یکشنبه , مهر ۲۹ ۱۳۹۷
خانه / رمان (صفحه 10)

رمان

رمان حرارت تنت پارت ۱

نفس نفس می زنم. توجهش سمت دیوار جلب میشه و یه قدم جلو میاد … ترسیده تر، هر دو دستم رو جلوی دهنم میذارم و تکیه م رو به دیوار میزنم .. چسبیدن رژ لبم به کف دستم رو حس میکنم … کمر لختم سردی دیوار سنگی سفید رنگ رو …

ادامه نوشته »

پارت ۳۸ رمان هزار چم

  سرم را به شیشه چسبانده بودم و نگاهم را به جاده دوخته بودم و مثل یک زندانی اسیر در آکواریوم، حسرت دریا را داشتم… بدون اینکه نگاهش کنم، گفتم: _ باید برگردم کلبه؛ یه چیزی جا گذاشتم. صدایش خسته بود. _ می‌گم واست بیارن تهران. برگشتم و با خشم …

ادامه نوشته »

پارت ۱۳ جلد دوم دیانه

  اخطاری اسم مونا رو صدا کردم. برگشت سمتم. -نه خدائی، مگه دروغ میگم؟ قربون خدا بشم آخه مگه میشه؟ بازوش رو فشار دادم. مونا اخمی کرد. امیریل گفت: -کم کم برای شما هم عادی میشه! نیش مونا باز شد و گفت: -البته! می دونستم پشت این نیش باز مونا …

ادامه نوشته »

رمان عابر بی سایه

نام رمان : عابر بی سایه نویسنده : زینب ایلخانی خیابان هاى این شهر مرا بى تو نمیخواهند… خاطره هایم امشب به یقین جنایت کار ترین قاتل زمانه خواهند شد… به من که نه! به زنى که زمانى دوستش داشتى رحمى بکن و قدرى از خودت را برایم باقى بگذار …

ادامه نوشته »

پارت آخر رمان عابر بی سایه

آراز با وجود سبد سنگین میوه ها دنبالم دوید و فریاد زد _ میوفتی با اون کفشهات جغله یواش برو برگشتم و در حالی که عقب عقب میرفتم میان خنده گفتم: _آری از رو قبر ها راه نرو دیوونه میشیا یعنی دیوونه تر از این میشی اخم کرد و گفت: …

ادامه نوشته »

پارت ۱۹ رمان عابر بی سایه

نام معبودش را فریاد میزد _ خداااااا خددددددااااا… میان گریه فریاد هایش شبیه آواز قو قبل از مرگ شده بود یک سمفونی جنون انگیز شاکی بودم! از خدایی که آراز آنچنان پیاپی از صمیم قلب صدایش میزد و خدایی نمیکرد و با دستان خودش اشک ها و دردهایش را التیام …

ادامه نوشته »

پارت ۱۸ رمان عابر بی سایه

شاینا میان گریه گفت _ میخواد حرف بزنه داره عذاب میکشه از این که نمیتونه *** شاهد درد و عذاب عزیزانم بودن برایم از دل تنگی همه این سال ها سخت تر بود خانه پدری را ترک کردم اصرار های مادر بی فایده بود به خانه که رسیدم نمیدانم چرا …

ادامه نوشته »

پارت ۱۷ رمان عابر بی سایه

ای فدای صدایت مادر فدای گله هایت فدای دلخوری هایت سریع برگشتم خدای من ریشه موهای سپیدش جگرم را سوزاند هنوز مشکی به تن داشت چه قدر لاغر و تکیده شده بود سرش را با حالت سوز و عزا تکان میداد _ چشمهاش خشک شد به دری که هر روز …

ادامه نوشته »

پارت ۱۶ رمان عابر بی سایه

_ این همه زندگی منه دخترمه دستم را محکم گرفت _ دخترمون؟ ترسیدم یک لحظه آراز را کنارم حس کردم حانایش به دنیا آمده بود و نبود حانایش را باید به دیگری میبخشیدم؟ چه قدر محتاج وجودش بودم اما نبود نخواست که باشد با سر تایید کردم _ آره حانا …

ادامه نوشته »

پارت ۱۵ رمان عابر بی سایه

_ ای جون، امروز جای غر غرها شری چه ضیافتى به پا شده امضا کرد ! مرا روی پایش نشاند شعر خواند نوازشم کرد و من فقط برای همه خوبی هایش افسوس خوردم… مقابل آینه دستشویی به تصویر خودم و برگه ای که با هزار مکر امضایش را از عشق …

ادامه نوشته »