چهارشنبه , آبان ۳۰ ۱۳۹۷
خانه / رمان (صفحه 54)

رمان

پارت ۸ رمان معشوقه اجباری ارباب

از تو جیب شلوارش پول درآورد و جلوم گرفت، گفت: بده. خیلی حالم خرابه.  همین جور نگاش می کردم. گفتم: آخه اینجا وسط پارک که نمیشه؟… بیا بریم اون گوشه. پشت سرم اومد. به زور قدم برمی داشت. پشت یه درخت تنومند وایسادیم. پولو ازش گرفتم، مواد بهش دادم.  وقتی …

ادامه نوشته »

پارت ۷ رمان معشوقه اجباری ارباب

– اهووم. دل کندن از اون خونه برام مشکل بود. اما این کارو کردم. چند کوچه رفتیم بالا تر.  گفتم: لیلا کجا داریم می ریم؟ – می ریم جنسو به یکی بدیم – به کی؟ – به یه جیگر! با خنده گفت: پسر خیلی نازیه. فقط حیف که معتاد شد …

ادامه نوشته »

پارت ۶ رمان معشوقه اجباری ارباب

با حرفای لیلا دیگه کاملا ناامید شدم… افتادم توی یه زندانی که راه فرار نداره.  بعد از صبحونه لیلا بهم گفت: باید کارو شروع کنیم.  – چه کاری؟ به میزی که روبه روی مبل بود اشاره کرد و گفت: کنار اون میز بشین تا بهت بگم.  کنار میز نشستم. لیلا …

ادامه نوشته »

پارت ۵ رمان معشوقه اجباری ارباب

منوچهر از پله ها اومد پایین. جلوم وایساد. به صورتم نگاه کرد و گفت: زیور یه آب یخم بذار رو صورتش. – چشم، فرمایش دیگه ای نیست؟  – نه خداحافظ. مواظبش باش. فهمیدی؟ با حرص گفت: چشم جناب! خوش اومدی. درو که بست، زیور گفت: هوی گربه! بیا بالا! خواستم …

ادامه نوشته »

پارت ۴ رمان معشوقه اجباری ارباب

به مامانم که پشت شیشه بود نگاه کردم … مامان رازت این بود که دلت نمیخواست کسی بدونه؟ …یعنی من انقدر غریبه بودم؟…پس اخراج شدنتم دروغ بود. اگه می دونستی با ستوده خوشبخت میشی باید باهاش ازدواج می کردی چرا بخاطر من گفتی نه؟ کاش من نبودم تا راحت تر …

ادامه نوشته »

پارت ۳ رمان معشوقه اجباری ارباب

مامنم گفت: بس کن آیناز… محض راضی خدا بس کن! خواست بره که گفتم: نگفتی پولو می خوای چیکار؟ برگشت و گفت:برات مهمه؟ – برای اینکه شرت کم بشه آره!  بابام با عصبانیت نگام کرد و گفت: مثل اینکه بین من و تو چیزی به اسم محبت پدر و دختری …

ادامه نوشته »

پارت ۲ رمان معشوقه اجباری ارباب

– خواهش می کنم؛ با من راحت باشید.  به سمت اشپزخونه اشاره کرد و گفت: تو اشپزخونه روی میز گذاشتمش. با یه لبخند گفتم: الان براتون میارمش. دلم به حالش سوخت. خیلی گناه داشت …باید از خودم خجالت بکشم که بعضی وقتا از اینکه اینقدر لاغر بودم زمین و زمانو …

ادامه نوشته »

پارت ۱ رمان معشوقه اجباری ارباب

بسم الله الرحمن الرحیم  مامانم شونه هامو تکون داد و صدام می زد:  – آنی؟ آنی؟ – هووم. – هووم چیه ؟ پاشو ببینم ؟ مگه نمی خوای بری خیاطی ؟ با شنیدن اسم خیاطی چشمامو باز کردم و سیخ نشستم و گفتم:  – ساعت چنده؟ – هشت ونیم  – …

ادامه نوشته »

پارت ۴۱ رمان هزارچم

    سرم را روى پایش گذاشته بودم و صورتش را تماشا می کردم که چشمان کهربایی اش را با یک فریم فلزى ظریف قاب گرفته بود و زل زده بود به صفحات کتاب؛  کمی تکان خوردم ، نگاهش سمتم چرخید ،خندیدم.  چشم هایش را برایم تنگ کرد و دوباره …

ادامه نوشته »