یکشنبه , مهر ۲۹ ۱۳۹۷
خانه / رمان (صفحه 3)

رمان

پارت ۴۲ رمان هزار چم

با بهت درحالی که حسابی جوش آورده بود گفت: _ قانون به زن مریض هیچی نمیده. با قدرت گفتم: _ من مهریه نمی خوام! من حجره ای که به نامم هست رو می خوام! بگو خالیش کنن. بعد سمت چمدانم رفتم و خودم را با جمع کردن لباس هایی که …

ادامه نوشته »

رمان تقاص

رمان تقاص

رمان تقاص  نویسنده : هماپوراصفهانی ژانر : عاشقانه سالها پیش … وقتی هنوز چشم به دنیا باز نکرده بودم حوادثی رخ داد که تاثیرش را مستقیم روی زندگی من و تو گذاشت … شاید هیچ کس تصورش را هم نمی کرد یک عشق اتشین در گذشته باعث یک عشق اتشین …

ادامه نوشته »

رمان تقاص فصل آخر

همه زار می زدن برای تو .. برای باربد … برای بچه تون … برای خوشبختیتون! اینکه اون چند وقت چی به ما گذشت گفتن نداره. قضیه جاسوسی باربد که لو رفت همه شوکه شده بودیم! اصلاً بهش نمی اومد همچین آدمی باشه. ولی خوب بیچاره عاشقی براش شد داس …

ادامه نوشته »

رمان تقاص فصل ۸ قسمت ۲

داریوش تا به حال به این قضیه فکر کردی که می شه با صبر به خیلی چیزا رسید. – منظورت چیه؟ کنارش روی مبلی نشستم و در حالی که سیگار رو از دستش می گرفتم و لیوان شربت رو میون انگشتاش جا می دادم گفتم: – از کجا معلوم که …

ادامه نوشته »

رمان تقاص فصل ۸ قسمت ۱

– یالا دیگه حالا صدای قار و قور شکم آرمین تا بالا هم می رسه. با اینکه حوصله نداشتم با کسی روبرو بشم، ولی درستش نبود که پایین نرم. بلند شدم و بعد از مرتب کردن موهام بازم بدون اینکه خیلی به در و دیوار اتاق خیره بشم، همراه سپیده …

ادامه نوشته »

رمان تقاص فصل ۷

با وحشت گفتم: – زده به سرت؟!!! این حرفا چیه؟! طلاق بگیرم بچه مو هم سقط کنم … بعد تا اخر عمر بشینم یه گوشه زار بزنم … دستی دستی خودمو بدبخت کنم! دیگه چی عزیزم؟ سپیده آهی کشید و گفت:- می خواستم مطئن باشم که واقعا باربد رو دوست …

ادامه نوشته »

رمان تقاص فصل ۶

سپیده در حالی که روسری سفیدش رو توی مشتش فشار می داد، لب تخت نشست و گفت: – خوب دوست داری چی کار کنیم؟ – نمی دونم حوصله ام سر رفته. – خوب بیا بریم قدم بزنیم. – کجا؟ – ساحل رو می گیریم و می ریم جلو. من که …

ادامه نوشته »

رمان تقاص فصل ۵

دلم می خواست سرمو به دیوار بکوبم. باورم نمی شد که اینقدر ساده داریوش منو هم مثل یه تیکه آشغال از قلبش بیرون انداخته باشه. هنوز باورم نمی شد! کاش مرده بودم. زندگی دیگه معنایی نداشت. بدون داریوش؟ اینقدر منتظر بودم که زنگ بزنه و تاریخ خواستگاری رو معلوم کند، …

ادامه نوشته »

رمان تقاص فصل ۴

با مهمونای جدید هم سلام و احوالپرسی کردم و سر جام کنار سپیده نشستم. سپیده هی از گوشه چشم بامز هنگام می کرد و من سعی می کردم نگامو ازش بدزدم. دیده بود داریوش اومده دنبال من حالا هی کرم می ریخت. کم کم همه مهمونا اومدن. بیشترشون جوون و …

ادامه نوشته »

رمان تقاص فصل ۳

ا خودم فکر کردم ذکر خیر کی بود؟ خاله کیمیا؟!! خوبه همین الان داشت می گفت کاش اون نباشه ها! مامان آب زیر کاه موذی! از فکر خودم خنده ام گرفت و به بقیه مکالمه مامان گوش دادم: – قربونت برم. جدی می گی؟ خیلی خوشحالم! ببینم هنوز که بهش …

ادامه نوشته »