سه شنبه , بهمن ۳۰ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان دیازپام

رمان دیازپام

رمان دیازپام پارت ۱۱

  -اسپاکو، منم با عمه و بابا موافقم. روستا دیگه برای شما امن نیست. پسر خان فهمیده تو دختری … اون الان فکر می کنه تو دست اون داعشی های لعنتی هستی. بذار همین فکر و بکنه؛ بیاین تهران و با خیال راحت کنار هم زندگی می کنیم. دنبال کار …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۱۰

  گوشه ی لبش کمی بالا رفت. لبه ی تخت نشوندم. صندلی پایه بلند استیل رو کشید و رو به روم روی صندلی نشست. -تو کلاً تشکر بلد نیستی؟! -بلدم اما به وقتش؛ الان شما می خواین ازتون تشکر کنم؟ سلیمه وارد اتاق شد. آشو جعبه ی کمکهای اولیه رو …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۹

شیخ: بریم. همه سمت سالن اصلی راه افتادیم. ویهان اومد سمتم. -به هیچ عنوان سمت ما نمیای؛ اگر اون شیخ شکم گنده ی پسر باز ببینتت، مطمئن باش هر طوری شده تو رو میخواد! نگاهم به همون شیخی که ویهان گفت افتاد. پیراهن سفید بلند عربی تنش بود و قد …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۸

  ماشین و کنار خونه ای نگهداشت. بعد از دو بوق در باز شد. با ماشین وارد حیاط شدیم. -پیاده شو! از ماشین پیاده شدیم. مردی اومد جلو. -خوش اومدین آقا. -بقیه کجان؟ -همه داخل هستن آقا. ویهان سری تکون داد و سمت ساختمون راه افتاد. وارد سالن شدیم. گرشا …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۷

    بالاخره مدارک آماده شد. قرار شد از استانبول به تهران بریم. یه دست لباس از دنیز گرفتم. توی فرودگاه بودیم اما استرس داشتم. اولین بارم بود. با مدارک یکی دیگه قرار بود سوار هواپیما بشم. موقع نشون دادن مدارکمون ویهان اومد کنارم و دستش و گذاشت روی کمرم. …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۶

    و دستم و ول کرد. متعجب قدمی به عقب برداشتم. تا حالا طی مدت سفرمون انقدر عصبی ندیده بودمش. مگه اون قسمت صورتش چی شده بود که یا صورتش رو می بست یا موهاش رو طوری میذاشت که مشخص نباشه؟! با صدای خالد بیگ به خودم اومدم. -تو …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۵

    نگاهم به نیم رخش افتاد. صورتی استخونی و مردونه داشت. دماغش کشیده بود و ته ریش داشت. کمی سرم رو خم کردم تا صورتش رو واضح ببینم اما یک طرف صورتش و چشمش رو موهاش پوشونده بود. با تحکم صداش گردن کشیدم عقب. -چیه مثل آدم ندیده ها …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۴

    میدونستم حق با اونه اما من حتی چهره اش رو درست ندیده بودم و اصلاً نمیدونستم کی هست! -بهتره انقدر بهم فکر نکنی! -کی گفته دارم به تو فکر می کنم؟ -نیازی به گفتن نیست، من حس می کنم. قدمی برداشتم تا بتونم صورتش رو ببینم اما بهم …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۳

  با دیدن شمشادی نزدیک پنجره، خوشحال از تنه اش بالا رفتم. پرده کمی کنار رفته بود و به داخل سالن دید داشت. سرم رو به پنجره چسبوندم تا داخل رو کامل ببینم. تعدادی وسط در حال رقص بودن و عده ای نشسته بودن. نگاهم به گرشا افتاد. روی مبلی …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۲

    -چطوری؟! پا روی پام انداختم. -مثل اینکه شازده ی ارباب داره از خارج بر می گرده، اربابم می ترسه خار تو پاش بره، اینه که براش بادیگارد می خواست. منم امتحان دادم و قبول شدم. -وای اسپاکو ول کن اون ده کوره رو … ببین، تو درس خونده …

ادامه نوشته »