یکشنبه , مهر ۲۹ ۱۳۹۷
خانه / رمان (صفحه 4)

رمان

رمان تقاص فصل ۲

مامان با تعجب گفت: – چت شد یهو؟ اوقور بخیر کجا تشریف می برین؟ دلم نمی خواست حرف بزنم. فقط می خواستم از اتاق برم بیرون. ولی مجبور بودم توضیحی قانع کننده به مامان بدم تا اجازه خروجم رو صادر کنه. سعی کردم لبخند بزنم و گفتم: – می خوام …

ادامه نوشته »

رمان تقاص فصل ۱

خلاصه: سالها پیش … وقتی هنوز چشم به دنیا باز نکرده بودم حوادثی رخ داد که تاثیرش را مستقیم روی زندگی من و تو گذاشت … شاید هیچ کس تصورش را هم نمی کرد یک عشق اتشین در گذشته باعث یک عشق اتشین دیگر در آینده شود … اما به …

ادامه نوشته »

پارت ۱۶ جلد دوم دیانه

  -من قاتلم … من کشتمش … -آقای محسنی! امیریل ازم فاصله گرفت. -خانوم رو فعلاً ببرید بازداشتگاه. هراسون به امیریل نگاه کردم. -آروم باش، من هستم. اما من هستم امیریل هم باعث نشد تا کمی آروم بشم. خانومی اومد سمتم. پاهام بدون اینکه خودم بخوام همراه زن می رفت. …

ادامه نوشته »

رمان قرار نبود

رمان قرار نبود

رمان قرار نبود ﺻﺪای آﻫﻨﮓ آﻧﺸﺮﻟﻲ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ .ﺳﺮم داﺷﺖ ﻣﻨﻔﺠﺮ ﻣﻲ ﺷﺪ .دﺳﺘﻢ رو از ز ﻳﺮ ﭘﺘﻮ ﺑﻴﺮون آوردم و روی ﻋﺴﻠﻲ ﻛﻨﺎر ﺗﺨﺖ ﻛﺸﻴﺪم. ﺻﺪا ﻟﺤﻈﻪ ﺑﻪ ﻟﺤﻈﻪ داﺷﺖ ﺑﻠﻨﺪ ﺗﺮ ﻣﻲ ﺷﺪ و ﻣﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﻋﺼﺒ ﻲ ﺗﺮ ﻣ ﻲ ﺷﺪم .ﺑﺎﻻﺧﺮه دﺳﺘﻢ ﺧﻮرد …

ادامه نوشته »

رمان قرار نبود پارت آخر

از اتاق رفتم بیرون. می خواستم برم یه لیوان شیر بخورم. یه دست لباس پاره پوره و گشاد تنم کرده بودم. دیگه حوصله نداشتم حتی به خودم برسم. یه جورایی هم می ترسیدم. نمی خواستم آرتان با دیدنم تحریک بشه. ترجیح می دادم ژولیده باشم. از اتاق آرتان صدا شنیدم. …

ادامه نوشته »

رمان قرار نبود پارت ۱۰

بعد از خوردن ناهار نیلی جون و سوره میز و جمع کردن و نذاشتن من دست به سیاه و سفید بزنم. وقتی هم که اصرار کردم، دست منو گرفت توی یکی از دستاش، دست آرتان و هم گرفت توی اون دستش و راه افتاد سمت اتاق آرتان. نمی دونستم قصدش …

ادامه نوشته »

رمان قرار نبود پارت ۹

علاقه ام به تو خیلی بیشتر شده حالا روزگارم قشنگ تر شده از اون وقت که تو با منی حال من می بینی خودت خیلی بهتر شده علاقه ام به تو خیلی بیشتر شده می دونم نمی تونی درکم کنی ولی این و یادت نره عشق من می میرم اگه …

ادامه نوشته »

رمان قرار نبود پارت ۸

چونه ام شروع به لرزیدن کرد. یه دور کامل دور پیست چرخیده بودیم. آرتان آروم پیچید جلوم و منم ترمز کردم. چرخ و زد روی جک و پیاده شد. گفت: – ببین ترسا، شاید حق با تو باشه؛ ولی توی اون لحظه… باور کن خودمم نمی دونم چرا برای کمک …

ادامه نوشته »

رمان قرار نبود پارت ۷

دادش بلند شد: – خفه شـــــو دختره سلیطه. اگه خیلی تریپ شجاعت داری پاشو همین الان بیا روی پشت بوم. پشت بوم؟! یعنی الان روی پشت بوم ما بود؟ وای خدایا خودم و به خودت می سپارم. وقتی سکوتم و دید گفت: – اگه اون قدر شوهرت برات عزیز هست …

ادامه نوشته »