دوشنبه , اردیبهشت ۲ ۱۳۹۸
خانه / رمان (صفحه 3)

رمان

رمان دیازپام پارت ۱۱

  -اسپاکو، منم با عمه و بابا موافقم. روستا دیگه برای شما امن نیست. پسر خان فهمیده تو دختری … اون الان فکر می کنه تو دست اون داعشی های لعنتی هستی. بذار همین فکر و بکنه؛ بیاین تهران و با خیال راحت کنار هم زندگی می کنیم. دنبال کار …

ادامه نوشته »

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۱۳

    -من تورو یادم نمیاد اصلا. شادان متعجب نگاهش کرد. اصلا متوجه جمله اش نشد. فربد به قیافه ی بانمکش نگاه کرد و لبخند زد. -خاطره ای ازت ندارم.غیر از یه داد و هوار حسابی بابا بخاطر وجودت. مزاحم بود. خودش هم می داست مزاحم زندگی مادرش هست. اما …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۱۰

  گوشه ی لبش کمی بالا رفت. لبه ی تخت نشوندم. صندلی پایه بلند استیل رو کشید و رو به روم روی صندلی نشست. -تو کلاً تشکر بلد نیستی؟! -بلدم اما به وقتش؛ الان شما می خواین ازتون تشکر کنم؟ سلیمه وارد اتاق شد. آشو جعبه ی کمکهای اولیه رو …

ادامه نوشته »

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۱۲

  دختر خجالتی… این صورت سیب شده را پای چه بگذارد؟ تن عقب داد و دست رها…دختر بدبخت! شادان دستپاچه بود. نباید این اتفاق می افتاد…آخر این همه نزدیکی؟ لب گزید و گفت:ببخشید نفهمیدم چطور شد؟ جایش نبود فردین عذرخواهی کند؟ پسره ی احمق! پا تند کرد و خودش را …

ادامه نوشته »

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۱۱

    فصل دوازدهم پتو را تا روی سینه اش بالا کشید. شاهرخ دست زیر چانه اش زده نگاهش می کرد. -خوبی؟ -یکم تهوع دارم، از صبح یه جوریم. شاهرخ پیشانیش را بوسید. از بی رمقی امروز معلوم بود که ناخوش است. این احتمالا آخرین دیدار امسالشان بود. بعد از …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۹

شیخ: بریم. همه سمت سالن اصلی راه افتادیم. ویهان اومد سمتم. -به هیچ عنوان سمت ما نمیای؛ اگر اون شیخ شکم گنده ی پسر باز ببینتت، مطمئن باش هر طوری شده تو رو میخواد! نگاهم به همون شیخی که ویهان گفت افتاد. پیراهن سفید بلند عربی تنش بود و قد …

ادامه نوشته »

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۱۰

    دیروز باران آمده بود و زمین هنوز نم کوچکی داشت. سردی هوا تنش را مور مور می کرد. سویشرت آبیش را پوشیده بود و بدون آنکه آفتاب گریز باشد زیر آفتاب کم جان اسفند ماه به سوی ایستگاه اتوبوس رفت. روی صندلی تکی که جا خوش کرد آدامسی …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۸

  ماشین و کنار خونه ای نگهداشت. بعد از دو بوق در باز شد. با ماشین وارد حیاط شدیم. -پیاده شو! از ماشین پیاده شدیم. مردی اومد جلو. -خوش اومدین آقا. -بقیه کجان؟ -همه داخل هستن آقا. ویهان سری تکون داد و سمت ساختمون راه افتاد. وارد سالن شدیم. گرشا …

ادامه نوشته »

رمان حرارت تنت پارت ۲۸

    کسی مانع نمیشه و همه انگاری بدشون نمیاد که یکی این وسط گوشی رو جواب بده و منم گوشی رو برمی دارم. قبل ازاینکه من حرفی بزنم یه صدا می شنوم: خبر داری دخترت رو وقتی فروختم چه حالی داشت ؟! بهت زده می مونم … حس میکنم …

ادامه نوشته »

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۹

    -زنش بودی. -زنی بدون رابطه. داستان شاهرخ ناباور دور تن فروزان پیچیده شد. فروزان لبخند زد و گفت: نخواست، بهتر که هیچ وقت نخواست. شاهرخ تن فروزان را از دیوار جدا کرد. دستش را روی گودی کمرش گذاشت و گفت:اینقدر تشنه ام که پلک روی هم بزنی صیغه …

ادامه نوشته »