دوشنبه , مهر ۳۰ ۱۳۹۷
خانه / رمان (صفحه 46)

رمان

پارت ۱۱ رمان معشوقه اجباری ارباب

دادزد: بسه خاتون… باید یاد بگیره با من چه جوری حرف بزنه.  با ترس نگاش کردم. پریدم سمت در اما اون زودتر درو بست. جای تنگ و تاریکی بود. مردنم حتمی بود! با جیغ و داد گفتم: درو باز کنید! خواهش می کنم! من می میرم درو باز کن!آقــــــا… خاتون …

ادامه نوشته »

پارت ۱۰ رمان معشوقه اجباری ارباب

بعد از شام مش رجب فوتبال نگاه می کرد.خاتونم هم میوه می خورد هم به زور به حلق من می کرد که تلفن خونه زنگ خورد. مش رجب گوشی رو برداشت: بله آقا؟ … – چشم آقا! چشم! گوشی رو قطع کرد. رو به ما کرد و گفت: خاتون آقا …

ادامه نوشته »

پارت ۹ رمان معشوقه اجباری ارباب

مهناز اومد جلوم وایساد و گفت: نمیذارم اینو دیگه مثل من بکنی.  منوچهر اومد سمت من و دستامو کشید. لیلا و مهناز و نگار هم اون یکی دستمو کشیدن.  لیلا با گریه گفت: آیناز تو رو خدا بگو معذرت می خوام…خواهش می کنم ازت.  زبیده اومد سه تاشونو هل داد …

ادامه نوشته »

پارت ۸ رمان معشوقه اجباری ارباب

از تو جیب شلوارش پول درآورد و جلوم گرفت، گفت: بده. خیلی حالم خرابه.  همین جور نگاش می کردم. گفتم: آخه اینجا وسط پارک که نمیشه؟… بیا بریم اون گوشه. پشت سرم اومد. به زور قدم برمی داشت. پشت یه درخت تنومند وایسادیم. پولو ازش گرفتم، مواد بهش دادم.  وقتی …

ادامه نوشته »

پارت ۷ رمان معشوقه اجباری ارباب

– اهووم. دل کندن از اون خونه برام مشکل بود. اما این کارو کردم. چند کوچه رفتیم بالا تر.  گفتم: لیلا کجا داریم می ریم؟ – می ریم جنسو به یکی بدیم – به کی؟ – به یه جیگر! با خنده گفت: پسر خیلی نازیه. فقط حیف که معتاد شد …

ادامه نوشته »

پارت ۶ رمان معشوقه اجباری ارباب

با حرفای لیلا دیگه کاملا ناامید شدم… افتادم توی یه زندانی که راه فرار نداره.  بعد از صبحونه لیلا بهم گفت: باید کارو شروع کنیم.  – چه کاری؟ به میزی که روبه روی مبل بود اشاره کرد و گفت: کنار اون میز بشین تا بهت بگم.  کنار میز نشستم. لیلا …

ادامه نوشته »

پارت ۵ رمان معشوقه اجباری ارباب

منوچهر از پله ها اومد پایین. جلوم وایساد. به صورتم نگاه کرد و گفت: زیور یه آب یخم بذار رو صورتش. – چشم، فرمایش دیگه ای نیست؟  – نه خداحافظ. مواظبش باش. فهمیدی؟ با حرص گفت: چشم جناب! خوش اومدی. درو که بست، زیور گفت: هوی گربه! بیا بالا! خواستم …

ادامه نوشته »

پارت ۴ رمان معشوقه اجباری ارباب

به مامانم که پشت شیشه بود نگاه کردم … مامان رازت این بود که دلت نمیخواست کسی بدونه؟ …یعنی من انقدر غریبه بودم؟…پس اخراج شدنتم دروغ بود. اگه می دونستی با ستوده خوشبخت میشی باید باهاش ازدواج می کردی چرا بخاطر من گفتی نه؟ کاش من نبودم تا راحت تر …

ادامه نوشته »

پارت ۳ رمان معشوقه اجباری ارباب

مامنم گفت: بس کن آیناز… محض راضی خدا بس کن! خواست بره که گفتم: نگفتی پولو می خوای چیکار؟ برگشت و گفت:برات مهمه؟ – برای اینکه شرت کم بشه آره!  بابام با عصبانیت نگام کرد و گفت: مثل اینکه بین من و تو چیزی به اسم محبت پدر و دختری …

ادامه نوشته »

پارت ۲ رمان معشوقه اجباری ارباب

– خواهش می کنم؛ با من راحت باشید.  به سمت اشپزخونه اشاره کرد و گفت: تو اشپزخونه روی میز گذاشتمش. با یه لبخند گفتم: الان براتون میارمش. دلم به حالش سوخت. خیلی گناه داشت …باید از خودم خجالت بکشم که بعضی وقتا از اینکه اینقدر لاغر بودم زمین و زمانو …

ادامه نوشته »