سه شنبه , مهر ۲۴ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان عابر بی سایه

رمان عابر بی سایه

رمان عابر بی سایه

نام رمان : عابر بی سایه نویسنده : زینب ایلخانی خیابان هاى این شهر مرا بى تو نمیخواهند… خاطره هایم امشب به یقین جنایت کار ترین قاتل زمانه خواهند شد… به من که نه! به زنى که زمانى دوستش داشتى رحمى بکن و قدرى از خودت را برایم باقى بگذار …

ادامه نوشته »

پارت آخر رمان عابر بی سایه

آراز با وجود سبد سنگین میوه ها دنبالم دوید و فریاد زد _ میوفتی با اون کفشهات جغله یواش برو برگشتم و در حالی که عقب عقب میرفتم میان خنده گفتم: _آری از رو قبر ها راه نرو دیوونه میشیا یعنی دیوونه تر از این میشی اخم کرد و گفت: …

ادامه نوشته »

پارت ۱۹ رمان عابر بی سایه

نام معبودش را فریاد میزد _ خداااااا خددددددااااا… میان گریه فریاد هایش شبیه آواز قو قبل از مرگ شده بود یک سمفونی جنون انگیز شاکی بودم! از خدایی که آراز آنچنان پیاپی از صمیم قلب صدایش میزد و خدایی نمیکرد و با دستان خودش اشک ها و دردهایش را التیام …

ادامه نوشته »

پارت ۱۸ رمان عابر بی سایه

شاینا میان گریه گفت _ میخواد حرف بزنه داره عذاب میکشه از این که نمیتونه *** شاهد درد و عذاب عزیزانم بودن برایم از دل تنگی همه این سال ها سخت تر بود خانه پدری را ترک کردم اصرار های مادر بی فایده بود به خانه که رسیدم نمیدانم چرا …

ادامه نوشته »

پارت ۱۷ رمان عابر بی سایه

ای فدای صدایت مادر فدای گله هایت فدای دلخوری هایت سریع برگشتم خدای من ریشه موهای سپیدش جگرم را سوزاند هنوز مشکی به تن داشت چه قدر لاغر و تکیده شده بود سرش را با حالت سوز و عزا تکان میداد _ چشمهاش خشک شد به دری که هر روز …

ادامه نوشته »

پارت ۱۶ رمان عابر بی سایه

_ این همه زندگی منه دخترمه دستم را محکم گرفت _ دخترمون؟ ترسیدم یک لحظه آراز را کنارم حس کردم حانایش به دنیا آمده بود و نبود حانایش را باید به دیگری میبخشیدم؟ چه قدر محتاج وجودش بودم اما نبود نخواست که باشد با سر تایید کردم _ آره حانا …

ادامه نوشته »

پارت ۱۵ رمان عابر بی سایه

_ ای جون، امروز جای غر غرها شری چه ضیافتى به پا شده امضا کرد ! مرا روی پایش نشاند شعر خواند نوازشم کرد و من فقط برای همه خوبی هایش افسوس خوردم… مقابل آینه دستشویی به تصویر خودم و برگه ای که با هزار مکر امضایش را از عشق …

ادامه نوشته »

پارت ۱۴ رمان عابر بی سایه

وحشت میکنم “دخترم رو به کسی نمیدم ها فقط مال خودمه” کش سر حانا را باز میکند موهایش روی شانه اش پریشان میشود نزدیکم میشود دستش بین موهایم خانه میکند همه عضلاتم از وحشت سفت میشود گیره سرم را بر میدارد موهایم مثل سقوط یک آبشار ناگهان فرو میریزد و …

ادامه نوشته »

پارت ۱۳ رمان عابر بی سایه

صورتی ساده و پر و مردانه داشت و تیپش هم کاملا رسمی و مردانه و سنگین بود معلوم بود از سر و صدا حسابی عصبانی شده است و رو به کارمندش گفت: _ اینجا چه خبره؟ پسر جوان هول شده بود و حرفی برای گفتن نداشت دلسا طبق روال معمول …

ادامه نوشته »

پارت ۱۲ رمان عابر بی سایه

اتاق خانه پدری ام را با ذوق نشانش دادم با حوصله و دقت به حرفهایم گوش میداد اما خودم را نمیتوانستم گول بزنم یک مرتبه با یک سوال حس واقعی ام را نشان دادم _ آراز؟ تو خوب نیستی مگه نه؟ با غم نگاهم کرد _ با تو خوب میشم …

ادامه نوشته »