شنبه , آذر ۲۴ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان پارلا

رمان پارلا

رمان پارلا

رمان پارلا نویسنده : anital خلاصه : جمیله خیلی بلند پروازه و از وضعیت زندگیش راضی نیست. اون به دلایلی از پلیس می ترسه و ازشون دوری می کنه. سعی می کنه با پسرهای پولدار دوست بشه و خودش رو به اونا پارلا معرفی می کنه و همه ی تلاشش …

ادامه نوشته »

پارت آخر رمان پارلا

من بدون فکر حرف نمی زنم. سرم را پایین انداختم و سعی کردم لبخندی که داشت با اصرار و بی اختیار بر لبم می نشست را سرکوب کنم. سیاوش گفت: راستش… هیچ وقت انتظار نداشته باش که من مثل امثال علیرضا بتونم رک و بی پرده صحبت کنم… من یاد …

ادامه نوشته »

پارت ۱۳ رمان پارلا

یاد روزی افتادم که همین آهنگ را توی خانه ی علیرضا شنیده بودم… هنوز هم نمی فهمیدم که مضمون آهنگ چیست ولی تحت تاثیرش قرار گرفته بودم… یاد آن روز نرمال و عادی توی خانه ی علیرضا افتادم… یاد خانه ای افتادم که دیگر نمی توانستم در آن پا بگذارم… …

ادامه نوشته »

پارت ۱۲ رمان پارلا

این چه کاری بود که کردی؟ علیرضا سرش را به طرف او چرخاند. پوزخندی زد و گفت: هنوز دکمه ی لباست رو نبستی خشایار… . خشایار آب دهانش را قورت داد. سریع دکمه ی لباسش را بست و نیم نگاهی به من کرد… وحشت زده به نظر می رسید. علیرضا …

ادامه نوشته »

پارت ۱۱ رمان پارلا

سرهنگ با تعجب گفت: برای چی؟ گفتم: همین طوری که نمی تونم پیش علیرضا برگردم… باید یه چیزی از خودم اختراع کنم. سرهنگ با شگفتی نگاهم کرد و گفت: قبول کردید؟ این کار رو انجام می دید؟ سرم را به نشانه ی جواب مثبت تکان دادم… در دل گفتم: مگه …

ادامه نوشته »

پارت ۱۰ رمان پارلا

خیلی مونده تا به هوش بیاد. نگران اون نباش. من و ندید. به هوش هم بیاد کاری نمی تونه بکنه. به سمتم برگشت و یکی از همان لبخندهای جذابش را تحویلم داد… من که دیگر توی آسمان ها داشتم قدم می زدم… نگاهم را ازش گرفتم و سرم را پایین …

ادامه نوشته »

پارت ۹ رمان پارلا

کم کم داشتم به اسم سعید آلرژی پیدا می کردم. با بی حالی روی تخت نشستم و گفتم: کجا می ریم؟ علیرضا یک سری از وسایلش را که این طرف و آن طرف ریخته بود را توی ساکی چپاند و گفت: مگه قرار بود تا ابد اینجا بمونیم؟ قرار بود …

ادامه نوشته »

پارت ۸ رمان پارلا

ممنون… واقعا خوشحالم کردی. او دوباره لبخند زد و من دهانم را باز کردم که بگویم… شاید برای تو اهمیتی نداشته باشم… ولی تو برای من بی اهمیت نیستی… دیگه نیستی… شاید چون الان داری می ری این حس بهم دست داده… شاید تحت تاثیر اتفاقات امروز دارم این حرف …

ادامه نوشته »

پارت ۷ رمان پارلا

زهرمار! علیرضا خنده کنان گفت: پس برای همین تا حالا مجرد موندی… بی خیال بابا! امشب حوصله ی مسموم شدن ندارم. لب هایم را برچیدم. علیرضا لپم را کشید و گفت: خیلی خب… شوخی کردم… برو درست کن. با خوشحالی از جا پریدم و به سمت آشپزخانه رفتم. در دل …

ادامه نوشته »

پارت ۶ رمان پارلا

علیرضا نگاهش را به چشم هایم دوخت و گفت: بابای من زن نداشت… هیچ وقت نخواست که ازدواج کنه… آدم پدرسوخته و حروم خوری بود ولی دوست نداشت زن و بچه اش رو قاطی کثافت کاری هایش بکنه… اسم مامان من سیمین بود… معشوقه ی محبوب بابام بود… بابام عاشق …

ادامه نوشته »