یکشنبه , مهر ۲۹ ۱۳۹۷
خانه / رمان (صفحه 20)

رمان

پارت ۶ رمان تب داغ هوس

-چون نگین «زنده ات نمیذاره نعیمو بیوه میکنه اخه من چی بگم بهت ؟» به نگین نگو قربون شکل ماهت ملیکا چشمو ابرویی اومدو گفت: -خیلی دلشم بخواد دندون پزشکه  -تو بگو پرفسور ،به نگین نگو به صلاحته به جمع حضار رسیدم جای خالیی نبود من کجا بشینم؟ازیه طرف سالن …

ادامه نوشته »

پارت ۵ رمان تب داغ هوس

-ای بابا تواَم که کلاًضد حالی جکوب پاشو برو جلوی در پشو پسرم -پسرم؟ آرمین-بچه امه دیگه. -ایش  جکوب دویید جلوی در منم که کم مونده بود با آرمین یک جسم در دوروح بشیم!!!  خلاصه سگشو برد تا بیاد هم من خونه رو نگاه کردم اول یه نشیمن بود با …

ادامه نوشته »

پارت ۴ رمان تب داغ هوس

راهمو گرفتم رفتم پیاده شد اینو از صدای باز و بسته شدن در ماشین فهمیدم دنبالم راه افتاد و گفت: نفس بیا بریم اه بی جنبه نباش دیگه ،ببخشید … نفس …اکسیژن..«باز خندیدبا عصبانیت برگشتمو تا نگاهمو دید با خنده گفت:» -اوه اوه اخمارو برم -انگار شما از شوخیای خودتون …

ادامه نوشته »

پارت ۳ رمان تب داغ هوس

بابا عاصی شده مامانو نگاه کردو صدای ملودی وار آیفن فضا رو در برگرفتو تپش قلب منم تنمو می لرزوند بابا- فکر کنم جناب مهندسن ،نفس جان چرا خشکت زده بابائی پاشو دختر خوشگلم در رو باز کن از جا بلند شدم تا به آیفن برسم انگار هزار متر راهو …

ادامه نوشته »

پارت ۲ رمان تب داغ هوس

بغض کردم خیلی ازش میترسم داره مجبورم میکنه نه اینکه انتخاب کنم چرچیل آره درست عین چرچیل موذیه … نفس نفس قبول کن آرمین یه دختر بازه نترس قانون های تو خسته اش میکنه و وقتی به مراد دلش نرسه ولت میکنه اینطوری هم حرف اونو گوش دادی هم از …

ادامه نوشته »

پارت ۱ رمان تب داغ هوس

جلد یک رمان تب داغ هوس | نیلوفرقائمی فر  دلم به شدت شور میزد تو وجودم غوغایی به پا بود آخه تا حالا از این کارا نکرده بودم داشتم خط قرمز هایی که در فرا خودم بودو زیر پا میذاشتم حس های متفاوت با وجدانم در افتاده بودن یکی در …

ادامه نوشته »

رمان همسر دوم من

با سیلی که بابا به گوشم زد به خودم اومدم. با تعجب نگاهش کردم. با تعجب شاید هم ناباوری… دستم رو روی گوش سرخ شده ام گذاشتم. قطرات اشک مثل سیل روی صورتم هجوم اوردند.با صدایی لرزون گفتم: _بابا…اما…م…من نمیخوام…زن آر…آرشام بشم. بابا با عصبانیت فریاد زد: _دهنت رو ببند …

ادامه نوشته »

پارت ۳۴ رمان هزار چم

  شرمزده جملاتش را گم می کند. _ نه… نه به خدا ریحانه! از کنارش که می گذشتم دستم را روی شانه اش گذاشتم؛ _ خودت باش شادی! بیچاره تر از بیچاره واقعی، اونه که ادای خوشبختی رو در میاره. خوشبخت باشی الهی! *** برای بار چندم در مانیتور دخترم …

ادامه نوشته »

پارت آخر رمان دیانه

دیـانہ (ویدیا), [۱۹.۰۶.۱۸ ۲۳:۰۰] [In reply to دیـانہ (ویدیا)] #پارت_۵۷۶ -هنوز وقتش نشده! اینطوری بودن رو دوست نداری؟ سرم و روی سینه اش گذاشتم. -من به بودن با تو خوشم. روی موهام دست کشید. **** روزها می اومدن و می رفتن. صبح ها با احمدرضا و بهارک به رستوران می …

ادامه نوشته »

پارت ۲۷ رمان دیانه

دیـانہ (ویدیا), [۱۴.۰۶.۱۸ ۰۱:۰۶] #پارت_۵۵۱ -می تونیم دوست باشیم اما مادر و فرزند نه! پوزخندی زدم. -زمانی که باید مادری می کردی نکردی … زمانی که حسرت داشتنت رو داشتم نبودی … الانم دوست نمی خوام! می تونید برید پی زندگیتون مثل تمام این سالها که رفتی! مرجان فقط نگاهم …

ادامه نوشته »