دوشنبه , اردیبهشت ۲ ۱۳۹۸
خانه / رمان (صفحه 10)

رمان

رمان عاشقتم دیونه پارت ۵

  زود با خنده نامحسوسی آب وگرفت خورد و بهم یه چشمک زد و روبه رادین گفت: -میسی. رادین لبخندی زد و باابروهای بالا رفته سرشو کج کرد وزیرلب گفت : -خواهش میکنم. نگاه از رادین گرفتم و به آرش و آقای تاجیک و داداشش وبقیه نگاه سرسرکی انداختم و …

ادامه نوشته »

رمان عاشقتم دیونه پارت ۴

  -اشکان من میرم پیش فاطیما. یهو رادین با صدایی که تمسخر ازش میبارید گفت :-عه، راستی خانم شهامت،حالتون خوبه؟ سرم و انداختم پایین نه اینکه خجالت بکشما نه خیلی پررو تر از این حرفام ، فقط بخاطر اینکه ادای دخترای مظلوم و دربیارم، آروم گفتم : -ممنون. بیشتر از …

ادامه نوشته »

رمان عاشقتم دیونه پارت ۳

  به پروانه که داشت از این حالت من کیف میبرد نگاه کردم وماژیکو برداشتم هرچی از انتگرالی که حل کرده بود یادم میومد پای تخته نوشتم، به رادین نگاهی کردم، بادقت داشت به نوشته ها نگاه میکرد، وقتی همه رو نوشتم مثل پازل یکی یکی کنارهم گذاشتمشون وجاهای ناقصشو …

ادامه نوشته »

رمان عاشقتم دیونه پارت ۲

    _..اسمت چی بود؟ چشماش روزمین بود.بوهَع این چرا یاآسمونو نگاه میکنه یاهوارو؟ به صورتم نگاه جدی انداخت وگفت: _رادین آریایی هستم. بادی به غبغب انداختم. _اهوم… آریایی فردا سر کلاس میبینمت. وسرجام ایستادم وبه هوانگاه کردم. لبخند فرمالیته ای زد وسرشوتکون داد. آخی ببین چه باخنده خوشکلی همیشه …

ادامه نوشته »

رمان عاشقتم دیونه پارت ۱

    باعصبانیت تو پیاده رو راه میرفتم و به خودم فوش میدادم: __ آخه دختره خر توباید انقدر به یه مرتیکه غوزمیت روبدی که توروبخاطر نیم ساعت تاخیر ازکلاس بندازه بیرون؟ هان؟پس کجااارفت این انسانیت؟ پس احترام گذاشتن به حقوق دیگران چی شد؟ خاک توسرت دیانا خاا… دهنمو مثل …

ادامه نوشته »

رمان شروع تلخ

رمان شروع تلخ

    رمان شروع تلخ  نویسنده : فاطمه .ب ژانر : عاشقانه  بخشی از خلاصه رمان شروع تلخ :   سوگند روبروش ایستاده بودم با نفرت نگاهی به چشمام انداخت و گفت : _یه وارث میاری و گورت و گم میکنی؟ یقه لباسمو گرفت و به سمت خودش کشیدم : …

ادامه نوشته »

رمان ارباب سالار

رمان ارباب سالار

  رمان ارباب سالار نویسنده: Leily خلاصه: داستان یه دختره… دختری که همیشه تنها بوده. مثل رمانهای دیگه، دختر قصه سوگلی نیست… ناز پرورده نیست… با داشتنِ پدر، هیچ وقت مهر پدری رو نداشته… همیشه له شده و همین له شدناش هیچ غروری رو برای اون باقی نذاشته… دختر قصه …

ادامه نوشته »

رمان ارباب سالار پارت آخر

  سهراب سرشو نزدیک سوگل برد…. سهراب:دخترِ قشنگیه… سرویس دهی‌شو نمیدونم اما دهن پر کنه… ببینید چی بوده که ارباب سالارو جذبِ خودش کرده!!!! داد زدم…. _ ازش فاصله بگیر عووووضی… گمشو عقب… کثثثثثافت. مگه منو نمیخوای؟؟؟؟!!!! نگاه کن جلو چشمات وایسادم ولش کن. سهراب:ببین اومدی و نسازی… با من …

ادامه نوشته »

رمان ارباب سالار پارت ۱۳

  “سوگل” یک هفته مونده بود که زایمان بکنم، یک هفته مونده بود… هم خوشحال بودم… هم ناراحت… خوشحال از اینکه بعد از نه ماه بچم به دنیا میاد و انتظارم بالاخره تموم میشه… نارحت بودم… چون بعد از این یه هفته معلوم نبود باهام چیکار میکردن!!! معلوم نبود میکشتنم!!! …

ادامه نوشته »

رمان ارباب سالار پارت ۱۲

  حسام:میدونم که متاهل نیستین. پس میدونست که به خودش از این جرعتا میداد. حسام:مقدمه چینی نمیکنم میخوام با مادرم مزاحم شم برای……. _ اقای محسنی شما چی میگین؟!!!! من متاهلم!!!! شما چشم نداری؟؟؟؟ نمیبینی من باردارم؟؟؟ خجالت بکش اقااااا، من تو عمرم این همه بی احترامی رو یه جا …

ادامه نوشته »