سه شنبه , مهر ۲۴ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان در همسایگی گودزیلا

رمان در همسایگی گودزیلا

پارت آخر رمان در همسایگی گودزیلا

چشم باز کردم وازش فاصله گرفتم…به طوری که زیاد محسوس نباشه دستی به چشمام کشیدم ورد اشکم وپاک کردم… با لبخندی روی لبم رو به ارغوان گفتم:خب مامان آینده…بشین می خوام چهار کلوم باهات حرف بزنم. ارغوان باتعجب گفت:حرف؟…درمورد فندوقه؟ سری به علامت تایید تکون دادم…به سختی نفس عمیقی کشیدم.بغض …

ادامه نوشته »

پارت ۱۹ رمان در همسایگی گودزیلا

از چرت بیرون اومدم هه بلندی گفتم وخیره شدم به ساعت روی دیوار…نیم ساعت گذشته…این نیم ساعت زر زد؟!!!بابا بسه دیگه…چه قدرتی داره!فکش ساییده نشد؟!! ماچ محکمی براش فرستادم وهول هولکی ویه نفس گفتم:اری بسه فک زدی،واسه فندوق خوب نیست!فندوق خاله رها ببینه ننه اش انقد زِِر زِروئه یاد می …

ادامه نوشته »

پارت ۱۸ رمان در همسایگی گودزیلا

نگاهی به عکسم توی آینه انداختم…لبخندعریضی روی لبم نشست ویه بوسه محکم وآبدار واسه خودم فرستادم! بخورم خودم و…چی شدم؟!!!ایول… یه آرایش سبک ونسبتا کم…سایه ترکیبی از رنگ های نقره ای-آبی ملایم که وقتی به پشت چشم می رسید روشن تر می شد…پنکک…رژ گونه ودیگر مخلفات!ودرنهایت یه رژ لب قرمز …

ادامه نوشته »

پارت ۱۷ رمان در همسایگی گودزیلا

– شما باید من وببخشید…اصلا دانشجوی وقت شناسی نبودم! خندید وگفت:اون که اصلا نبودی!…ولی منظور من این نیست!…من یه دروغ بهت گفتم.همیشه سعی کردم تاجایی که میشه حقیقت وبگم اما…تواین یه مورد مجبور شدم دروغ بگم! مثل بچه خنگاگفتم:شما به من دروغ گفتید؟!… داشتم واسه خودم تجزیه تحلیل می کردم …

ادامه نوشته »

پارت ۱۶ رمان در همسایگی گودزیلا

چشمکی بهم زد وبه سمتم خم شد…بوسه ای روی پیشونیم نشوند وازجابلند شد. – شب بخیر خانومی.خوب بخوابی… وباقدم های آروم وآهسته به سمت اتاقش رفت.رفتنش وبانگاه خیره و لبخندروی لبم دنبال می کردم…رادوین که به اتاق رفت،منم از جابلند شدم وبه سمت پنجره رفتم…خیره شدم به خیابون بارون گرفته …

ادامه نوشته »

پارت ۱۵ رمان در همسایگی گودزیلا

عزیزم وکه گفتما،اصلا ازاین روبه اون رو شد…دیگه صدای نفس های تندوعصبیش به گوشم نمی خورد!انگار آروم شده بود! صدای متعجب وذوق زده اش به گوشم خورد: – چی گفتی؟ بازم شیطنتم گل کرده بود!…دلم نمیومد اذیتش کنم ولی روحیه خبثم اجازه نمی دادکه به حرف دلم گوش بدم. بالحنی …

ادامه نوشته »

پارت ۱۴ رمان در همسایگی گودزیلا

نگاه خیره ام ودوختم به صورتش که حالا از زور سرفه سرخ شده بود!…گفتم:رادوین…توحالت خوب نیست!ببین چقدر سرفه می کنی… به سختی میون اون همه سرفه،لبخند مهربون روی لبش وتمدید کرد وروش وازمن گرفت…درحالیکه به سمت آشپزخونه می رفت گفت:خوبم رهاجان…توالکی نگرانی! هنوز داشت سرفه می کرد…رفتنش و با نگاهم …

ادامه نوشته »

پارت ۱۳ رمان در همسایگی گودزیلا

بی توجه به نگاه های خیره ومتعجب من به سمت در بالکن رفت…دروباز کردو وارد بالکن شد… گنگ وگیج خیره شده بودم به پرده بالکن که با وزیدن باد به حرکت درمیومد… سیگار؟رادوین سیگار میکشه؟چون حالش بده؟چون عصبانیه؟چون اعصابش به هم ریخته اس؟اما آخه سیگار کشیدن که این مشکلات وحل …

ادامه نوشته »

پارت ۱۲ رمان در همسایگی گودزیلا

اخمم محوشد… خندیدم وگفتم:اوهو.چه مهربون شدی تویهو!! اخم مصنوعی کردودلخورگفت:رهـــا!!من کی باتوبداخلاق بودم که این بخواد باردومم باشه؟؟ توتاحالا بامن بداخلاق نبودی؟!!نبودی؟؟جونه ننه ات… ننه؟!!وای ننه ات… پاک رعناجون وحضورش وفراموش کرده بودم…هِه!!!اگه حرفای ماروشنیده باشه چی؟الان حتما پیش خودش فکرمی کنه من ورادی خره باهم سَروسِری داریم…ماغلط بکنیم…ماشکربخوریم…  رادوین …

ادامه نوشته »

پارت ۱۱ رمان در همسایگی گودزیلا

امیرم به سمت اتاق خودش ورادوین رفت…رادوین متعجب وگنگ روی مبل نشسته بود وزل زده بود به من… لبخندشیطونی زدم وباهاش بای بای کردم وگفتم:شب بخیر رادی!!خوب بخوابی . ودرچشم به هم زدنی به سمت اتاق دویدم تازودتر برم بخوابم…وای خدایا مردم ازخستگی!!خیلی خوابم میاد… ********* نورآفتاب صاف میزد توی …

ادامه نوشته »