جمعه , مهر ۲۷ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان راز یک سناریو

رمان راز یک سناریو

رمان راز یک سناریو پارت پارت آخر

می راند و می راند. دل سیاه شب را می شکافت و دل خودش به خون نشسته بود. یک دستش به فرمان و دست دیگرش تکیه به شیشه درماشین و خیالش گلی را طواف می کرد. ماشین را کنار خیابان پارک کرد و پیاده شد. درست روبروی زمینی ایستاده بود …

ادامه نوشته »

رمان راز یک سناریو پارت ۱۷

بزرگمهر درست روبرویش ایستاد و با صدای بلندی گفت: اینجا چه غلطی می کنی؟! کی گفت می تونی بیای اینجا؟ چشمان ناهید با ترس پوشیده شد. میشی چشمانش تکان تکان می خورد. صدای کوبش قلبش را می شنید. به جان کندن گفت: اومدم حرف بزنیم. بزرگمهر با دست بیرون را …

ادامه نوشته »

رمان راز یک سناریو پارت ۱۵

وحید دست به زانوهایش گرفت و بلند شد: پس برم قولنامه رو بیارم… یه وکالت کاری هم هس که باس یه امضا بندازی زیرش تا بیفتم دنبال کارا. گلی سرش را بالا گرفت و با انگشتش کنار شقیقه اش را خاراند: آره بیار بهت امضا بدم نگه دار یادگاری… می …

ادامه نوشته »

رمان راز یک سناریو پارت ۱۴

دو زن روبروی هم. دو زن با یک نقطه ی اتصال… مردی مشترک… یکی صیغه ای دیگری دائم. گلی رو به منیژه گفت: میرم اتاق استراحت… حواست به بخش باشه و کاری بود خبرم کن. و بعد به سمت انتهای بخش به راه افتاد، بی حرف. ناهید پشت سرش. خیره …

ادامه نوشته »

رمان راز یک سناریو پارت ۱۳

ناهید گردن کشید و در صورت بزرگمهر فریاد زد: زن گرفتنِ تو چه ربطی به بابای من داره؟! بزرگمهر صاف ایستاد و خیره در چشمان میشی او که درست همرنگ چشمان پدرش بود، گفت: اگه بابای تو اونشب جلوی جمع اونقدر منو تحقیر نمی کرد، کاسه ی صبر منم لبریز …

ادامه نوشته »

رمان راز یک سناریو پارت ۱۱

وحید چشم بست و سرش را پایین انداخت. نفسش را با کلافگی بیرون فرستاد. پیامدهای انتخابش همچون دو دست قوی دور گردنش پیچیده شده بودند و گلوی او را می فشردند و نفس کشیدن را برای او سخت کرده بودند… یا زور آن دستان زیاد بود یا او ضعیف شده …

ادامه نوشته »