دوشنبه , اردیبهشت ۲ ۱۳۹۸
خانه / رمان (صفحه 30)

رمان

رمان راز یک سناریو پارت ۹

ایستاد: چرا این کارا رو می کنی چرا؟ بزرگ شو گلی بزرگ شو… دیگه اون دختری که فقط باید کار می کرد و خرج خونه اش رو می داد نیستی… تو الآن یه زنی که داری یه بچه رو تو شکمت اینورو اون ور می بری… دیگه تونیستی و یه …

ادامه نوشته »

رمان راز یک سناریو پارت ۸

تمام بخش را یک دور چک کرد و کنار استیشن ایستاد. ایوب و میلاد علایم حیاتی ها را چک می کردند و منیژه سرم ها را تعویض. دیگر اخم و تخمی وجود نداشت ولی منیژه همچنان سرسنگین بود ولی ایوب کمی با این مسئله کنار آمده بود و گاهی با …

ادامه نوشته »

رمان راز یک سناریو پارت ۷

*** هوا رو به تاریکی بود. یکی دو ساعتی می شد که مغازه به مغازه می گشتند و بلاخره چیزی که گلی میخواست و با جیب او همخوانی داشت را در مغازه ای دیدند و پسندیدند. وحید در حال چانه زدن بود که گلی به طرف در به راه افتاد. …

ادامه نوشته »

رمان راز یک سناریو پارت ۶

با تنی خسته وارد استیشن شد. منیژه با قیافه ای گیج با تلفن بخش صحبت می کرد: خانم من نمی فهمم چی میگی… با کی کار داری؟ وقتی چیزی نفهمید، پوفی کشید و گوشی را روی سکو گذاشت و به اتاق دارو رفت. گلی نفسی گرفت و گوشی را برداشت: …

ادامه نوشته »

رمان راز یک سناریو پارت ۵

راحله دستانش را خشک کرد: چرا می خندی؟ گلی با دستان خیس کنار سرش را خاراند: باید اینجوری می گفتی ( صدایش را بم کرد و کمی شق و رق ایستاد و گفت) باس باشون ساخت. صدای خنده ی شادشان در خانه پیچید و برای یک شب، غم بقچه اش …

ادامه نوشته »

رمان راز یک سناریو پارت ۴

و مادر نفسی کشید. همین که وارد سالن شدند، چشم بزرگمهر به باربدی افتاد که کنار گلی معذب نشسته بود. پاهایش او را در ادامه دادن یاری نکردند. صحنه ی روبرویش را باور نداشت. از کلافگی و سردرگمی دستش بالا آمد و کف آن روی صورتش جا گرفت. نگاه باربد …

ادامه نوشته »

رمان راز یک سناریو پارت ۳

گلی که ابروهای بالا رفته ی مرد جوان را دید، کمی خودش را جمع و جور کرد و گفت: خوب فکر کنم اول از همه می پرسن پول پیشتون چقدره تا ببینن با اون پول خونه دارن یا نه، ولی ظاهرا مدل شما سروته، از آخر شروع میکنید تا برسید …

ادامه نوشته »

رمان راز یک سناریو پارت ۲

ابرو های دکتر در هم گره خورد، رضایی داشت معادله مطرح می کرد؟! -حرفتو بزن رک و راست. قلب گلی در گلویش می زد. نگاهش را دزدید: -راسته که عقیمه؟! دکتر از این سوال صریح و بی پرده یکه خورد. چطور یک پرستار که همکار او در این بخش بود …

ادامه نوشته »

رمان راز یک سناریو پارت ۱

نام کتاب : راز یک سناریو نویسنده : مریم.م “چرا اینجوری شد؟ چرا آخر راهم شد اینجا؟ کیو باید مقصر بدونم؟ خدا؟ خودم؟ دیگران؟داداش که با دو کلمه حرف رفت پی زندگی خودش و تنهام گذاشت؟ اون که با گفتن یک کلمه، معجزه، منو به اینجا کشوند؟ شاید اگه یه …

ادامه نوشته »

پارت ۱۵ جلد دوم دیانه

  غزاله اتاقم رو نشون داد. وارد اتاق شدم. بدنم کمی درد می کرد. صبح بارون بند اومد. همراه پارسا و غزاله جایی که ماشین رو گذاشته بودم رفتیم. بعد از گرفتن پنچری ازشون خداحافظی کردم و سمت تهران حرکت کردم. چند روزی از اومدنم میگذشت. امروز قرار بود به …

ادامه نوشته »