سه شنبه , مهر ۲۴ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان عود

رمان عود

رمان عود

رمان عود|نوشته شیداشفق نه صدای “نه” ای که از گلویش خارج نشده خفه شده بود را هنوز هم میتوانست در آن سکوت وحشتناک اتاق تاریکی که زندانی بود، بشنود. در تمام مدتی که به تخمین خودش سه روزی میشد تمام زندگی اش را از آن زمانی که به خاطر داشت …

ادامه نوشته »

پارت آخر رمان عود

چشمت بی بلا..حالا بگو ببینم چی توی نخلستان آل سلیمان دیدی..از کجا خوشت آمد؟؟ صدای موسیقی زنده ای که نواخته میشد، نور کم فانوس ها که در وزش باد کم و زیاد می شدند..رقص دلبرانۀ دخترانی که پارچه های حریری روی بینی های شان بسته بودند و لباس های بدن …

ادامه نوشته »

پارت ۵ رمان عود

خلیل با تکان سر تایید کرد که وانیا گفت: اشکالی نداره، فقط چند سال تحمل کن..همین که پسرمون بالغ شد اونو جانشین تو میکنم.. اینبار خلیل بود که چشمانش گرد شد به وانیا نگاه میکرد..پسر؟ بالغ؟! جانشین؟!!! -سرد نشه! وقتی خلیل جوابی نداد وانیا با لبخند گفت: از چی اینقدر …

ادامه نوشته »

پارت ۴ رمان عود

هر دوی شان! چیزی که این سفر را از همه بیشتر لذت بخش میکرد پیشنهاد وانیا مبنی بر برگشت شان به خانه بود..دلبرکش صحرا را خانۀ خود میدانست.. البته شاید هوای نسبتاً سرد ترکیه یکی دیگر از آن دلایلی بود که وانیا سرمایی علاقه ای به ماندن در آنجا نداشت! …

ادامه نوشته »

پارت ۳ رمان عود

چشمان وانیا برقی زد، شتر سواری دو نفره..! تا به آن روز تجربه اش نکرده بود…! اما زمانیکه سوار شدند و شتر اولین قدم هایش را برداشت و بدن های شان به شکل وحشتناک بهم مماس شد سریع در دل اعتراف کرد اصلا چیزه خوبی نیست..با هر حرکت شتر بالا …

ادامه نوشته »

پارت ۲ رمان عود

کنار او دراز کشید و سریعا و کاملا دربرش گرفت، با دست آزادش ملافه را بالا کشید و سرش را جایی میان کتف و شانۀ او گذاشت و نفس عمیقی از عطر تن او که حالا اندکی مرطوب هم گشته بود گرفت و با لبخند پلک های سنگینش را دوباره …

ادامه نوشته »

پارت ۱ رمان عود

رمان عود|نوشته شیداشفق نه صدای “نه” ای که از گلویش خارج نشده خفه شده بود را هنوز هم میتوانست در آن سکوت وحشتناک اتاق تاریکی که زندانی بود، بشنود. در تمام مدتی که به تخمین خودش سه روزی میشد تمام زندگی اش را از آن زمانی که به خاطر داشت …

ادامه نوشته »