یکشنبه , مهر ۲۹ ۱۳۹۷
خانه / رمان (صفحه 5)

رمان

رمان قرار نبود پارت ۶

به جای این که برم خونه بابا، یه راست رفتم خونه بنفشه اینا که تازه از قشم برگشته بودن. با دیدنم انگار دنیا رو دادن بهش و شروع کرد چلپ چلوپ منو ماچ کردن. با خنده خودم و کشیدم عقب و گفتم: – اوه چته! انگار بی افش و دیده. …

ادامه نوشته »

رمان قرار نبود پارت ۵

– آدم زرنگ! – چه کنیم دیگه. پس بیایا. – حالا تا فردا شب. فعلا گمشو دیگه می خوام بخوابم. خندید و گفت: – بکپ! بای. گوشی رو قطع کردم و با خیال راحت گرفتم خوابیدم. *** عذاب وجدان داشت منو می کشت. تا حالا این جوری کله آرتان و …

ادامه نوشته »

رمان قرار نبود پارت ۴

– آخه نداره. انتظار زیادی اگه ازش داشته باشین اون حالش بدتر می شه. خاله نسا دیگه حرفی نزد و من بیشتر رفتم توی خماری. نیلی جون یهو برگشت طرف من و با اخم گفت: – ترسا عزیز دلم چرا این قدر خودت و توی زحمت انداختی؟ حاله نسا هم …

ادامه نوشته »

رمان قرار نبود پارت ۳

– اینم از پدرت. سریع حالت عادی به خودم گرفتم و گفتم: – عزیز هم تنهاست. منتظرمه. اخمای آرتان درهم و نگاهش این قدر خشن شد که یه لحظه ترسیدم. با همون حالت وحشتناکش گفت: – مامانم دعوتت کرده و تو هم باید بیای! فهمیدی؟ صد تا بهونه دیگه هم …

ادامه نوشته »

رمان قرار نبود پارت ۲

رمان قرار نبود قسمت دوم یک هفته ای طول کشید، ولی هیچ خبری از آرتان نشد. همه ی ناخن هام و از زور حرص جویده بودم. بنفشه و شبنم هم مدام منتظر خبر بودن و دیوونه ام کرده بودن. خدایا نکنه این بار دیگه من و سر کار گذاشته باشه؟ …

ادامه نوشته »

رمان قرار نبود پارت ۱

رمان قرار نبود قسمت اول ترسا : یک پرستنده آتش صدای آهنگ آنشرلی بلند شد. سرم داشت منفجر می شد. دستم رو از زیر پتو بیرون آوردم و روی عسلی کنار تخت کشیدم. صدا لحظه به لحظه داشت بلندتر می شد و من لحظه به لحظه عصبی تر می شدم. …

ادامه نوشته »

رمان تب

رمان تب

رمان تب به قلم P*E*G*A*H خلاصه: پارسا و صدف دو بچه پرورشگاهی هستن که با هم زندگی می کنند و شناسنامه خواهر برادری گرفتند البرزدوست صمیمی پارسا با تهمت از طرف پدرش طرد میشه و هم خونه این دو می گردد عشقی عمیق بین صدف و البرز شکل می گیرد …

ادامه نوشته »

پارت ۴۱ رمان هزار چم

  همه گریه می‌کنند، حتی مو طلایی زیبا هم روی پله نشسته و سرش را بالا نمی آورد، شهاب قدری بالاتر ایستاده است، به خونی که از بینی شهاب جاری شده است چشم می‌دوزم، بعد به شکم برجسته مو طلایی! عزیزه خاله جان کف زمین نشسته و نفرین می‌کند و …

ادامه نوشته »

رمان راز یک سناریو پارت پارت آخر

می راند و می راند. دل سیاه شب را می شکافت و دل خودش به خون نشسته بود. یک دستش به فرمان و دست دیگرش تکیه به شیشه درماشین و خیالش گلی را طواف می کرد. ماشین را کنار خیابان پارک کرد و پیاده شد. درست روبروی زمینی ایستاده بود …

ادامه نوشته »