سه شنبه , بهمن ۳۰ ۱۳۹۷
خانه / رمان (صفحه 2)

رمان

رمان دیازپام پارت ۱۰

  گوشه ی لبش کمی بالا رفت. لبه ی تخت نشوندم. صندلی پایه بلند استیل رو کشید و رو به روم روی صندلی نشست. -تو کلاً تشکر بلد نیستی؟! -بلدم اما به وقتش؛ الان شما می خواین ازتون تشکر کنم؟ سلیمه وارد اتاق شد. آشو جعبه ی کمکهای اولیه رو …

ادامه نوشته »

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۱۲

  دختر خجالتی… این صورت سیب شده را پای چه بگذارد؟ تن عقب داد و دست رها…دختر بدبخت! شادان دستپاچه بود. نباید این اتفاق می افتاد…آخر این همه نزدیکی؟ لب گزید و گفت:ببخشید نفهمیدم چطور شد؟ جایش نبود فردین عذرخواهی کند؟ پسره ی احمق! پا تند کرد و خودش را …

ادامه نوشته »

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۱۱

    فصل دوازدهم پتو را تا روی سینه اش بالا کشید. شاهرخ دست زیر چانه اش زده نگاهش می کرد. -خوبی؟ -یکم تهوع دارم، از صبح یه جوریم. شاهرخ پیشانیش را بوسید. از بی رمقی امروز معلوم بود که ناخوش است. این احتمالا آخرین دیدار امسالشان بود. بعد از …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۹

شیخ: بریم. همه سمت سالن اصلی راه افتادیم. ویهان اومد سمتم. -به هیچ عنوان سمت ما نمیای؛ اگر اون شیخ شکم گنده ی پسر باز ببینتت، مطمئن باش هر طوری شده تو رو میخواد! نگاهم به همون شیخی که ویهان گفت افتاد. پیراهن سفید بلند عربی تنش بود و قد …

ادامه نوشته »

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۱۰

    دیروز باران آمده بود و زمین هنوز نم کوچکی داشت. سردی هوا تنش را مور مور می کرد. سویشرت آبیش را پوشیده بود و بدون آنکه آفتاب گریز باشد زیر آفتاب کم جان اسفند ماه به سوی ایستگاه اتوبوس رفت. روی صندلی تکی که جا خوش کرد آدامسی …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۸

  ماشین و کنار خونه ای نگهداشت. بعد از دو بوق در باز شد. با ماشین وارد حیاط شدیم. -پیاده شو! از ماشین پیاده شدیم. مردی اومد جلو. -خوش اومدین آقا. -بقیه کجان؟ -همه داخل هستن آقا. ویهان سری تکون داد و سمت ساختمون راه افتاد. وارد سالن شدیم. گرشا …

ادامه نوشته »

رمان حرارت تنت پارت ۲۸

    کسی مانع نمیشه و همه انگاری بدشون نمیاد که یکی این وسط گوشی رو جواب بده و منم گوشی رو برمی دارم. قبل ازاینکه من حرفی بزنم یه صدا می شنوم: خبر داری دخترت رو وقتی فروختم چه حالی داشت ؟! بهت زده می مونم … حس میکنم …

ادامه نوشته »

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۹

    -زنش بودی. -زنی بدون رابطه. داستان شاهرخ ناباور دور تن فروزان پیچیده شد. فروزان لبخند زد و گفت: نخواست، بهتر که هیچ وقت نخواست. شاهرخ تن فروزان را از دیوار جدا کرد. دستش را روی گودی کمرش گذاشت و گفت:اینقدر تشنه ام که پلک روی هم بزنی صیغه …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۷

    بالاخره مدارک آماده شد. قرار شد از استانبول به تهران بریم. یه دست لباس از دنیز گرفتم. توی فرودگاه بودیم اما استرس داشتم. اولین بارم بود. با مدارک یکی دیگه قرار بود سوار هواپیما بشم. موقع نشون دادن مدارکمون ویهان اومد کنارم و دستش و گذاشت روی کمرم. …

ادامه نوشته »

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۸

    -بله، الان دارم میخونم برا کنکور. -دیر شروع کردی دختر، به نظر می رسه اهل درس نیستی پس شوهر کن نمون. لب به دندان گرفت. این یک هفته را چطور با این پیرزن سر می کرد؟ پوفی کشید و گفت:منظورم از کنکور فوق لیسانس بود نه لیسانس. صدای …

ادامه نوشته »