چهارشنبه , آذر ۲۱ ۱۳۹۷
خانه / رمان (صفحه 4)

رمان

رمان ارباب سالار پارت ۶

  هااااا این چی میگه؟؟ _ چی میگی؟؟ فرزاد: اومدم تو رو از ارباب خواستگاری کنم اینو میدونی که یه خدمتکار میتونه خواستگار داشته باشه و ازدواج کنه شوکه شده بودم اینجا چه خبر بود؟؟ فرزاد چی میگفت؟؟ ارباب: خب پسر خواستت‌و گفتی و اما جواب…… چشمم چرخید سمت ارباب …

ادامه نوشته »

رمان ارباب سالار پارت ۵

  ارباب: بیا تو رفتم تو. _ امرتون ارباب اما صدایی از ارباب نیومد، سرم روبلند کردم تا ببینم ارباب چرا جواب نمیده که با دیدنش قلبم هری ریخت. چشماش قرمزِ قرمز بود و موهاشم بهم ریخته، شیشه ی ویسکی هم که دیگه اخراش بود و داشت تموم میشد. پس …

ادامه نوشته »

رمان ارباب سالار پارت ۴

  ارباب:میتونی بری. از اتاق اومدم بیرون و درو پشت سرم بستم. به در تکیه دادم و یه نفس عمیق کشیدم. _ اماده باش سوگل از این بدتراش سرت میاد. رفتم تو اتاقش برای اولین بار. اتاق بزرگی بود کل اتاق ترکیبی از رنگای مشکی و خاکستری بود. وارد اتاق …

ادامه نوشته »

رمان ارباب سالار پارت ۳

  زهرا:عوضی من کی چقولی تورو به بی بی کردم؟!؟!؟!؟ _ گفتم که یعنی بدونی. منم که نیت بدی نداشتم میخواستم ببینم این مایکل کیه؟!! زهرا:مگه بهت نگفتم یکی از رقیبای اربابه. _گفتی اما میخواستم بدونم دو تا رقیب چی کار میتونن با هم داشته باشن؟؟!!!! زهرا:حالا فهمیدی دو تا …

ادامه نوشته »

رمان ارباب سالار پارت ۲

  ملوک السلطنه گفت ملوک السلطنه: میخوام از این به بعد این دختر«به من اشاره کرد» میزو بچینه و کنار میز تا آخر غذا خوردن وایسه تا ما غذا خوردنمون تموم بشه بی بی: چشم خانم و بعد رو به من کرد و گفت بی بی: سوگل میز و از …

ادامه نوشته »

رمان ارباب سالار پارت ۱

  رمان ارباب سالار|نوشته Leily مثل همیشه تو اتاق بیکار نشسته بودم حوصلم خیلی سررفته بود از رو تخت بلند شدم واز اتاق خارج شدم. بابا اومده بود. بابا رو خیلی دوست داشتم اما هیچ وقت دلیل این همه نامهربونیاش نسبت به خودمو درک نمیکردم!!! قبول داشتم بعضی وقتا عصبانیش …

ادامه نوشته »

رمان حرارت تنت پارت ۲۳

  نگاهم به مسیحه که یه دستش روی ترمزه و آرنج دست دیگه ش رو به پنجره ی سمت خودش تکیه داده و نگاهم میکنه ! پلکم نمیزنه و چرا جدیدا اخماش به نظرم جذاب میاد ؟! … کسری و اهورا جلو میان و هوا تقریبا تاریکه که یه بنز …

ادامه نوشته »

پارت ۵۱ رمان هزار چم

    وقتی که حرف می زد دلم می خواست چشم هایم را ببندم و فقط صورت او را تصور کنم. فنجان چای مقابلم را بیشتر سمتم هول داد و همراه حرکت سر گفت: _ خانم جبارزاده بفرمایید، سرد می شه. وقتی این طور خانم جبارزاده صدایم می کرد، ناخود …

ادامه نوشته »

رمان سقوط یک فرشته

رمان سقوط یک فرشته

    رمان سقوط یک فرشته نویسنده : هنری وود  خلاصه رمان: 🔸 دختری به اسم ایزابل با پدرش که یکی از اشراف زادگان انگلستانه زندگی میکنه پدر ایزابل فردی خوش گذرون و بی خیاله تا اینکه به خاطر همین کاراهاش تمام دارایی هاش رو به باد میده. پس ازین …

ادامه نوشته »

رمان سقوط یک فرشته پارت آخر

  “آیا شما او را ملاقات کرده اید.” “خیر … نخیر” کارلایل دیگر چیزی در این خصوص نگفت نگاهی به ویلیام افکنده اظهار داشت: “می بینید رنگ و روی بچه چقدر تغییر کرده” “بلی آقا، بکلی تغییر کرده، ویلسون میگفت ساعات آخر فرا رسیده، شاید تا بیست و چهار ساعت …

ادامه نوشته »