دوشنبه , اردیبهشت ۲ ۱۳۹۸
خانه / رمان (صفحه 4)

رمان

رمان دیازپام پارت ۷

    بالاخره مدارک آماده شد. قرار شد از استانبول به تهران بریم. یه دست لباس از دنیز گرفتم. توی فرودگاه بودیم اما استرس داشتم. اولین بارم بود. با مدارک یکی دیگه قرار بود سوار هواپیما بشم. موقع نشون دادن مدارکمون ویهان اومد کنارم و دستش و گذاشت روی کمرم. …

ادامه نوشته »

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۸

    -بله، الان دارم میخونم برا کنکور. -دیر شروع کردی دختر، به نظر می رسه اهل درس نیستی پس شوهر کن نمون. لب به دندان گرفت. این یک هفته را چطور با این پیرزن سر می کرد؟ پوفی کشید و گفت:منظورم از کنکور فوق لیسانس بود نه لیسانس. صدای …

ادامه نوشته »

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۷

    این همه این مرد خاکی بود؟ رفتارش به قدری عجیب بود که گریه ی شادان بند آمد. -منتظر چی هستی دختر؟ همان جا نشست و بر و بر به مازیار نگاه کرد. -من میشناسمت. شادان با ابروهایی بالا پریده به مازیار نگاه کرد. -تو دختره حمیدی. -هان؟! قیافه …

ادامه نوشته »

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۶

    کلافه چرخید. چشمش به پنجره افتاد. اما ارتفاع زیاد بود برای پریدن. بی توجه به شادان به سمت پنجره رفت. پنجره را باز کرد و ارتفاع را تخمین زد. می توانست اما باید قید لباس هایش را می زد. شادان با تعجب نگاهش کرد. کمی جلوتر آمد. فردین …

ادامه نوشته »

رمان بوی عشق

رمان بوی عشق

  رمان بوی عشق  نویسنده : سارا کزازی ژانر : عاشقانه هیجانی  همراه با صدای خود نویسنده      #پارت اول   -مشترک مورد نظر خاموش میباشد؛لطفا… اه؛یعنی کجا میتونه رفته باشه؟!: +رزا بیا ناهار. -مامان میل ندارم. +یعنی چی میل نداری؟دیروز نه ناهار خوردی نه شام . امروزم صبحانه …

ادامه نوشته »

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۵

    به محض اینکه وارد خانه شدند، فروان او را جلوی خود نگه داشت. -چقدر از حرفت دروغ بود؟ -یعنی چی مامان؟ -فردین باهات چیکار کرده؟ نمی توانست هیچ چیزی از فروزان مخفی کند. اما استثنا این یک بار مجبور بود. -مامان جان هرچی گفتم عین حقیقته. فروزان ناراضی …

ادامه نوشته »

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۴

    نشانش می داد یک من ماست چقدر کره داره. از حالا به بعد مقاومت کند. از حالا به بعد سعی کند آزارش دهد. به نقشه ای که در سرش جولان می داد لبخندی زد. -فردین… صدای کشیده و با عشوه بود. فردین به صندلی چرخ دارش تکیه داد …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۶

    و دستم و ول کرد. متعجب قدمی به عقب برداشتم. تا حالا طی مدت سفرمون انقدر عصبی ندیده بودمش. مگه اون قسمت صورتش چی شده بود که یا صورتش رو می بست یا موهاش رو طوری میذاشت که مشخص نباشه؟! با صدای خالد بیگ به خودم اومدم. -تو …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۵

    نگاهم به نیم رخش افتاد. صورتی استخونی و مردونه داشت. دماغش کشیده بود و ته ریش داشت. کمی سرم رو خم کردم تا صورتش رو واضح ببینم اما یک طرف صورتش و چشمش رو موهاش پوشونده بود. با تحکم صداش گردن کشیدم عقب. -چیه مثل آدم ندیده ها …

ادامه نوشته »

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۳

      دو کوچه پایین تر از خانه ایستگاه اتوبوس بود. با عجله رفت تا به موقع برسد و رسید. سوار شد و کنار دختر جوانی که هندزفری در گوشش بود نشست. به ساعتش نگاه کرد. دیر نکرده بود. تمام طول مسیر از پنجره به بیرون زل زده بود …

ادامه نوشته »