سه شنبه , بهمن ۳۰ ۱۳۹۷
خانه / رمان (صفحه 46)

رمان

پارت ۱۶ رمان زحل

همون طور که پیش بینی کردم،حشمت این قدر از لحاظ مالی صالحوضعیف کرد و بهش پول قرض داد تا این طوری یه هو بهش نیلوفر قائمی فر, [۰۳.۰۹.۱۷ ۲۱:۴۷] حمله کنه و بشکوندش آخه چرا؟!رفتیم خونه ی حاج محمود تا باهاش مشورت کنیم حاج محمود_خونه رو پس بدین،بیایین این جا …

ادامه نوشته »

پارت ۱۵ رمان زحل

_ هیچی… ببخشید. داره شبیه پسرای پونزده_شونزده ساله رفتار می کنه، تحمل رفتاراشو ندارم. بعد از چند دقیقه دوباره شروع به حرف زدن کرد: _ از حاج محمود شنیدم که پیش نوه خاله… تند و سریع برای این که صداشو ببرم، گفتم: _ اشتباه به عرضتون رسوندن. با تعجب و …

ادامه نوشته »

پارت ۱۴ رمان زحل

_خوبم”بردیاکنارم نشست وظرف غذا رو مقابلم گذاشت به قیافه مرغ رنگ پریده و برنج نگاه کردم وگفتم”:أه أه این چیه درست کردی؟ بردیاخندید و گفت:نه خوبه قیافه اش این طوریه. _قیافه اش اینه خدا می دونه طعم وبوشو _خوب زعفرونی ربی چیزی میزدی بهش،زعفرون بالای گاز گذاشتم مگه… بردیا_می دونم …

ادامه نوشته »

پارت ۱۳ رمان زحل

_بردیا چی؟… تو رو می خواد؟ _این قدر بی رحم نباش سها! سها_این حرفا رو که هدی و اون دختر چشم آبیه بهت نمی زنن، می زنن؟… سرمو به معنی “نه” تکون دادم و گفت: _دلم برات می سوزه، چون نادونی، بی اطلاعی! _دوسش دارم خوب… زدم زیر گریه… “زحل …

ادامه نوشته »

پارت ۱۲ رمان زحل

بردیا_چرا امروز این قدر چرت می گی؟ اومدکنارم نشست وباصدای خفه گفت:چیزی زدی؟ تو چشاش نگاه کردم و گفتم:تو رو. بردیا با زور جلو خندشو گرفت و به سقف نگاه کرد و گفتم:مقدار نداره احتمالا دارم اوردز می کنم. بردیا_بس کن اومدیم مهمونی! از جا بلند شدم نگام کرد و …

ادامه نوشته »

پارت ۱۱ رمان زحل

_معلمی؟… خوش به حالت، کاش منم سواد مواد داشتم، می اومدم یه خاکی تو سرم می ریختم. من تا ابد باید عین آویزونا، وبال گردن اون بردیای بدبخت باشم. اونم گرفتاره. سها _خوب درس بخون. الآن کلی دوره هست برای دیپلم. _بابا، تُرک سَن؟… فارسی دارم می گم: “کار می …

ادامه نوشته »

پارت ۱۰ رمان زحل

_ دوتا برادریم فقط، فقط دوتا برادر اینجاییم. همه ی خونواده و کس و کارمون دورن… نمی تونست پشت سر هم صحبت کنه. بعدِ هر دو سه تا جمله، مکث می کرد، منم با سکوت نگاش می کردم. مهمترین قسمت شنوندگی در یک هم صحبتی، ارتباط چشمیه. این که هر …

ادامه نوشته »

پارت ۹ رمان زحل

بهم گفت: “عقده داری، که بردیا رو دنبال خودت کشوندی “… شبیه پیت حلبی شدم… وقتی از دست هدی ناراحته، میاد لگداشو به من می زنه… فکر می کنه من معتادش کردم. می خواستم بگم، تا خودش نخواد، نمی تونه ترک کنه… بهم گفت: چون رو تو حساسه، تو نمیای …

ادامه نوشته »

پارت ۸ رمان زحل

بردیا_ چرا این قدر وول می خوری؟… چرا همراهی نمی کنی؟ فقط سر و تنتو هی می چرخونی. با اخم نگاش کردم و آروم تر گفت : _ عزیزم آخه این قدر تکون می خوری، آدم حواسش پرت می شه. شاکی گفتم: _آپولو هوا می کنی مگه؟ دستمو رو قفسه …

ادامه نوشته »

پارت ۷ رمان زحل

_ بیا این قدر بکش تا…. لااله الا الله. _ تا بمیری!، بگو دیگه. چپ چپ نگام کرد و کمربندشو بست. نایلون پاکت سیگارو باز کردم و تا ناخن انداختم زیر زرورقش ، پاکتو گرفت ازم، پرت کرد بیرون. یکه خورده نگاش کردم و عصبی گفتم: _ دیوونه؛!… چرا انداختی …

ادامه نوشته »