جمعه , مهر ۲۷ ۱۳۹۷
خانه / بایگانی برچسب: رمان عاشقانه

بایگانی برچسب: رمان عاشقانه

رمان تقاص

رمان تقاص

رمان تقاص  نویسنده : هماپوراصفهانی ژانر : عاشقانه سالها پیش … وقتی هنوز چشم به دنیا باز نکرده بودم حوادثی رخ داد که تاثیرش را مستقیم روی زندگی من و تو گذاشت … شاید هیچ کس تصورش را هم نمی کرد یک عشق اتشین در گذشته باعث یک عشق اتشین …

ادامه نوشته »

رمان حرارت تنت

رمان حرارت تنت

رمان حرارت تنت نفس نفس می زنم. توجهش سمت دیوار جلب میشه و یه قدم جلو میاد … ترسیده تر، هر دو دستم رو جلوی دهنم میذارم و تکیه م رو به دیوار میزنم .. چسبیدن رژ لبم به کف دستم رو حس میکنم … کمر لختم سردی دیوار سنگی …

ادامه نوشته »

رمان پاورقی زندگی (جلد دوم )

رمان پاورقی زندگی (جلد دوم) | پریبانو  نام رمان : رمان پرطرفدار پاورقی زندگی۲ نویسنده: پریبانو  ژانر: اجتماعی –عاشقانه خلاصه:اگر تمایل به خوندن این رمان دارید،جلد اول رو از همین سایت می تونید بخونید با همین اسم “پاورقی زندگی” جلد اول رو حتما بخونید  چون نصف داستان توی جلد اول …

ادامه نوشته »

رمان ستاره شب

    اسم رمان : ستاره شب  نویسنده : بهار خسروی  ژانر :عاشقانه و دراماتیک  مقدمه   یک شب خوب تو آسمون یک ستاره چشمک زنون تا آخرش تا پای جون ستاره شد عشق من و منم شدم عاشق اون طول نکشید عشق من و ستاره جون یه ابر سیاه …

ادامه نوشته »

رمان هزار چم

رمان هزار چم

#هزار_چم #زینب_ایلخانى تاریخ، همیشه بى رحم بوده است… همیشه تلخ… همیشه قاتل… از چنگیز ها و اسکندر ها می گوید؛ از قتل عام بشریت؛ از جنگ ها، از مرگ، از بى عدالتى… از بذل و بخشش خاک سرزمین ها… از جنایات بر سر تاج و تخت…. تاریخ مگر چند کوروش، …

ادامه نوشته »

رمان ویدیا

  رمان ویدیا نویسنده : فریده بانو   با صدای هلهله ی آدینه سر خدمتکار خونه عصبی از خواب پا شدم دستی به موهای *** بلندم کشیدم و با همون لبای خواب بلندم پا برهنه از اتاق بیرون اومدم از نرده های طبقه بالا آویزون شدم موهای بلندم روی هوا …

ادامه نوشته »

رمان فصل نارنجی

فصل نارنجی نویسنده: پریسا غفاری خلاصه: داستان دختری که بهش تهمت میزنن با آرمان رابطه داره ، توی پارتی شوهر خاله ی ( آرمان ) ترنج کشته میشه ، آرمان هم برادری داره به اسم آیین ، که برای مراسم برادرش به ایران میاد ، خونواده هم ترنج رو طردش …

ادامه نوشته »

رمان دیانه

ماشین کنار در بزرگى تو یکى از کوچه هاى قدیمى تجریش ایستاد. کیف کوچک دستیم رو برداشتم و از ماشین پیاده شدم. ترس و دلهره امونم رو بریده بود. انقدر استرسم زیاد بود که احساس تهوع بهم دست میداد . راننده از ماشین پیاده شد و بى توجه به استرس …

ادامه نوشته »