من خواستم تو …

ادامه نوشته »