چهارشنبه , آذر ۲۱ ۱۳۹۷
خانه / رمان (صفحه 46)

رمان

پارت ۸ رمان پارلا

ممنون… واقعا خوشحالم کردی. او دوباره لبخند زد و من دهانم را باز کردم که بگویم… شاید برای تو اهمیتی نداشته باشم… ولی تو برای من بی اهمیت نیستی… دیگه نیستی… شاید چون الان داری می ری این حس بهم دست داده… شاید تحت تاثیر اتفاقات امروز دارم این حرف …

ادامه نوشته »

پارت ۷ رمان پارلا

زهرمار! علیرضا خنده کنان گفت: پس برای همین تا حالا مجرد موندی… بی خیال بابا! امشب حوصله ی مسموم شدن ندارم. لب هایم را برچیدم. علیرضا لپم را کشید و گفت: خیلی خب… شوخی کردم… برو درست کن. با خوشحالی از جا پریدم و به سمت آشپزخانه رفتم. در دل …

ادامه نوشته »

پارت ۶ رمان پارلا

علیرضا نگاهش را به چشم هایم دوخت و گفت: بابای من زن نداشت… هیچ وقت نخواست که ازدواج کنه… آدم پدرسوخته و حروم خوری بود ولی دوست نداشت زن و بچه اش رو قاطی کثافت کاری هایش بکنه… اسم مامان من سیمین بود… معشوقه ی محبوب بابام بود… بابام عاشق …

ادامه نوشته »

پارت ۵ رمان پارلا

آزاده وارد آشپزخانه شد و پرسید: الهه چی؟ من دستم را در هوا تکان دادم و گفتم: اونو ولش کن! من دوست دارم. یک ربع بعد کسری با دست پر وارد آشپزخانه شد. نگار و آزاده خریدها را از دستش گرفتند و پیمان به شوخی گفت: ببین کی رفته بود …

ادامه نوشته »

پارت ۴ رمان پارلا

پرونده م و خیلی با دقت مرور کردی. سیاوش شانه بالا انداخت و گفت: حافظه ی خوبی دارم. در یک حرکت شجاعانه! یک گام به سمتش برداشتم و گفتم: چرا هر جا پا می ذارم تو رو می بینم؟ تا جایی که می دونم آدم خلافکاری نیستم که لازم باشه …

ادامه نوشته »

پارت ۳ رمان پارلا

پارلا تحمل کن… همین الان برایت آژانس می گیرم. خون از بین انگشت های دست راستم که روی زخم سرم بود به زمین می چکید. از درد اشک توی چشم هایم جمع شده بود. دندان هایم را روی هم می فشردم و مصمم بودم که جلوی آنها گریه نکنم. مارال …

ادامه نوشته »

پارت ۲ رمان پارلا

من و ببینه که تو رو نمی گیره خره! آخه کی من و بی خیال می شه می یاد سراغ تو! مارال با صدای بلندی گفت: گه نخور! من گفتم: باز تو بی شعور شدی؟ مارال خندید و گفت: بودم. من هم خندیدم. از این اصطلاح خیلی بدم می آمد …

ادامه نوشته »

پارت ۱ رمان پارلا

خانومم! یه لحظه تشریف بیارید اینجا! مارال محکم توی بازویم زد و گفت: گشت ارشاده. قلبم در سینه فرو ریخت. سریع برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم. دو تا مامور پلیس با چادرهای مشکی و چشم هایی که از سر دقت تنگ شده بود نگاهم می کردند. پشت سرشان …

ادامه نوشته »

رمان باغ سیب

رمان باغ سیب

  رمان باغ سیب نویسنده : افسون امینیان خلاصه: روایتگر دختری هست به نام گیسو که علاقه ی وافری به نوشتن رمان داره و در سر آرزوی نویسنده شدن … با نوشتن اولین رمان بلندش داستان زندگی خودش به گونه ای دیگر رقم می خوره و در گردش چرخ و …

ادامه نوشته »

پارت آخر رمان باغ سیب

وقتی تماس بعد ازچندین بوق پی درپی بی پاسخ قطع شد ،از سر ناتوانی ایستاد ، خم شد و دست روی زانو هایش گذاشت، حالتی مثل رکوع ، با صدایی بلند ،گفت: 《 چیکار کنم خدایا ….. جواب نمیده !》 گلی خانوم با رنگ و رویی مانند کچ دیوار از …

ادامه نوشته »