شنبه , آذر ۲۴ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان عزیزجان

رمان عزیزجان

رمان عزیزجان

رمان عزیزجان وقتی یازده سالم بود، منو به مردی هفتاد ساله که زنش مُرده بود، شوهر دادن؛ به همین سادگی. نه کسی نظر منو پرسید، نه صلاحم رو در نظر گرفت. آقام کارگری ساده بود و درآمد کمی داشت. پس وقتی زن‌های محلی، منو برای اون پیرمرد پولدار در نظر …

ادامه نوشته »

پارت آخررمان عزیز جان

هراسون رفتم پایین حبیب ناراحت بود و به من گفت عزیزجان حالا کار یاد زن من میدی یعنی چی بیاد اینجا ؟ گفتم : حرف نزن جواب منو بده ، یادش میدم خوبم یادش میدم شورشو درآوردی تو مگه به من صد دفعه قول ندادی ؟ پس چی شد ؟ …

ادامه نوشته »

پارت ۱۵ رمان عزیز جان

آقاجان سر کوچه ی نورمحمدیان یعنی ده متری لولاگر یک خونه ی بزرگ و دو طبقه برای قاسم و نیره می ساخت که از انتهای همون کوچه به کوکب هم زمین داده بود ما منتظر بودیم تا خونه تموم بشه و من جهاز نیره رو ببرم ولی من خیلی برای …

ادامه نوشته »

پارت ۱۴ رمان عزیز جان

اون می گفت و من خون خونمو می خورد داشتم از عصبانیت منفجر می شدم گفتم چرا به من نگفتی؟ … بهت بگم دیگه دیر شده… جلوی حبیب رو نمیشه گرفت… یکسال و نیمه که اون داره این کارو می کنه اونوقت تو حالا به من می گی؟؟؟گریه بچه ام …

ادامه نوشته »

پارت ۱۳ رمان عزیز جان

سوزن رو با فشار می کردم توی پارچه و در میاوردم نمی دونم چی می دوختم ..اوس عباس همین طور ساکت نشسته بود و به من نگاه می کرد …بعد با دو زانو روی زمین خودشو کشید جلوتر …حرص من بیشتر شده بود و سوزن مرتب می رفت توی دستم …

ادامه نوشته »

پارت ۱۲ رمان عزیز جان

تا در باز شد اوس عباس خودشُ انداخت تو خونه من ملیحه رو گذاشتم زمین و خودمُ رسوندم به اکبر که داشت آقاش تهدید می کرد که با چاقو بزنه دستشو گرفتم و چاقو رو ازش گرفتم و بهش گفتم : بی شعور این چه کاریه می کنی ؟ می …

ادامه نوشته »

پارت ۱۱ رمان عزیز جان

ناله ای کردم و روی پله نشستم صدا کردم کوکب بیا مادر بیا …..ولی اون نیومد …… حالا اوس عباس به اون حال روز و کوکب هم که قهر کرده منم رو پله داشتم می زاییدم ……….. چند تا درد بردم و نفسی کشیدم قد راست کردم دیدم وقت رو …

ادامه نوشته »

پارت ۱۰ رمان عزیز جان

زیر بغلشو گرفتم که ببرمش تو اتاق خودمون ولی اون منو بغل کرده بود و می خواست منو ماچ کنه…. حالم داشت بهم می خورد هی سرمو می کشیدم و بهش گفتم : نکن ، برو بخواب تا حالت خوب بشه … شروع کرد به داد زدن که ….می خوای …

ادامه نوشته »

پارت ۹ رمان عزیز جان

هر دو تا اشرفی رو قایم کردم…. ولی فردا موقع رفتن اونا رو برداشتم تا با خودم ببرم ولی هر چی فکر کردم دیدم کار بدیه و ممکنه به خانم بر بخوره این بود دوباره گذاشتم سر جاش و به اوس عباس هم چیزی نگفتم .. از اون روز بعد …

ادامه نوشته »

پارت ۸ رمان عزیز جان

وسایلم رو توی اون جا دادم و بقیه رو هم کنار اتاق گذاشتم تا بعد….. دستی به سر و روی خودم و زهرا کشیدم وچادرم رو عوض کردمُ رفتیم ، خان باجی اولین زنی بود که با چارقد راه می رفت و اگر چادر سرش می کرد بیشتر وقتها روی …

ادامه نوشته »