جمعه , مهر ۲۷ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان زحل

رمان زحل

پارت آخر رمان زحل

_بیا برو،بچه هارو،ببر خونه ی مادرم،فقط همین،جنب هم نمی خوری تا بیام… آروم گفتم:کی… کی میای؟ چشاشو گرد کرد و گفت:مهری حالش بده، می گی کی میای؟ دستمو رو گلوم گذاشتم و گفتم:خوب نگرانم بفهم،برم اون جا مثل خوره خودمو بخورم؟ بردیا با حرص و صدای آروم گفت:زحل جان،فقط بچه …

ادامه نوشته »

پارت ۱۷ رمان زحل

بلند بگو جوابتو بدم. بردیا_یعنی دریغ از یه ذره تغییر. با حرص نگاش کردم و گفتم:حداقل من همونم، تو که یکی دیگه شدی. بردیا با سکوت نگاهم کرد. نشستم، زیر دلم تیر می کشید، لبمو گزیدم،چادرمو جمع کرد، داخل ماشین فرستاد و درو بست و دور زد اومد سوار شد …

ادامه نوشته »

پارت ۱۶ رمان زحل

همون طور که پیش بینی کردم،حشمت این قدر از لحاظ مالی صالحوضعیف کرد و بهش پول قرض داد تا این طوری یه هو بهش نیلوفر قائمی فر, [۰۳.۰۹.۱۷ ۲۱:۴۷] حمله کنه و بشکوندش آخه چرا؟!رفتیم خونه ی حاج محمود تا باهاش مشورت کنیم حاج محمود_خونه رو پس بدین،بیایین این جا …

ادامه نوشته »

پارت ۱۵ رمان زحل

_ هیچی… ببخشید. داره شبیه پسرای پونزده_شونزده ساله رفتار می کنه، تحمل رفتاراشو ندارم. بعد از چند دقیقه دوباره شروع به حرف زدن کرد: _ از حاج محمود شنیدم که پیش نوه خاله… تند و سریع برای این که صداشو ببرم، گفتم: _ اشتباه به عرضتون رسوندن. با تعجب و …

ادامه نوشته »

پارت ۱۴ رمان زحل

_خوبم”بردیاکنارم نشست وظرف غذا رو مقابلم گذاشت به قیافه مرغ رنگ پریده و برنج نگاه کردم وگفتم”:أه أه این چیه درست کردی؟ بردیاخندید و گفت:نه خوبه قیافه اش این طوریه. _قیافه اش اینه خدا می دونه طعم وبوشو _خوب زعفرونی ربی چیزی میزدی بهش،زعفرون بالای گاز گذاشتم مگه… بردیا_می دونم …

ادامه نوشته »

پارت ۱۳ رمان زحل

_بردیا چی؟… تو رو می خواد؟ _این قدر بی رحم نباش سها! سها_این حرفا رو که هدی و اون دختر چشم آبیه بهت نمی زنن، می زنن؟… سرمو به معنی “نه” تکون دادم و گفت: _دلم برات می سوزه، چون نادونی، بی اطلاعی! _دوسش دارم خوب… زدم زیر گریه… “زحل …

ادامه نوشته »

پارت ۱۲ رمان زحل

بردیا_چرا امروز این قدر چرت می گی؟ اومدکنارم نشست وباصدای خفه گفت:چیزی زدی؟ تو چشاش نگاه کردم و گفتم:تو رو. بردیا با زور جلو خندشو گرفت و به سقف نگاه کرد و گفتم:مقدار نداره احتمالا دارم اوردز می کنم. بردیا_بس کن اومدیم مهمونی! از جا بلند شدم نگام کرد و …

ادامه نوشته »

پارت ۱۱ رمان زحل

_معلمی؟… خوش به حالت، کاش منم سواد مواد داشتم، می اومدم یه خاکی تو سرم می ریختم. من تا ابد باید عین آویزونا، وبال گردن اون بردیای بدبخت باشم. اونم گرفتاره. سها _خوب درس بخون. الآن کلی دوره هست برای دیپلم. _بابا، تُرک سَن؟… فارسی دارم می گم: “کار می …

ادامه نوشته »

پارت ۱۰ رمان زحل

_ دوتا برادریم فقط، فقط دوتا برادر اینجاییم. همه ی خونواده و کس و کارمون دورن… نمی تونست پشت سر هم صحبت کنه. بعدِ هر دو سه تا جمله، مکث می کرد، منم با سکوت نگاش می کردم. مهمترین قسمت شنوندگی در یک هم صحبتی، ارتباط چشمیه. این که هر …

ادامه نوشته »

پارت ۹ رمان زحل

بهم گفت: “عقده داری، که بردیا رو دنبال خودت کشوندی “… شبیه پیت حلبی شدم… وقتی از دست هدی ناراحته، میاد لگداشو به من می زنه… فکر می کنه من معتادش کردم. می خواستم بگم، تا خودش نخواد، نمی تونه ترک کنه… بهم گفت: چون رو تو حساسه، تو نمیای …

ادامه نوشته »