شنبه , آذر ۲۴ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان هزار چم

رمان هزار چم

پارت ۵۲ رمان هزار چم

    زودتر رسیدیم، مامان حالش خوب نبود و طاقت نداشت در ماشین بماند. پیاده که شد، سپهری با نگرانی نگاهم کرد و گفت: _ حالِ مادر خوب نیست، میرم آب میوه می‌گیرم. تشکر کردم و پیاده شدم.مامان به دیواری تکیه زده بود و چشم دوخته بود به تابلوى دفتر …

ادامه نوشته »

پارت ۵۱ رمان هزار چم

    وقتی که حرف می زد دلم می خواست چشم هایم را ببندم و فقط صورت او را تصور کنم. فنجان چای مقابلم را بیشتر سمتم هول داد و همراه حرکت سر گفت: _ خانم جبارزاده بفرمایید، سرد می شه. وقتی این طور خانم جبارزاده صدایم می کرد، ناخود …

ادامه نوشته »

پارت ۵۰ رمان هزار چم

      هوا تاریک شده است و گورخواب‌ها برگشته‌اند. هر کدام به داخل یک قبر سر می‌خورند. در تاریکی یا مشغول مواد می‌شوند یا به چه فکر می‌کنند، نمی‌دانم!  سکوت گورستان سنگین و هوا سرد است. یک به یک ، بنرهای پاره، تکه پتو‌های مندرس و تخته‌ چوب‌های نیمه‌ …

ادامه نوشته »

پارت ۴۹ رمان هزار چم

  هر آدم، آیه اى است نازل شده بر برهوت دنیا. فقط کافیست هر یک از ما، تفسیر آیه خود را بدانیم. دیگر برای این‌که صدایش کنیم، سر به آسمان نمی‌گیریم. دست روى قلب می‌گذاریم و قبل از این‌که لازم باشد صدایش کنیم، صدایش را می شنویم… دستش روى قلبش …

ادامه نوشته »

پارت ۴۸ رمان هزار چم

  خورشید از میان ابرهاى سیاه سرک کشیده و کم کم برف هاى روى درختان و یخ هاى خیابان آب می شود، می دانم این سرما و برف و یخبندان لازم بود تا برای همه فصل های بعدی زندگی ام، آب که منشا حیات است ذخیره شود. شهاب دیگر نیامد، …

ادامه نوشته »

پارت ۴۷ رمان هزار چم

  حال عجیبی داشتم، که متشکل از انواع حس ها بود، گاه با یاد آوری این که چه طور نزدیکم شد و شالم را روی سرم جا به جا کرد در اعماق وجودم چنان قند می سابیدند و هلهله می کردند که بی تاب می شدم و لبخند زنان و …

ادامه نوشته »

پارت ۴۶ رمان هزار چم

  دست و پایم را گم کرده بودم. می‌خواستم شالم را روی سرم بکشم، اما دست های من، این‌بار برای قدری کفر، با چشمانش تبانی کرده بود و هر دو، تشنه عصیان بودند. بقیه که متوجه حضورش شدند، مثل همیشه با احترام ایستادند و سلام دادند و جواب سلام یک …

ادامه نوشته »

پارت ۴۵ رمان هزار چم

  گاهى فکر می کنم از آسمان به تعداد همه انسان ها ریسمانی آویزان است، ریسمانى که دستورالعملش را خیلى از ما نمی دانیم، ریسمانى که دور گردن خودمان آویخته ایم و هر روز شبیه محکومین به اعدام با این طناب دور گردن دست و پا می زنیم و نمی …

ادامه نوشته »

پارت ۴۴ رمان هزار چم

  هیچ قایق کاغذى، هیچ اقیانوسی را در نوردیده و هیچ جنگى را نبرده است. قایق کاغذى، محض آبگیر های کوچک، صرفا براى یک بازی کوتاهِ چند بچه خردسال… بیچاره آن کس که همراه رویاها و سرنوشتش، سوار یک قایق کاغذی می شود و تن به اقیانوس زمانه می سپارد. …

ادامه نوشته »

پارت ۴۳ رمان هزار چم

سر درد شدید از شقیقه هایم شروع می شد و بعد چشمانم را طوری محاصره می کرد، که احساس می کردم هر لحظه ممکن است، چشم هایم از شدت درد و فشار خود کُشی کنند و از حدقه بیرون بزنند! نفس تنگی ام هم، هر لحظه بیشتر می شد، در …

ادامه نوشته »