سه شنبه , بهمن ۳۰ ۱۳۹۷
خانه / رمان (صفحه 10)

رمان

رمان ارباب سالار پارت ۹

  ارام با بهت و ناباوری به ارباب نگاه کرد. ارام:فکر نمیکردم انقدر مزاحمتم ارباب. و بعد با گریه از اتاق رفت بیرون. ملوک السلطنه:ای وای که چیکار کردی سالار… و ملوکم از اتاق رفت بیرون. دوباره من موندم و ارباب و یه دنیا ترس. بعد از رفتن ارام و …

ادامه نوشته »

رمان ارباب سالار پارت ۸

  به نظرم اخم کردناشم شیرین بود!!!!! داشتم اتاقو تمیز میکردم که از حموم اومد بیرون و نشست رو صندلی تا موهاشو سشوار بکشم. دستگاه رو روشن کردم و شروع کردم به سشوار کشیدن. بعد از تموم شدنه کارم خواستم برم تا بقیه کارا رو انجام بدم که ارباب مانعم …

ادامه نوشته »

رمان ارباب سالار پارت ۷

  داشتم از خستگی میمردم و نای حرکت کردن نداشتم اما ارباب زنگ زده بود و باید میرفتم اتاقش. در و زدم و بعد از تعظیم پرسیدم. _ امری داشتین ارباب؟ ارباب:بیا ماساژ بده. چشمی گفتم و رفتم طرف ارباب و منتظر شدم تا ارباب لباسشو در بیاره. بعد از …

ادامه نوشته »

رمان ارباب سالار پارت ۶

  هااااا این چی میگه؟؟ _ چی میگی؟؟ فرزاد: اومدم تو رو از ارباب خواستگاری کنم اینو میدونی که یه خدمتکار میتونه خواستگار داشته باشه و ازدواج کنه شوکه شده بودم اینجا چه خبر بود؟؟ فرزاد چی میگفت؟؟ ارباب: خب پسر خواستت‌و گفتی و اما جواب…… چشمم چرخید سمت ارباب …

ادامه نوشته »

رمان ارباب سالار پارت ۵

  ارباب: بیا تو رفتم تو. _ امرتون ارباب اما صدایی از ارباب نیومد، سرم روبلند کردم تا ببینم ارباب چرا جواب نمیده که با دیدنش قلبم هری ریخت. چشماش قرمزِ قرمز بود و موهاشم بهم ریخته، شیشه ی ویسکی هم که دیگه اخراش بود و داشت تموم میشد. پس …

ادامه نوشته »

رمان ارباب سالار پارت ۴

  ارباب:میتونی بری. از اتاق اومدم بیرون و درو پشت سرم بستم. به در تکیه دادم و یه نفس عمیق کشیدم. _ اماده باش سوگل از این بدتراش سرت میاد. رفتم تو اتاقش برای اولین بار. اتاق بزرگی بود کل اتاق ترکیبی از رنگای مشکی و خاکستری بود. وارد اتاق …

ادامه نوشته »

رمان ارباب سالار پارت ۳

  زهرا:عوضی من کی چقولی تورو به بی بی کردم؟!؟!؟!؟ _ گفتم که یعنی بدونی. منم که نیت بدی نداشتم میخواستم ببینم این مایکل کیه؟!! زهرا:مگه بهت نگفتم یکی از رقیبای اربابه. _گفتی اما میخواستم بدونم دو تا رقیب چی کار میتونن با هم داشته باشن؟؟!!!! زهرا:حالا فهمیدی دو تا …

ادامه نوشته »

رمان ارباب سالار پارت ۲

  ملوک السلطنه گفت ملوک السلطنه: میخوام از این به بعد این دختر«به من اشاره کرد» میزو بچینه و کنار میز تا آخر غذا خوردن وایسه تا ما غذا خوردنمون تموم بشه بی بی: چشم خانم و بعد رو به من کرد و گفت بی بی: سوگل میز و از …

ادامه نوشته »

رمان ارباب سالار پارت ۱

  رمان ارباب سالار|نوشته Leily مثل همیشه تو اتاق بیکار نشسته بودم حوصلم خیلی سررفته بود از رو تخت بلند شدم واز اتاق خارج شدم. بابا اومده بود. بابا رو خیلی دوست داشتم اما هیچ وقت دلیل این همه نامهربونیاش نسبت به خودمو درک نمیکردم!!! قبول داشتم بعضی وقتا عصبانیش …

ادامه نوشته »

رمان حرارت تنت پارت ۲۳

  نگاهم به مسیحه که یه دستش روی ترمزه و آرنج دست دیگه ش رو به پنجره ی سمت خودش تکیه داده و نگاهم میکنه ! پلکم نمیزنه و چرا جدیدا اخماش به نظرم جذاب میاد ؟! … کسری و اهورا جلو میان و هوا تقریبا تاریکه که یه بنز …

ادامه نوشته »