جمعه , مهر ۲۷ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان هزار چم

رمان هزار چم

پارت ۴۲ رمان هزار چم

با بهت درحالی که حسابی جوش آورده بود گفت: _ قانون به زن مریض هیچی نمیده. با قدرت گفتم: _ من مهریه نمی خوام! من حجره ای که به نامم هست رو می خوام! بگو خالیش کنن. بعد سمت چمدانم رفتم و خودم را با جمع کردن لباس هایی که …

ادامه نوشته »

پارت ۴۱ رمان هزار چم

  همه گریه می‌کنند، حتی مو طلایی زیبا هم روی پله نشسته و سرش را بالا نمی آورد، شهاب قدری بالاتر ایستاده است، به خونی که از بینی شهاب جاری شده است چشم می‌دوزم، بعد به شکم برجسته مو طلایی! عزیزه خاله جان کف زمین نشسته و نفرین می‌کند و …

ادامه نوشته »

پارت ۴۰ رمان هزار چم

  همانطور که مقابل مانیتور نشسته بود، کلافه صندلی اش را عقب راند، دست هایش را پشت سرش قلاب کرد، پوفی کشید و چشم هایش را محکم روی هم فشرد. با نگرانی خم شدم تا صفحه مانیتور را ببینم، سریع گفت: _ خم نشو با اون وضع شکمت! با خجالت …

ادامه نوشته »

پارت ۳۹ رمان هزار چم

آن شب زیر نور فانوس با قصه پری دریایی میان اشک هایم خوابم برد و شاید آن شب در اقیانوس آتش داستان جدیدی به داستان پرنسس های دیزنی اضافه می شد، به نام پرى آتش! اما فرق این قهرمان داستان با بقیه این بود که اصلا قهرمان نبود! ترسو ترین …

ادامه نوشته »

پارت ۳۸ رمان هزار چم

  سرم را به شیشه چسبانده بودم و نگاهم را به جاده دوخته بودم و مثل یک زندانی اسیر در آکواریوم، حسرت دریا را داشتم… بدون اینکه نگاهش کنم، گفتم: _ باید برگردم کلبه؛ یه چیزی جا گذاشتم. صدایش خسته بود. _ می‌گم واست بیارن تهران. برگشتم و با خشم …

ادامه نوشته »

پارت ۳۷ رمان هزار چم

نگاهم کرد؛ طولانی، آرام ، عمیق… بعد کف دستش را روى صورتم کشید، عطر دست هایش مستم کرد و وقتی خواند: ” فتبارک الله احسن الخالقین” قند در دلم ساییدند…. دوباره نگاهم کرد، سرم را پایین انداختم و دلبرانه گفتم: _ چرا این قدر نگاه می‌کنی؟ دست کشید روی سینه …

ادامه نوشته »

پارت ۳۶ رمان هزار چم

  مجری، کلافه جلو آمد و خیلی جدی گفت: _ خانم جبارزاده قرار ما این نبود! نفس عمیق کشیدم و گفتم: _ قرار ما این بود که من واقعیت رو بگم. _ اما شما دارید یه تنه فقط دفاع می‌کنید! خانم قبول کنید شوهر شما فرشته و بری از خطا …

ادامه نوشته »

پارت ۳۵ رمان هزار چم

  جعبه دستمال را مقابل شادی گرفتم و بعد از اینکه اشک هایش را پاک کرد، به گوشه ای خیره شد و گفت: _ ریحانه حق با داداش بود، توقعم رو از خودم، باید بالا ببرم و از زندگی پایین بیارم. شروع کردم به پوست کندن سیب و با لبخند …

ادامه نوشته »

پارت ۳۴ رمان هزار چم

  شرمزده جملاتش را گم می کند. _ نه… نه به خدا ریحانه! از کنارش که می گذشتم دستم را روی شانه اش گذاشتم؛ _ خودت باش شادی! بیچاره تر از بیچاره واقعی، اونه که ادای خوشبختی رو در میاره. خوشبخت باشی الهی! *** برای بار چندم در مانیتور دخترم …

ادامه نوشته »

پارت ۳۳ رمان هزار چم

لبخند زدم و آب دهانم را قورت دادم، تلاش کردم دست روی سرش بکشم، اما متوجه شدم قسمت های زیادی از موهایش را بر اثر تاول های زیاد از دست داده است، نتوانستم و از خودم حسابی شاکی شدم، فقط توانستم بگویم: _ چند سالته زهرا؟ با انگشت های سوخته …

ادامه نوشته »