چهارشنبه , آذر ۲۱ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان دیانه

رمان دیانه

پارت آخر رمان دیانه

دیـانہ (ویدیا), [۱۹.۰۶.۱۸ ۲۳:۰۰] [In reply to دیـانہ (ویدیا)] #پارت_۵۷۶ -هنوز وقتش نشده! اینطوری بودن رو دوست نداری؟ سرم و روی سینه اش گذاشتم. -من به بودن با تو خوشم. روی موهام دست کشید. **** روزها می اومدن و می رفتن. صبح ها با احمدرضا و بهارک به رستوران می …

ادامه نوشته »

پارت ۲۷ رمان دیانه

دیـانہ (ویدیا), [۱۴.۰۶.۱۸ ۰۱:۰۶] #پارت_۵۵۱ -می تونیم دوست باشیم اما مادر و فرزند نه! پوزخندی زدم. -زمانی که باید مادری می کردی نکردی … زمانی که حسرت داشتنت رو داشتم نبودی … الانم دوست نمی خوام! می تونید برید پی زندگیتون مثل تمام این سالها که رفتی! مرجان فقط نگاهم …

ادامه نوشته »

پارت ۲۶ رمان دیانه

دیـانہ (ویدیا), [۱۴.۰۶.۱۸ ۰۰:۵۹] #پارت_۵۲۶ -اصلاًنمیدونم کجا رفته اما اگر اون شب که فهمیدم متوجه میشدم اون معشوقه ی هامونه، مطمئنم میکشتمش. شاید خودش هم فهمیده اما باید بدونم چرا باید نزدیک ترین دوستم هم خواب زنم بشه؟ چرا … چرا؟ مگه من چی از هامون کم داشتم؟ خدا لعنتت …

ادامه نوشته »

پارت ۲۵ رمان دیانه

دیـانہ (ویدیا), [۱۴.۰۶.۱۸ ۰۰:۵۳] #پارت_۵۰۱ المیرا با حرص کیفش رو چنگ زد و با اون صدای پاشنه هاش که عجیب روی اعصابم بود سمت در خروجی سالن رفت. با بسته شدن در سالن نگاهم رو به احمدرضا دوختم. احمدرضا اومد سمتم و اخمی کرد. -برای چی انقدر رنگت پریده؟ لبم …

ادامه نوشته »

پارت ۲۴ رمان دیانه

دیـانہ (ویدیا), [۱۴.۰۶.۱۸ ۰۰:۴۵] #پارت_۴۷۶ مثل کسی که تو برهوت گیر کرده باشه و راه نجاتی پیدا کرده با ذوق بلند شدم. رو به روش قرار گرفتم. اخمی میان ابروهای همیشه پر از اخمش نشست. با همون تن صدای سرد و پر از ابهت گفت: -این موقع شب تو این …

ادامه نوشته »

پارت ۲۳ رمان دیانه

دیـانہ (ویدیا), [۱۴.۰۶.۱۸ ۰۰:۴۱] #پارت_۴۵۱ کت و شلوار رو پوشیدم و روسری ساتنی هم سرم کردم. دستی به صورتم کشیدم. دخترا حسابی به خودشون رسیدن. نمیدونم چرا دلشوره گرفتم! ماشین کنار هتل بزرگی ایستاد. مردی یونیفرم پوش اومد جلو. از ماشین پیاده شدیم. صدرا سوئیچ ماشین و داد به همون …

ادامه نوشته »

پارت ۲۲ رمان دیانه

دیـانہ (ویدیا), [۱۴.۰۶.۱۸ ۰۰:۳۳] #پارت_۴۲۶ حوله رو توی دستش گذاشتم و خواستم از اتاق بیرون بیام که با صداش سر جام ایستادم. -صبر کن! بدون اینکه برگردم گفتم: -بله؟ -بیا موهام رو سشوار کن! باز هم بدون نگاه کردن بهش سمت میز رفتم. احمدرضا روی صندلی نشست. سشوار رو به …

ادامه نوشته »

پارت ۲۱ رمان دیانه

دیـانہ (ویدیا), [۱۴.۰۶.۱۸ ۰۰:۲۶] #پارت_۴۰۱ آقا جون سری تکون داد. -از کی تا حالا انقدر مقید کار شدی؟! احمدرضا دیگه حرفی نزد و کنار عمو حامد نشست. سینی چائی رو جلوش گرفتم. سر بلند کرد و لحظه ای نگاهش رو بهم دوخت. با صدای آرومی گفت: -تمام این فتنه ها …

ادامه نوشته »

پارت ۲۰ رمان دیانه

دیـانہ (ویدیا), [۱۴.۰۶.۱۸ ۰۰:۲۰] #پارت_۳۷۶ -سلام امیر حافظ، خوبی؟ نوشین جون خوبه؟ امیر حافظ خندید. دست هاشو از هم باز کرد. -وااو دختر، تو چقدر تغییر کردی! احمدرضا مطمئنی این دیانه است؟ احمدرضا شونه ای بالا داد. -به نظر تو تغییر کرده ولی به نظر من همون دختر دهاتیه. -چرت …

ادامه نوشته »

پارت ۱۹ رمان دیانه

دیـانہ (ویدیا), [۱۴.۰۶.۱۸ ۰۰:۱۵] #پارت_۳۵۶ امروز با صدرا کلاس داشتم. وقتی یادم می اومد بخاطر اون توی بارون موندم، دوست نداشتم باهاش درس داشته باشم. بهارک رو کلاس گذاشتم. از اینکه دختر آرومی بود خدا رو شکر کردم. هم زمان با من صدرا سمت کلاس اومد. با دیدنم لبخندی روی …

ادامه نوشته »